تبليغاتX
گلوباليست
این مطلب را که از مصطفي ملكيان* است در جایی خواندم . مطالعه ی آن را برای دوستان سودمند یافتم:

اريش فروم Erich Fromm، روانكاو و فيلسوف اجتماعي آلماني‌تبار آمريكايي(1980-1900) (در كتاب روانكاوي و دين)، به حق معتقد است كه ذات و لُبّ و لُباب بت پرستي چيزي نيست جز مطلق دانستن امور مقيد و مشروط، كامل انگاشتن جنبه‌هاي ناقص جهان، و تسليم شدن به آن امور و جنبه‌هاي به مقام خدايي رسيده، بر اين اساس، هر گاه موجود و پديد‌ه‌اي را كه، در واقع مقيد و مشروط و ناقص است مطلق و كامل تلقي كنيم و بالطبع و بالتبع تسليم‌اش شويم بت‌پرست شده‌ايم و، در اين جهت، فرقي نمي‌‌كند كه آن موجود و پديده چه چيزي باشد. چنين نيست كه به مقام اطلاق و كمال فرا بردن پاره‌اي از چيزها بت‌پرستي باشد، ولي اگر همين معامله را با پاره‌اي چيزهاي ديگر داشته باشيم بت‌پرست نشده باشيم.

 آنچه مرز بت‌پرستي را از نابت‌پرستي جدا مي‌كند اين است كه چيزي كه مطلق و كاملش مي‌دانيم واقعا مطلق و كامل هست يا نه، نه اينكه چيزي كه مي‌پرستيم چه هست يا چه نيست. شك نيست كه امروزه كمتر كسي ستاره يا خورشيد يا ماه يا مجسمه‌اي فلزي يا چوبي را مي‌پرستد، اما اين بدان معنا نيست كه بت‌پرستي امري منسوخ و متروك شده است؛ بلكه مي‌تواند فقط حاكي از اين باشد كه اشكال و صوري از بت‌پرستي جاي خود را به اشكال و صور ديگري سپرده‌اند.

خداي واحد را بايد پرستيد، نه كلمه التوحيد را. معامله‌اي را كه مؤمنان با خداي واحد مي‌كنند نبايد با كلمة‌التوحيد بكنند، بدين معنا كه بايد فقط خدا را مطلق، كامل، و مقدس بدانند، و حتا عقيده خود را به وجود خدا و تصور خود را از خدا به جايگاه اطلاق، كمال، و تقديس فرانكشند.

 امروزه، ديگر، تنديس تراشيده‌اي را نمي‌پرستيم اما ممكن است پول يا قدرت يا موفقيت يا شهرت يا محبوبيت يا حيثيت اجتماعي يا لذت يا علم يا افكار عمومي يا گروهي سياسي يا انساني خاص يا رژيمي حكومتي يا ... را بپرستيم. از باب ذكر نمونه، آلدوس هاكسلي رمان‌نويس و نقاد انگليسي (1963-1894)، در (كتاب فلسفه جاودانه) در عين اينكه مي‌گويد: «براي اشخاص فرهيخته، اقسام ابتدائي‌تر بت‌پرستي جذابيت خود را از دست داده‌اند» معتقد است كه انواع عديده‌اي از بت‌پرستي عاليرتبه‌تر وجود دارند كه آنها را «مي‌توان نخست به سه عنوان اصلي طبقه‌بندي كرد: بت‌پرستي فناورانه ، بت‌پرستي سياسي، و بت‌پرستي اخلاقي».

اما، به نظر صاحب اين قلم، شاخص‌ترين مصداق بت‌پرستي، كه شايد بتوان آن را علةالعلل ساير مصاديق بت‌پرستي نيز تلقي كرد، عقيده‌پرستي است. در عقيده‌پرستي، آدمي نخست شخص خود را به مقام اطلاق و كمال، يعني به جايگاه خدايي، فرا مي‌برد(=خودپرستي)؛ سپس، به گفته اريش فروم (در كتاب دل آدمي)، به خود شيفتگي بدخيم malignant narcissism دچار مي‌شود، يعني خود را با آنچه دارد تعريف مي‌كند، نه با آنچه انجام مي‌دهد؛ و سرانجام، عقايد خود را جزو داشته‌ها و دارايي‌هاي خود به حساب مي‌آورد.

فرآورده اين فرآيند سه مرحله‌اي اين مي شود كه عقايد خود را مي‌پرستد، يعني:
 اولا: آنها را فراتر از زمان و مكان و اوضاع و احوال و غير متأثر از عوامل تاريخي، اجتماعي، و فرهنگي، به تعبيري امري ماورائي transcendental، و بدون ذره‌اي نقص و عيب مي‌داند،

و ثانياً: مي‌خواهد كه عالم و آدم خود را با اين عقايد سازگار و موافق كنند و تسليم آنها شوند و، چون، در اكثريت قريب به اتفاق موارد، نشاني از اين سازگاري و موافقت و تسليم نمي‌بيند، خود دست‌اندركار ايجاد آن مي‌شود و به ستيزه با همه چيز برمي‌خيزد.

عقيده پرستي بزرگترين رقيب خداپرستي است، و كساني كه دغدغه خداپرستي دارند و مي‌‌خواهند زندگي خداپسندانه‌اي سپري كنند بايد كاملاً مراقب اين رقيب باشند، يعني هيچ چيز را با خود خدا عوض نكنند، حتا عقيده به وجود خدا را. مي‌خواهم بگويم كه حتا عقيده به وجود خدا، خدا نيست و نبايد پرستيده شود.

