فرهنگی که نگاه دلسوزانه ای به شهروندان خود دارد فرهنگ متعادل و سازنده است ؛ فرهنگی که با ابزارهای مناسب برای رفع نیازهای طبیعی انسانها تلاش می کند. طبیعتا انسانهای زاییده ی این فرهنگ نیز انسانهایی امیدوار، پر نشاط، خلاق، نوآفرین و نوآور و آینده گرا خواهند بود .
عکس این حالت، فرهنگ نامتعادل و ویرانگر است که به روشهای گوناگون تلاش می کند با فشار، سرکوب، تحقیر و ایجاد انواع موانع از بروز استعدادهای طبیعی شهروندان خود جلوگیری کند و مانع پیشرفت آنان شود.
فرهنگ نامتعادل، انسانهای سرکوب شده و نامتعادل پرورش می دهد. فرد یا فرهنگ سالم به کسی توصیه نمی کند نبین، نفهم ، نگو ، نشنو، نخور بلکه از انسانها می خواهد به تمام نیازهای مادی و روانی خود پاسخ گویند .
به قول "هامون" مهرجویی چی می شد همه با مهربان بودیم؟ همه جا مهر و صفا و دوستی و عشق؟
این چیزها خوب است اما نه در یک فرهنگ علیل و فاسد و بیمار که هر لحظه برای سرکوب نیازهای بشر اسباب چینی می کند و از آب گوارا زهر هلاهل می سازد.
چرا ما انیشتین نداریم، چرا دیگر حتا نمی توانیم دانشمندانی در حد و اندازه ی بو علی سینا ، رازی و ... پرورش دهیم؟ چرا به جامعه ای مصرفگرا و غیر مولد تبدیل شده ایم؟ آیا بهره ی هوشی ما ایرانیان نسبت به گذشته کاهش یافته؟ نه! به نظر من بیشتر ایرانیان، سالم و دارای ویژگی های کامل یک انسان به دنیا می آیند اما فرهنگ و ابزارهای فرهنگی موجود، استعدادهای آنها را می سوزاند و نابود می کند.
بر این اساس، به نظر راقم فرهنگ ما نیز فرهنگی است نامتعادل که تمام تلاش خود را بر تقویت سویه های منفی زندگی گذاشته است .
نتیجه ی فرهنگ سرکوب، دروغ و ریا چیست؟ انسانهایی ناتوان و تحقیر شده و گرفتار که اگر فرصتی دست دهد از سرزمین خود مهاجرت می کنند تا بدین ترتیب انبان " بیگانگان " را بیانبارند. اما همان از وطن بریدگان، کتابها در وطن پرستی می نویسند و به چاپ می سپارند که بیا و ببین!
فروید چه زیبا می گوید که اگر به نیازی پاسخ ندهید به شکل یک عارضه ی روانی سرباز می کند.
فرهنگ ما فرهنگی آشفته با اجزا و عناصری متناقض و پیچیده و " ناسالم " است و آنها که مثلا الگوهای فرهنگی و تاریخی ما هستند و نوشته هایشان هر روز هر شب هزار بار مغز ما را بمباران می کند، سعدی، حافظ ، عطار و فردوسی انسانهایی گرفتار در دام و دامان سنت اند و در این گرفتاری خود به ناگزیر مجیزگو و مبلغ همان سنتی شده اند که آنها را در بند کشیده است. گاه نهایت هنری که هم اگر کرده اند این بوده که در اشعار خود تناقض های سنت را باز نمایند . نتیجه اش هم این شده که می بینیم محتوای آثارشان حقیقتا از نظر اخلاقی قابل توصیه نیست.
فروغ فرخزاد در نقد شعر سنتی ما گفته بود:" دیگر زن و مرد امروز نمی توانند مثل لیلی و مجنون عشق ورزی کنند. این دو شخصیت از نظر رفتاری نیاز به تحلیل دارند. " ولی می بینیم که همین شخصیت ها امروزه به عنوان الگو مستقیم یا غیر مستقیم در رسانه ها و حتا دانشگاهها در کلاس های ادبیات به ما آموزش داده می شوند. واقعا واقعیت چیزی جز این است؟
به نظر شما در این دوره چه کسی حاضر است و یا می تواند چنین شعرهایی را به فرزند خود توصیه کند:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
***
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد
یا مولوی که در اشعار و حکایتهای خود می گوید:
اگر می خواهید به رستگاری و رهایی برسید، "خود" را رها کنید! ( نمونه اش داستان طوطی و بازرگان و حکایتهای دیگر)
در عشق فنا شوید چنان که خود از یاد ببرید. ( حکایت کسی که به در خانه ی معشوق آمده بود و نام خود را گفته بود. معشوق می گوید باید خود را فراموش کنی و گرنه " از وصال خبری نیست. اگر این طور پیش بروی، شب باید تو کوچه بخوابی!"
آخر نباید بپرسیم این فنا شدن در دیگری و از یاد بردن "خود" دیگر چه حرفی است؟
چرا تا به حال کسی از ما نپرسیده ما که این همه از استبداد و دیکتاتوری بدمان می آید و می نالیم ، پس چرا بلندگوهای ادبی و فرهنگی ما شبانه روز تبلیغ استبداد، اطاعت محض و خود فراموشی می کنند؟
مگر ما در جامعه ی خود مشتی "دیوانه " و "بی هویت" می خواهیم که بر اساس توصیه های فرهنگی و ادبی توجیه شده باشند و در اختیار مستبدان قرار گیرند؟
واقعا اگر یک فرد بیگانه در اشعار و داستانهای خود چنین محتواها و مفاهیمی را پند دهد، چشمش را حدقه در نمی آوریم؟
ولی چه سود که بزرگان ما که خود را مدرن می دانستند، خیلی هنر کردند، به تصحیح دیوان حافظ و سعدی پرداختند. نمونه اش سایه ( هوشنگ ابتهاج ) و شاملو که به جای نقد محتوای حافظ، خود مصحح دیوان او شدند. شاملو هم که متاسفانه با پس و پیش کردن ابیات، فقط کار را خراب کرد.
عجیب است حتا آنان که خود را مدافع سنت می دانند، سنت را نمی شناسند و یا اگر می شناسند نمی دانند با محتوای فرهنگی گذشته که با مقتضیات زمانه ی کنونی در تناقض است، چه کنند؟
واقعا آیا وقت آن نرسیده که به سنت های خود نگاهی انتقادی داشته باشیم؟
یا نکند هنوز می خواهیم آن را ببوسیم و دست به جمالش نزنیم؟