خداي واحد را بايد پرستيد، نه كلمه التوحيد را. معامله‌اي را كه مؤمنان با خداي واحد مي‌كنند نبايد با كلمة‌التوحيد بكنند، بدين معنا كه بايد فقط خدا را مطلق، كامل، و مقدس بدانند، و حتا عقيده خود را به وجود خدا و تصور خود را از خدا به جايگاه اطلاق، كمال، و تقديس فرانكشند. جايي كه عقيده به وجود و وحدت خدا نيز خود خدا نيست، و نبايد پرستيده شود معلوم است كه وضع ساير عقايد بر چه منوال است. آيا خودِ باور به وحدت خدا مستلزم اين نيست كه غير از همان خداي واحد هيچ چيز ديگري را به خدايي نگيريم و مگر يكي از آن چيزهاي ديگر عقايد ما نيستند؟

به محض اينكه احساس كنيم كه خوش نداريم يكي از عقايدمان در بوته تفكر نقدي واقع شود و / يا به ادلّه و براهين صاحبان عقايد مخالف آن گوش سپاريم، يعني به محض اينكه احساس كنيم كه خوش داريم خود را نسبت به عقايد و اقوال ديگران كَر كنيم، بايد پي ببريم كه در سنگلاخ عقيده‌پرستي گام نهاده‌ايم و از خداپرستي دور افتاده‌ايم،

آنچه مايه اَسَف و موجب احساس خطر است اينكه عقيده پرستي، كه خصم خداپرستي است، عين خداپرستي انگاشته و / يا قلمداد شود. كسي كه يا خود به چنين توهم يكسان‌انگاري‌اي دچار باشد و / يا بخواهد ديگران را به چنين توهمي گرفتار سازد ساحت زندگي دروني و فردي و خصوصي خود را به شرك مي‌آلايد و ساحت زندگي بيروني و جمعي و عمومي ديگران را به اصناف درد و رنج مي‌آكند.

بر اي اينكه خود را از جهت ابتلاء يا عدم ابتلاء به بيماري عقيده‌پرستي بيازماييم راهي نيست جز اينكه ببينيم كه چه عقيده‌اي را، و تا چه حدّ، حاضريم در معرض نقد ديگران درآوريم و صدق و كذب و حقّانيّت و بطلان و اعتبار و عدم اعتبار آن را به ترازوي تفكر نقدي critical thinking بسنجيم.

به محض اينكه احساس كنيم كه خوش نداريم يكي از عقايدمان در بوته تفكر نقدي واقع شود و / يا به ادلّه و براهين صاحبان عقايد مخالف آن گوش سپاريم، يعني به محض اينكه احساس كنيم كه خوش داريم خود را نسبت به عقايد و اقوال ديگران كَر كنيم، بايد پي ببريم كه در سنگلاخ عقيده‌پرستي گام نهاده‌ايم و از خداپرستي دور افتاده‌ايم، فارغ از اينكه آن عقيده‌اي كه درباره‌اش تصميم خود را گرفته‌ايم(«تصميم»، در اصل عربي‌اش، به معناي «كركردن» است) چه عقيده‌اي باشد.

وقت آن است كه هر يك از ما به خود بباوراند كه :

الف) من مطلق، كامل، و مقدس، يعني خدا، نيستم؛
ب) من با داشته‌هايم تعريف نمي‌شوم، بلكه با كرده‌هايم تعريف مي‌شوم؛ و
ج) عقايد من از آن سنخ داشته‌هايي نيستند كه بايد به هر قيمتي، و با هر هزينه‌اي براي خودم و ديگران، نگهشان دارم، بلكه تا زماني، و تا حدّي، ارزش نگه‌داشتن دارند كه نسبت به نقائص‌شان رجحان استدلالي و معرفتي‌اي داشته باشند.

و سخن آخر اينكه خدا نداشتن، به مراتب بهتر از چند خدا داشتن است.

------------------------------
* منبع: مقدمه استاد مصطفی ملکیان بر سومین شماره مجله ناقد
درج نخست در وب:  http://www.mellatnews.ir/news.asp?id=31
+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 11:52 |

نويسندگان داستان كوتاه ايراني، اگر مايليد آثارتان در يك آنتولوژي انگليسي منتشر شود، اين متن را بخوانيد.

 

انتشارات لايون لونژ، مؤسسه انتشاراتي انگليسي مستقلي است كه به نشر آثار خلاقه (داستان كوتاه، مقاله، شعر) مي پردازد. اين انتشارات قصد دارد در سال ۲۰۱۰ آنتولوژي دوم خود را كه اختصاص به داستان هاي كوتاه جهان دارد، منتشر كند. آنتولوژي اول در سال ۲۰۰۹ منتشر شد و به آثارخلاقه نويسندگان اروپايي اختصاص داشت. از برخي از نويسندگاني كه آثارشان در اين مجموعه منتشر شده بود، قبلاً اثري منتشر نشده بود و نشر اثرشان در اين آنتولوژي فرصتي به آن ها داده است تا آثار ديگر خود را به ناشران معرفي كنند.

اين انتشارات حق التاليفي براي آثار منتشر شده در نظر نگرفته است، اما همين انتشار داستان هاي كوتاه ايراني در كنار نويسندگان جهاني فرصتي ايجاد مي كند تا ادبيات معاصر ايران به خوانندگان غربي معرفي شود. البته حق نشر آثار همچنان متعلق به نويسندگان مي ماند و در صورت تمايل مي توانند اثر خود را در مجموعه هاي ديگر منتشر كنند.

آخرين مهلت ارسال آثار براي ناشر، ۳۱ دسامبر سال ۲۰۰۹ است. سپس آثار مورد داوري قرار مي گيرد و با نويسندگان آثار راه يافته به مرحله نهايي براي عقد قرارداد تماس گرفته مي شود. براي اطلاعات بيشتر به بخش ارسال آثار اين ناشر مراجعه بفرماييد يا آثار خود را به نشاني ايميل ناشر (submissions@thelionlounge.com) بفرستيد. فقط توجه بفرماييد كه براي ارسال آثار براي ناشر، بايد حتماً اول آن ها را به انگليسي ترجمه كنيد. چون دبيران تحريريه امكان خواندن آثار شما را به فارسي ندارند. البته در صورت پذيرش اثر شما، كار شما قبل از انتشار حتما ويرايش خواهد شد.

شرايط پذيرش:

- نثر: حداكثر ۳ داستان كوتاه، هركدام بيشتر از ۲۵۰۰ واژه نباشد.

- شعر: حداكثر ۵ شعر، جمعاً بيشتر از ۵ صفحه نباشد.

- آثار بايد به زبان انگليسي ترجمه و بعد ارسال شوند.

- مهلت ارسال ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

نشاني وب سايت ناشر: www.thelionlounge.com

ايميل ارسال آثار: submissions@thelionlounge.com

فرصت را از دست ندهيد. آثارتان را در معرض ديد جهانيان بگذاريد.

 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 15:41 |


نخستین: روند خروج نخبگان از کشور را چه "فرار مغزها" بنامیم ، چه "مهاجرت" و چه "رهایی" آنان از برخی ناهنجاری های جهان سومی و ... تفاوتی در اصل ماجرا نمی کند و آن چه مهم است این که این پدیده نه تنها واقعیت دارد ، بلکه در سال های اخیر تشدید نیز شده است به گونه ای که برخی دانشگاه های معتبر آمریکایی ، کانادایی و اروپایی با مسرت اعلام کرده اند که میزان پذیرش دانشجویان ممتاز ایرانی آنها در مقاطع ارشد و دکتری ، به طور ملموسی افزایش یافته و البته تجربه نیز ثابت کرده است که اکثریت قریب به اتفاق آنان هرگز به ایران برنمی گردند و ثمره علم آنها عاید ملت هایی می شود که بیشتر قدردان شان هستند و این ، یک امر طبیعی است.

البته باید گفت که خروج نخبگان از کشور فقط به دانشگاهیان منحصر نمی شود بلکه نخبگان مالی نیز راه خروج از کشور را در پیش گرفته اند ، مخصوصاً با برنامه های متنوعی که در برخی کشورها برای جذب سرمایه ها و سرمایه داران در حال اجراست که طی آن کسانی که مبالغی از چند ده میلیون تومان تا چند صد میلیون تومان را با خود به آن کشورها می برند و سرمایه گذاری می کنند ، اجازه اقامت و حتی شهروندی می گیرند.

در این باب ، البته بسیار گفته اند و نوشته اند و طبیعی است که تا شرایط داخل کشور مهیای میزبانی مناسب مغزها و سرمایه ها نباشد این روند همچنان بی هیچ تعارفی ادامه خواهد داشت و گنجینه کشور از اندیشه ها و سرمایه ها تهی خواهد شد.

اما در کنار آسیب های وضعیت موجود ، که بدان بسیار پرداخته شده است ، یک مصیبت( و نه صرفاً آسیب) نیز وجود دارد که بدان کمتر توجه شده است.

می دانیم که بسیاری از ویژگی های فردی از رنگ مو گرفته تا ویژگی های رفتاری به صورت ژنتیکی از والدین و اجداد به فرزندان به ارث می رسد.
در این میان ، خصایص هوشی نیز از جمله مهم ترین محموله های ژنتیکی هستند که از نسل های قبلی به ارث می رسد به طوری که فرزندان و نوادگان انسان های باهوش ، عمدتاً (و نه الزاماً) از ضریب هوشی بالاتری برخوردارند.

بدیهی است که بار توسعه و پیشرفت جوامع نیز بر دوش هوشمندان و نخبگان هر جامعه ای است. حال وقتی در یک جامعه شرایط به گونه ای باشد که نخبگان در گذر زمان آن را ترک می کنند ، نه تنها خروج آنها ، مستقیماً جامعه را متاثر می کند ، بلکه در دراز مدت ، ذخیره ژنتیکی کشور را نیز فقیر تر می کند و در نسل های آتی ، روند انتقال ضرائب بالای هوشی به "ایرانیان آینده" با اختلال مواجه می شود.

در واقع خروج نخبگان از کشور، ماندگاری در خارج و ازدواج و زاد و ولدشان باعث انتقال این ویژگی های ژنتیکی در نسل هایی در خارج کشور می شود. نتیجه طبیعی و علمی این پروسه نیز این می شود که در دراز مدت ، متوسط ضریب هوشی ایرانیان کاهش می یابد به گونه ای که در رسانه های دهه ها و سده ها بعد ، این تیتر تکرار نخواهد شد که ضریب هوشی ایرانیان از متوسط جهانی بالاتر است!

در واقع ، یک نخبه علمی یا اقتصادی که از کشور خارج می شود ، تنها دانش و استعداد فردی یا مقداری ثروت مادی از کشور خارج نمی کند بلکه ژن های نخبگی و کارآمدی را نیز را خود می برد تا نسل های بعدی او در خارج از ایران از آن بهره مند شوند و جوامع میزبان شان را از آن بهره مند سازند.

نتیجه کلام آن که وضعیت کنونی پیامدهای راهبردی بزرگی دارد و تاریخ آینده ایران را به طور جدی تحت تاثیر قرار خواهد داد. بی گمان مسببان خروج مستمر نخبگان از کشور ، نه تنها به ایران امروز ، که به آینده این سرزمین نیز ستمی بسیار بزرگ و غیر قابل اندازه گیری روا می دارند.


* عصر ایران 23 مهر 1388


+ نوشته شده توسط سید حسینی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 5:18 |


 

نمايشگاه و فروشگاه نقاشي احمد قدرتي پور نقاش معاصر در نشاني زير برقرار است. جهت ديدار از نمايشگاه به نشاني زير مراجعه فرماييد: اصفهان، دروازه دولت، ساختمان سمس، طبقه ي زيرين ، واحد 0B .

براي کسب اطلاعات بيشتر با شماره تلفن هاي زير تماس بگيريد:

  03112240649

 09133067114

برای آشنايی با آثار اين نقاش به وبلاگ قدرتی پور مراجعه نماييد.

+ نوشته شده توسط سید حسینی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 17:52 |

 

بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست

 

باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست

سوگند مي خورم به مرام پرندگان

 

در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست

با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما

 

وقتي بيا كه حوصله ی غنچه تنگ نيست

در كارگاه رنگرزان ديار ما

 

رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را

 

فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

 

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست 

تنها يكي به قله  ی تاريخ مي رسد

 

هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست

 شعر از محمد سلمانی   آواز پرواز همای

+ نوشته شده توسط سید حسینی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 9:10 |

 رمان، محصول عصر مدرن است؛ دوره اي که انسانها فرصت نوشتن و خواندن دارند و اين کار جز از طبقه اي که فرصت فراغتي براي کتابخواني دارد، برنمي آيد.

در شرايط امروز ايران نيز ما با رمان نويسان و رمان خوانان بسياري مواجه هستيم؛ رقمي که بي اغراق هر روز بر تعدادش افزوده مي شود.  شرط اصلي براي رمان نويسي اين است که فرد توانايي خواندن و نوشتن داشته باشد و بتواند آثار داستاني را بخواند و به دنبال آن، اثري خلق کند .  شرط ديگر علاقه است و او بايد کار را با دقت و علاقه دنبال کند.

باري، راقم اين سطور نيز در نظر دارد به دوستان علاقه مند به رمان نويسي کمک کند که رمان­هاي پرفروش بنويسند.  طوري که امکان انتشار آن هم وجود داشته باشد. اين مطلب را در روزنامه ي نسل فرداي اصفهان با مضمون زير، آگهي کرده ام:

 شما هم مي­توانيد يک رمان پرفروش بنويسيد تنها اگر....

 که در تاريخهاي  ( شنبه) 11 ، ( سه شنبه) و  14 (شنبه) 18 مهر 1388 در صفحه­ي اول نيازمنديها درج خواهد شد.

در مورد دوستان ساکن اصفهان مشکلي نداريم چون اين دوستان مي­توانند با من قراري بگذارند تا طي چند جلسه گفت و گو، روشهاي رمان نويسي و پرفروش شدن را با يکديگر مورد بحث و بررسي قرار دهيم. در مورد افراد علاقه مندي که در شهرهاي ديگر هستند، نمي دانم چه بايد کرد جز اينکه خود اين دوستان بتوانند به اصفهان بيايند و بيشتر و به صورت مشروح در اين زمينه با هم گفت و گو کنيم . نظرم مشخصا گفت و گوي حضوري است به دليل اينکه اين تکنيکها را نمي توان از طريق اي ميل و يا در فضاي وبلاگ مورد بحث قرار داد چون من مي خواهم به صورت فردي و با هر فرد به روش خاصي کار کنم. البته اميدوارم در آينده ي نزديک اين کارها را هم بتوانم انجام دهم.

لابد مي پرسيد  من در اين جلسات چه مي­خواهم بگويم و چه تکنيکهايي را ارايه دهم؟

من در اين گفت و گوها ،  مي خواهم با اين دوستان، به صورت فردي و تجربي در مورد نگارش رمان گفت و گو و کار کنيم. يعني اينکه قلم را به دست خود نويسنده بدهم.  طبيعتا نويسندگان تازه کار در اين زمينه مشکلاتي دارند يعني نمي­دانند:

1. از چه بنويسند؟

2. چطور  بنويسند؟

3. چطور داستان را پايان دهند؟

 در اين جلسات سعي مي کنم راههايي براي پاسخگويي به اين سوالات ارايه دهم. در صورتي که اثر نياز به ويرايش داشته باشد، اين کار با همفکري و همکاري من و نويسنده انجام خواهد شد.

 در اينجا مي خواهم اعتماد به نفس را در دوستان بالا ببرم و بگويم، رمان نويسي هم شق القمر نيست و هر کسي تنها به شرط آنکه خواندن و نوشتن را بداند و به کار نگارش علاقه مند باشد، مي تواند رمان نويس موفقي بشود.

طبيعتا هرچه در واقعيت اتفاق بيافتد و ما بنويسيم، نمي تواند "رمان " نام بگيرد. رمان، اثري داستاني است که از عوامل و اجزاي متفاوتي مثل شخصيت پردازي، حادثه، توصيف موقعيت وقوع حوادث و... ساخته شده است و عمده ترین ویژگی آن سرگرم کنندگی است. این ویژگی اخیر در کشور ما به دلیل ایدئولوژیک بودن ذهنیت اکثر نویسندگان، به مقدار زیادی مورد بی توجهی قرار گرفته است.

از جهت دیگر گروهي کوشيده اند همه چيز را انحصاري کنند. نظر من اين است که بايد تمام اين انحصارها را شکست و طرح تازه اي ريخت.

هم اکنون چند تن از دوستان و آشنايان در اصفهان، براساس این روش، سرگرم نگارش رمان هستند.

نظرتان چيست؟ 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 15:17 |

یکی از دوستان ( خانم فرزانه پارسایی ـ مدیر وبلاگ دنیای زیبای من) در مورد پست قبلی سوالی به این مضمون مطرح کردند که چرا غرب به چنان جایگاهی دست یافته که می­تواند برای دنیا تصمیم بگیرد و سیاستگزاری کند؟

به نظر من رسیدن غرب به این درجه از اثرگذاری علل مختلفی دارد که من می کوشم اشاره ای کلی به برخی موارد آن بکنم.  

  • از منظر فلسفی باید گفت امریکا ـ که عصر ما عصر " تمدن امریکایی " است ـ پراگماتیست است و عملگرا و در حوزه­ی فکرو عمل، بر اساس عینیت عمل می­کند. به دیگران کاری ندارم و من فقط در مورد خودمان می­گویم که ما این طور نیستیم و بیشتر بر اساس تخیلات و پیشداوری های معمولا غیرعقلانی، نادرست و غیر کاربردی  به تحلیل و تفسیر می پردازیم و عمل می­کنیم.
  • ما فلسفه ای برای زندگی نداریم و طبیعتا در عرصه ی سیاست نیز جز اینکه بگوییم سیاست پدر و مادر ندارد و در دنیا هم همه می خواهند ما را بچاپند، به چیز دیگری اعتقاد نداریم.
  • زندگی یک امریکایی عمدتا مبتنی بر واقعیات زندگی عینی و روزمره است ولی ما بیخود برای هر رفتاری هزار صغرا و کبرا می چینیم که هیچ کدام هم به درد نمی خورد. دلیل آن هم این است که ما مناسبات زندگی جدید آشنا نیستیم.
  • اندیشه ها و فلسفه های فکری و رفتاری ما کارایی ندارد و به درد نمی خورد همانطور که تا به حال هم نخورده به عنوان مثال دوستی ها و دشمنی های ما در عرصه ی سیاست براساس معیارهایی است که از منظر عقل چندان قابل درک و تحلیل نیست.
  • در دفاع از علم سخن می گوییم، چقدر حدیث، آیه، سوره ، گفتار و حکایت در منقبت علم داریم، ولی چقدر به فکر رشد علم هستیم و برای آن سرمایه گذاری می کنیم؟ تقریبا صفر. سرمایه گذاری ما در بخش تحقیقات در ایران فاجعه است و حتا با کشورهای خاورمیانه مثل ترکیه هم قابل مقایسه نیست!
  • کدام ایرانی را می شناسید که برای علم از جان نه، از پول خود مایه بگذارد؟ من می­گویم اگر هیچ نباشد بسیار کم است و اگر چنین کسی پیدا شد باید وجودش را طلا گرفت. به همین دلیل نویسندگان ما معمولا در فقر به سر می برند و علت عمده ی آن این است که علم و دانش در نزد ما بهایی ندارد. در نتیجه کتاب نمی خوانیم. ولی غرب نمونه هایی چون ادیسون، پاستور، داوینچی، گالیله، اسپینوزا و ... دارد که هست و نیست خود را برای رشد علم گذاشتند. ولی ما چه می کنیم؟ از خدمات و تولیدات دیگران استفاده می کنیم و بعد علیه همان سازنده ها بد می گوییم!
  • ما ملت شعاریم و به گفته های خود اعتقادی نداریم. فرهنگ ما انباشته از تناقض است ولی متوجه این نکته هم نیستیم.
  • در مورد مفاهیمی چون ثروت ، رفاه ، پیشرفت در فرهنگ خود همه نوع اظهار نظر و اغلب متناقض داریم و این امر باعث سردرگمی در جامعه و هدررفت نیروها می شود.
  • با نقد تا زمانی موافقیم که مربوط به ما و یا برضد ما نباشد ولی اگر کسی ما را نقد کرد و از ما عیب گرفت می گوییم او مغرض است و قصد نابودی اش را داریم. فیلم 300 را یادتان می آید؟ چه بلوایی راه انداختیم؟ بعد چه کردیم. آمدیم فیلمی در خلاف موضوع آن فیلم و در دفاع از خود بسازیم؟ نه چون قرار نیست کار جدی انجام بدهیم. این است که همیشه شعار می دهیم و معرکه می گیریم.
  • همه ی خوبی ها را به خود نسبت می دهیم. خیلی راحت می گوییم فلان کشور همه اش دویست سال تاریخ دارد ولی ما هفت هزار سال تاریخ مکتوب داریم. پس ای بشریت بیایید و در برابر ما دست به سینه بایستید. علت این مساله هم این است که نمی دانیم عصر حاضر عصر تفکر و تولید و خلاقیت و نوآوری است و اینها چیزهایی است که به گروه خونی ما نمی خورد!   
  • با عقل و معیارهای عقلی بیگانه ایم. اگر کسی دم از عقل بزند چون خود را عقل کل می دانیم می خواهیم او ما را تایید کند و اگر چنین نکرد می گوییم عقلش پاره سنگ برمی دارد.
  • کسی حق ندارد فرهنگ و اجزای فرهنگی ما شامل اعتقادات، مذهب ، طرز زندگی، رفتار و سیاست ما را مورد نقد جدی قرار دهد . اگر کرد دشمن خونی اش می شویم. باور کنید اکثریت مردم ما چه آنکه در صدئر نشسته و چه آنکه در ذیل، همین طوریم.
  • برای علم و تحقیقات علمی ریاضی و انسانی ارزش قایل نیستیم. در زمینه های علمی کار نمی کنیم و وقت نمی گذاریم آنوقت انتظار داریم دیگران ما را تاج سر خود بدانند.
  • اهل کار جدی نیستیم. بیشتر اهل ول گشتنیم تا کار کردن.
  • اهل اختراع و ابداع نیستیم که اگر بودیم برای سرقت اختراع و ابداع هم چاره ای می اندیشیدیم و این مساله ضبط و ربط قانونی پیدا می کرد. ولی به دلیل اینکه قوم نوآوری نیسیتیم بلکه برعکس " مصرف کننده " ایم اگر کسی ـ چه خارجی چه داخلی ـ  اختراع و ابداعی کرد و کالای جدیدی تولید کرد خیلی راحت می رویم و کپی اش می کنیم و می گوییم حالا که کسی به کسی نیست پس بزن برو!  
  • تیراژ متوسط کتاب در کشورهای غربی چنان بالاست که یک نویسنده می تواند زندگی خوبی داشته باشد ( تیراژ کتاب در ملل راقیه معمولا بالاتر از صد هزار و گاه میلیونی است) ولی تیراژ اکثر کتاب ها در ایران الان به حدود 1000 نسخه رسیده که این را می گویند لاکتابی! پس نتیجه می گیریم که 75 میلیون جمعیت ایران دغدغه ی کتاب ندارد. البته اگر مصرف کالاهای فرهنگی را یکی از محورهای توسعه بدانیم به این نتیجه می رسیم که مردم ما تمایل چندانی به کتابخوانی ندارند. و این یعنی توسعه را بی خیال!
  • به قواعد و هنجارهای بین المللی توجهی نداریم. نمونه اش کپی رایت، که رعایت نمی کنیم. آثار دیگران را خیلی راحت ترجمه و افست می کنیم و بعد هم می گوییم به کسی ربطی ندارد! شما نام این را چه می گذارید؟ من می گویم بی احترامی به حقوق دیگران! طبیعی است که دیگران هم در مورد کارهای ما چنین کنند.  
  • باری، اینکه چرا امریکا دایرمدار دنیا شده دلیلش این چیزهاست. ارتش ، اقتصاد، دانش و تکنولوژی، هنر و ... امریکا در جهان اولین است. طبیعتا در دنیا اثرگذار خواهد بود. اما همین منی که فرهنگ ایرانی را نقد می کنم، برخی مثلا ایران پرستان به جای اینکه این نقدها انگیزه ای برای تلاش شبانه روزی شان شود، و به این طریق قدمی در ره تعالی مردمشان بردارند، به من می پرند و سعی می کنند ثابت کنند که ایرانی حرف ندارد. ولی من می گویم حرف دارد خیلی هم حرف دارد که اگر نداشت به چنین وضعیت فلاکت باری دچار نمی شد.

حالا همه ی این مشکلات هست ولی ما به جای اینکه درصدد حلشان باشیم ـ که اگر باشیم حل می شوند ـ دیگران را مقصر می شماریم. زمانی می گوییم عربها باعث بیچارگی ما شدند، گاهی می گوییم که ترک ها و مغولها باعث بدبختی ما شدند، زمانی دیگر هم بر اساس ذهنیت معتقد به توهم توطئه به این نتیجه می رسیم که همه ی اینها زیر سر انگلیس و روسیه و امریکاست.

خب نتیجه چه می شود؟

نتیجه این می شود که هر روز از قافله ی علم و هنر و اندیشه عقب می مانیم و به جای تلاش و کوشش و فعالیت، دنبال توجیه واماندگی هامان می گردیم.

اخیرا هم یاد گرفته ایم برویم سراغ گذشتگان، فردوسی، حافظ، مولوی و ... و با این کار سعی داریم برای خود هویتی دست و پا کنیم. غافل از اینکه هویت هر انسانی به دست خودش و در زمانه ی خودش ساخته می شود . بقیه ی چیزها انشا است و کارگشای یک انسان پیشرو نیست. 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 22:26 |

چند سال پیش انتشارات رسا کتابی ترجمه و چاپ کرده بود و در خط به خط آن کتاب با سند و مدرک ادعا کرده بود که عامل پیدایش و پیروزی انقلاب شوروی خود غرب بوده است! نویسنده در آن کتاب که اکنون نامش را از یاد برده ام از هزینه کردن میلیونها دلار سرمایه از سوی غرب برای پیروزی انقلاب شوروی به رهبری لنین سخن گفته بود.

همانگونه که گفتم الان نام آن کتاب و نویسنده ی آن را به یاد نمی آورم ولی مفهوم کلی کتاب را هنوز به خاطر دارم و آن همان است که گفتم.

به نظر من برای طالبان و القاعده و دیگر حکومتهای دیکتاتور هم باید چنین کتابهایی نوشته شود تا مشخص شود که سیاستمداران غربی چگونه خواسته یا ناخواسته زمینه ساز گرمی بازار و تداوم حیات این گروهها و حکومتها شده اند.

باری، اما چرا این مطلب را نوشته ام و چرا ادعا کرده ام که شوروی محصول غرب بود؟

برای این ادعای خود چند دلیل دارم:

  1. مارکسیسم که رهبران انقلاب از آن دم می زدند و خود را طرفداران پروپا قرص آن می دانستند یک مکتب جامعه شناختی، اقتصادی و فلسفی بود که به وسیله ی کارل مارکس فیلسوف برای تحلیل و بررسی نابهنجاریهای صنعتی، اقتصادی و اجتماعی غرب به خصوص آلمان و انگلیس صورت بندی و تدوین شده بود. جامعه ی روسیه در 1917 جامعه ای به شدت روستایی و فقیر بود. جمعیت قلیل کارگر و صنعتی روسیه عمدتا در چند شهر از جمله مسکو ، سن پترزبورگ و ... متمرکز شده بود که با توجه به سیمای کلی اقتصادی و بافت جمعیت روستانشین و فئودالی روسیه، اصولا قابل بحث نبود. 
  2. جامعه ی روسیه در آن حد که رهبران انقلاب اکتبر در نظر داشتند جامعه ای انقلابی نبود و اگر هم بود اصولا تصویر درستی از صنعت و پیشرفت مدرن اروپایی نداشت. نهایت پیشرفتی که دهقانان در نظر داشتند بهره مندی بهتر از زمین و رونق اقتصاد محدود معیشتی بود.
  3. بخش عمده ی روشنفکران روسیه با انقلاب، آن هم از نوع لنینی و استالینی آن موافق نبودند و در ادامه و پس از پیروزی انقلاب نیز مخالفت خود را با آن اعلام کردند که البته سزایش را با شکنجه، اعدام ، اردوگاههای کار اجباری و تفتیش عقاید دیدند.
  4. آنچه را که رهبران انقلاب، مخالفت با اهداف کارگری و انقلابی می نامیدند در حقیقت پیام واقعگرایانه ی خرد جمعی بود که با آنان به مبارزه و مخالفت برخاسته بود. مردم روسیه نیز مثل تمام مردم جهان از جنگ، خونریزی، اعدام، قتل عام قحطی بیزار و منزجر بودند ولی انقلاب شوروی از همان روز اول شعارهایش را به شکل اعلام جنگ با نظام سرمایه داری، قتل و کشتار بی رحمانه ی مخالفان دولت سوسیالیستی و اعدام به اصطلاح بوژوراها اعلام کرد.

 برای سرخ شدن روسیه و نیمی از جهان آن زمان می توان دلایل بسیاری آورد. اما نظر من از طرح این یادداشت این است که نظام شوروی که بر عرصه ی سیاسی، فرهنگی و فکری جهان قبل و پس از جنگ جهانی تاثیرات بسیاری داشت زاییده ی سیاست بازیهای غرب بود به دلیل اینکه غرب با گفت و گو، مفاهمه، دوری از جنگ و ستیز، دوری از جنگ سرد و باز کردن درهای خود به سوی مردمان ساکن در آن سرزمین سرد می­توانست به نوعی مردم در اسارت مانده ی آن کشور را به جهان آزاد پیوند دهد و به تدریج جامعه ی روسیه را به سمت و سوی دیگری بکشاند.

اما در اثر ندانم کاریهای سیاستمداران غرب، شوروی تبدیل به غولی شد که نابودی اش نیز جز در اثر فداکاری شبانه روزی روشنفکران روسی و اروپای شرقی و مجاهدت قابل ستایش میلیون ها انسان امکان پذیر نگردید. دستگاه دگم و پوسیده ی سیاسی و فکری روسیه در نبرد ایثارگرانه­ی روشنفکران بزرگ روسیه از درون پوسید و متلاشی و نابود شد اما این شکست و نابودی می توانست بسیار زودتر و به سادگی ـ حتا به نظر من در همان سالهای 1930 ـ انجام پذیرد.

اما غرب با "تحریم " و " مرزبندی فکری و فرهنگی " با نظام سیاسی شوروی عملا مردم بی پناه آن کشور را در نبرد با نظامی که این اواخر به بمب اتم نیز مسلح شده بود تنها گذاشت و بدین ترتیب هرچه را که دلسوزان جامعه می رشتند غرب دانسته یا ندانسته در سوی دیگر جهان پنبه می کرد و هر روز به عقیده ی خود تعریف روشن تری از " شوروی " به عنوان دشمن سرمایه داری و جهان آزاد، به جهان ارایه می داد. ( و حقيقتا چرا جهان ليبرال اينچنين ديوانه وار دنبال دشمن می گردد؟)

غرب شعار دموکراسی، آزادی و حق مالکیت خصوصی می داد اما این شعارها تنها در حوزه ی استحفاظی غرب شنونده داشت به خاطر اینکه تقریبا نیمی از جهان مستقیما در جهنم سوسیالیستی می­سوختند و وسیله ای برای بیان دردها و فریادهای خود نداشتند و آن بقیه هم که دستی از دور بر آتش داشتند در اثر تبلیغات از اساس نادرست و احمقانه ی رسانه های غربی، بدشان نمی آمد استالین با آن قدرت مهیب بر ایشان حکومت کند!

غرب با قطع ارتباط با مردم جوامع تحت نظام سوسیالیستی و بریدن شوروی از جهان آزاد، عملا امکان نقد آزادنه، رودر رو و شفاف از سیاستهای سیاستگران شوروی و سوسیالیسم روسی و به تبع آن آرمانهای سوسیالیستی را گرفت و به این ترتیب، با پرتاب کردن جامعه ی شوروی به سیاهچال تباهی، دست کم پنجاه سال تحول سیاسی و فکری جهان را عقب انداخت.

اگر کشورهای غربی با شوروی و دیگر جوامع سوسیالیستی رابطه­ای پویا و رویارو می­داشتند، بی تردید فاتحه ی حکومت دیوانگانی چون لنین و استالین از همان اول خوانده شده بود و شوروی ـ با وجود رسانه های آزاد و شهروندان آگاه ـ نمی توانست هر کاری که خواست بکند. یک نمونه ی این کارها قتل عام پنج میلیون مخالف در شوروی بود که بعدها اسناد و مدارکش به جهان آزاد رسید که طبیعتا دیگر برای کشته شدگان سودی نداشت!

آمار قتل عام ها در چین، ویتنام ، کره ی شمالی، کوبا و اروپای شرقی را هم به این عدد میلیونی اضافه کنید!

اما غرب، شوروی و بلوک شرق را تحریم کرد یا کمک کرد که شوروی و بلوک شرق زودتر به این نتیجه ی خودخواسته برسند که تحریم شوند و بدین ترتیب مردم بی پناه آن کشورها چاره ای به جز تحمل عذاب سوسیالیسم و زندانها و اردوگاههای کار اجباری نداشتند.

هنر غرب این بود که هر از گاهی به یک نویسنده ی ناراضی یا یک فیلمساز تبعیدی چون سولژنیتسین، ساخاراف یا تارکوفسکی جایزه ای بدهد و خود را دموکرات و مدافع حقوق بشر بداند اما این نوع رفتار برای مادران و داغدیدگانی که عزیزان خود را در زندانهای سیاه استالین از دست داده بودند نشانه ی حماقت مفرط و ناتوانی فکری سیستم های غربی در تحلیل عوارض دیکتاتوری در این گونه جوامع بود. حال، سیاستگران شوروی فرصتی یافته بودند تا در سرسرای طاعونی خود حقوق بشر، علوم فضایی، روانشناسی، جامعه شناسی، فلسفه و  تمام تحولات فکری و علمی کشورهای دیگر و عمدتا غرب را مشتی رطب و یابس بنامند و به ریش کشورهای دیگر بخندند. به عنوان نمونه شوروی تحقیقات روانشناسی در حوزه ی مکتب روانکاوی را سوغات بوژوازی نامیده بود و آن ها را مشتی چرند می دانست و جامع ترین مکتب در روانشناسی را همچنان "رفتارگرایی پاولفی" می نامید.    

با توجه به مقدمه ای که آمد باید گفت اکنون نیز طالبان و القاعده و دیگر حکومتهای مستبد محصول سیاستهای نادرست و احمقانه ی غرب ـ یعنی اروپا و امریکا ـ هستند.

سیاست اخیر حزب دموکرات امریکا در برقراری ارتباط با اینگونه گروهها و حکومتها اقدامی شایسته و موثر است به دلیل اینکه سردمداران این گروهها را خلع سلاح کرده و سیاست شان را بی تاثیر می­سازد. با این همه این سیاست هنوز به اندازه ی کافی اثرگذار نیست و جالب تر اینکه این دیدگاه در امریکا دشمنان پروپاقرصی هم دارد! 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 16:30 |

مدتی است شعر جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی را زمزمه می کنم. به شدت از شرایط موجود بیزار

و خسته ام. این شعر بیان دقیق شرایط امروز ماست. 


«الحذار ای غافلان ، زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیومردم الفرار


ای عجب د‌لتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آب‌های ناگوار


عرصه‌ای نادلگشا و بُقعه‌ای نادلپذیر
فرضه‌ای ناسودمند و تربتی ناسازگار


مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
قهر در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار


امن در وی مُستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی نادر و صحت درو  ناپایدار


مهر را خفاش دشمن ، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار


نرگس‌اش بیمار یابی لاله‌اش دل‌سوخته
غنچه‌اش دل‌تنگ بینی و بنفشه سوگوار


صبح او پرده در آمد ، شام ِ او وحشت فزای
ابر او بیلک گذار و برق او خنجرگذار...

لطمه‌ای از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهان
قطره‌ای از بحر قهر و زین نهنگان صدهزار


از تو می گویند هرروزی دریغا جور دی
وز تو می گویند هرروزی دریغا ظلم ِ پار


آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر
در مدارس زخم چوب و در معابر گیر ودار...

+ نوشته شده توسط سید حسینی در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 12:46 |

هيچ موجود زنده اي نمي­تواند در خلأ رشد کند. انسان نيز زاده­ي ارتباط است و هر چه ميزان رابطه و پيوندهاي بين فردي و اجتماعي اش افزايش يابد، طبيعتا متمدن تر، جامعه پذيرتر و قانونگراتر خواهد شد.

زمينه­هاي فرهنگي نيز از اين قاعده مبرا نيستند. به طوری که همچنانکه فرهنگ بسته انسانهاي بسته، تنگ نظر و يکه نگر و محدود مي­پرورد، فرهنگهاي باز و پذيرا ، مولد افرادي تکثرپذير و غني و ثروتمند از نظر فکری و اندیشگی خواهند بود.

تحقيقات متعدد روانشناسي نیز مؤید اين حقيقت است که چنانچه ارگانيسمي با محیط پیرامون خود قطع رابطه کند و به طريقي از تاثيرات محرکها محروم گردد، به طور شگفت آوري ابتدا تعادل و سلامت رواني و سپس، سلامت جسماني خود را از دست مي­دهد.

جوامعي که با جهان بيرون قطع رابطه کرده­اند، در درون خود انسانهايي قطبي شده و با جهان بيني­هاي تنگ و بسته را پرورش داده­اند؛ انسانهايي که با کوچکترين مخالفتي برمي­خروشند و خشونت مي­ورزند. نمونه­ي اينگونه افراد، اعضاي سازمانهاي تروريستي طالبان و القاعده­اند که هيچ انحرافي از ديدگاه خود را برنمي­تابند و سر جنگ با جهان را دارند. براين اساس، اگر يک جامعه­ي انساني، تعاملات فرهنگي خود را با ديگر جوامع قطع کند ـ یا دیگران با هم همدست شوند و رابطه شان را با او قطع کنند ـ آن جامعه، به جاي پيشرفت، به سمت انحطاط و عقب ماندگي سوق پيدا خواهد کرد و دشمنی به غایت خطرناکتر خواهد شد.

در فضاي عدم ارتباط، سوء تفاهم و دشمن خويي رشد می­یابد و سطح تحمل مخالفان و دگرپذيري در افراد پايين مي­آيد و اين همه بهانه­اي مي­شود تا جنگ و خشونت، سايه­ي شوم خود را بر سر مردمان بي گناه بگستراند.

اما در مقابل، با افزايش ميزان تعاملات و ارتباطات، امکان تفاهم و گفت و گو در ميان انسانها فراهم می­شود و همين امر تمايل به رفتارهای خشونت طلبانه را کاهش مي­دهد. با تقليل گرايش­هاي خشونت طلب، مخالفت­ها شکل اجتماعي و متمدنانه به خود مي گيرد و در قالب احزاب مخالف نمود مي­يابد.

دليل گروهها يا افرادي که معتقدند سياست تحريم در تغيير روش و منش دشمن خويي سياستمداران تاثيري ندارد اين است که هيچ دليلي براي نتيجه بخش بودن تحريم ها وجود ندارد! کشورهايي چون عراق (در دوره­ي صدام ) ، کره ي شمالي ، کوبا و ... هميشه در صدر تحريم­ها قرار داشته­اند اما تنها نتيجه­اي که از اين تحريم­ها حاصل شده تضييع بيشتر حقوق مردم و تحميل شرايط سخت­تر زيستي و معيشتي و بي­خبري شهروندان و ملت­هاي ديگر از سرنوشت مردم اين جوامع بوده است. اما در عوض، سران و سياستمداران که مقصران اصلي مساله بوده اند و هستند از مواهب اين " تحريم" بهره اي نبرده اند!

تحريم­ها نه تنها شرايط را به نفـع مردم تغيير نمي­دهد بلکه آنها را از گذران طبيعي زندگي نيز محروم مي­سازد. تحريم­ها سطح بهداشت، رشد اقتصـادي، امکان تبادلات فرهنگي و اجتماعي ملت­ها را تقليل مي­دهد و در اين ميان، تنها اين فرصت طلبان و سودجويانند که از شرايط بهره مي برند.

براين اساس، بايد از سياست تحريم ـ که ميراث جمهوري خواهان بود ـ دست کشيد و به طور بي قيد و شرط به برقراري ارتباط با کشورهای مخالف در همه­ي عرصه­ها پرداخت. در اين صورت، نيروهاي فرصت طلب خلع سلاح شده و راه براي فعاليت و پويايي بيشتر جوامع باز مي شود. در اين ميان سازمانها و موسسات مردم نهاد ـ NGO ها ـ فرصت و امکان فعاليت و فرصت تنفس مي­يابند.

آنها که در بوق تحريم مي­دمند از شرايط جوامع تحت تحريم خبر ندارند. نمي­دانند بيماران، کودکان، کهنسالان و نهادهای علمـی و آمـوزشی در این کشورهـا در چـه شرايط ناگـواري روزگـار مي گذرانند. نمي دانند صنايع ، وضعیت اقتصـادی و معیشتی، فرهنگ و زندگي معمول و عادي مردم چه شرايط فلاکت باري را تحمل مي­کنند.

براي اين افراد اهميتي ندارد که مردم چه مي­کشند. چون براي آنها تنها تابوهاي فکري خودشان مهم است و مي­خواهند هر چه سريع­تر به خواسته­ها و منويات خود دست پيدا کنند. براي اين افراد هزينه­ي اعمال اينگونه سياست­ها اصلا مهم نيست.

از اين افراد مي­پرسيم چقدر صبر کنيم تا شرايط به آن سطح راضي کننده­اي که مورد نظر شماست، برسد؟

مي گويند صبر کنيد بلاخره روزي مي­رسد که "همه چيز" درست مي شود!

و اين حواله دادن مردم به "روزي که در آن روز همه چيز درست مي شود،" از آن وعده هايي است که هيچوقت محقق نمي­شود. همانگونه که در مورد عراق صدام، کوباي کاسترو ، کره ي شمالي و ... محقق نشد.

تحريميان مي گويند با برقراري رابطه دولت­هاي مقابل و مخالف، مشروعيت مي­يابند.

اين افراد احتمالا نمي­دانند يا نمي­خواهند بدانند که عامل مشروعيت بخشي به دولتها، دولتهای دیگر نيستند بلکه شهروندان همان کشورند که با راي خود به حکومت­ها و سياست­ها، وجاهت قانوني و مردمي مي­دهند. برقراري ارتباط همه جانبه به تمامی مردمان امکان زندگي و فعاليت مي­دهد و سلاح ستيزه و دشمني بي مورد و بي منطق را از ستيزه جويان مي گيرد.

از جمله عوامل ديگري که در اثر اعمال تحريم­ها دچار زيانهاي اساسي مي­شود، جريان طبيعي دانش و اطلاع رسانی است. کشورها يا افرادي که در اعمال تحريم­ها پيش دستي مي کنند و بعد قوانین تصویب شده را به مرحله ی اجرا می گذارند، بدون اينکه خود بدانند، آب در آسياب ديکتاتورها مي­ريزند به خاطر اينکه امکان حيات ديکتاتورها تنها با محدود کردن اطلاعات و علوم ممکن است. محدود سازی مطبوعات، کتاب و فیلترینگ تلاشی است ـ هر چند ناکام ـ در این زمینه .

به همين دليل اگر مي­خواهيد روند سقوط ديکتاتورها را تسريع کنيد، حجم اطلاعات در جوامع استبداد زده را به صورت انفجاري و آتش فشاني افزايش دهيد. چندي نمي گذرد که سقوط ديکتاتورها را به چشم خود مي­بينيد! قبول نداريد؟ امتحان کنيد! 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 13:57 |