۷/۱۱/۱۳۸۶
به عدم احراز صلاحیتم اعتراض کردم، تا ثابت کنم مسلمانم و نسبت به نظام و قانون اساسی مساله ای ندارم. اما از اعتراض و تن دادن به این رویه حس ناخوشایندی- انگار همان واژه کراهت مقصود را بهتر می رساند- در من بیدار شده بود. شاید هم وقتی دبیر شورای نگهبان قانون اساسی فرمودند که اصل بر برائت نیست؛ می بایست منتظر چنین روزها و رویه های می بودیم. وقتی می خواستم در متن اعتراض بنویسم که به اسلام و انقلاب دلبسته و پای بندم،می خواستم بنویسم که رساله دوره کارشناسی ارشدم را با عنوان:" رویارویی انقلاب اسلامی و آمریکا" نوشته ام، که بارها منتشر شده است. رساله دکترایم با عنوان:" تحول گفتمان سیاسی شیعه" منتشر شده وقرار بود همین روزها در ادامه تحقیقاتم جلد دوم آن را در باره گفتمان ولایت فقیه منتشر کنم .می خواستم ... ولی از نوشتن همه اینها فرار کردم و به نوشتن متنی رسمی در اعتراض به این رویه بسنده کردم. اصلا چرا باید به این روزگار بیفتم که از خودم دفاع کنم؟ و ناگزیر شوم از خودم بگویم که...
در این اندیشه ام که چه سیاستی حاکم شده که مردم خود را تخفیف می دهد و تحقیر می کند تا از او تبعیت و اطاعت کنند؟ و آیا اطاعت مبتنی بر خوار کردن انسان ها اسلامی ست؟ مگر قرار نبود که انسان ها در یک نظام اسلامی با حرمت و کرامت و عزت زندگی کنند؟ عزتی در طول عزت خداوند و رسولش که :" و لله العزه و لرسوله و للمومنین."
این نحوه رد صلاحیت ها با کدام معیار جز معیار سیاست عاری از دین سازگار است؟ مگر قرار نبود ...؟در کجای دنیا به کسانی که با هدف خدمت وارد صحنه می شوند چنین راحت مهربی صلاحیتی می زنند که حتی بعدا در محل کارو مسجد و مدرسه شان نیز دچار مشکل و مسئله شوند؟
در این کشور پزشک جوانی را در همدان دستگیر می کنند. دو روز بعد جسدش را به خانواده اش تحویل می دهند. اگر کسی فریاد زد،مقاله ای نوشت و سخنی گفت و اعتراضی کرد ،با اسلام و نظام و ولایت فقیه مساله دارد؟ مدتی بعد جسد جوان دیگری را در قبرستان سنندج دور از چشم خانواده اش دفن می کنند و اجازه نبش قبر و کالبد شکافی نمی دهند، اگر کسی سوال کرد که چرا چنین وقایعی رخ می دهد، با اسلام مساله دارد؟
انقلاب مثل یک آرمان آغاز شد. با شعار آزادی و استقلال و جمهوری اسلامی. اگر عده ای دیدند که آزادی و کرامت انسانی در افقی دوردست قرارگرفته و اسلامی که ترویج می شود، تنها پوششی بر قدرت است؛اگر کسی زبان به نقد گشود ،با اسلام و نظام مساله دارد؟
اگر نسبت به نحوه کشورداری و سیاست ورزی مردان سیاست ایرادی گرفت، باید نسبت به اعتقادات دینی اش هم ایراد وارد کرد؟
پس کجاست سیاست امر به معروف و نهی از منکر زیردستان نسبت به والیان؟ نکند فقط امر به معروف و نهی از منکر برای چند تار موی دخترکان معصوم این مملکت مجاز است و ساحت قدرت و صاحبان آن از این اصل مستثنی؟
اساسا مجلس و نمایندگی مجلس وقتی اعتبار دارد که عادلانه تشکیل شود و نگهبان حقوق ملت باشد. اگر عدالت به مصلحت تاویل شد و مصلحت هم به منفعت یک گروه سیاسی تقلیل پیدا کرد؛ چنین نمایندگی ای چه اعتباری می تواند داشته باشد؟
اصلا چرا این همه هزینه انتخابات و ظاهر آرایی که ما مردمسالاری دینی داریم؟ به همان پیشنهاد معروف عمل کنیم که نمایندگان به عنوان هسته های مشورتی منصوب شوند و از اساس رابطه مردم را با مجلس قطع کنیم!
وقتی مجلس هفتم شکل گرفت ، رییس مرحوم مجلس خبرگان گفته بود این اسامی به تایید امام زمان رسیده است. حالا رد صلاحیت تعدادی از همان اسامی ظاهرا نشان می دهد که حتی اگر اسامی ای- به نظر ایشان- به تایید امام زمان هم رسیده باشد، باز هم جای شک و شبهه وجود دارد... تا کی می توان با این رویه و سلوک راه را ادامه داد؟
امیدوارم در فرصت باقی مانده نهادهای نظارتی به تصحیح رویه تخفیف آمیز هیات های اجرایی بپردازند که
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد
در خبرهای پشت پرده بود که دستور است که همه متحصنین مجلس ششم باید رد صلاحیت شوند. به همین دلیل نیز یکی از خبرگزاری های وابسته به دولت ، اسامی همه متحصنین مجلس ششم را در حرکتی تامل برانگیزدر ایام بررسی صلاحیت ها منتشر کرد.
در این اندیشه ام که اعتراضی که از پیش نتیجه اش روشن است و نتیجه ای غیر از آنکه در مراجع بالاتر هم رد صلاحیت این مجموعه تایید شود،در کل چه تاثیری می تواند داشته باشد؟
نظر شما چیست؟
۴/۱۱/۱۳۸۶
****
نظر من در آن سایت :
با سلام،
لابد شما به راهتان اعتقاد دارید که برای نمایندگی مجلس اقدام کردهاید، پس فرصت را از دست ندهید و همراه با نامهای به رد صلاحیت خود اعتراض کنید و در آن نامه دلایلتان را توضیح دهید. بیتردید در نهایت مردم پی به حقیقت خواهند برد.
به عقیدهی من در شرایط کنونی بیاعتنایی و تحریم انتخابات روش عاقلانه و مناسبی نیست، علاوه براین تاکنون نتیجهی مطلوب را هم به دست نداده است. در عرصهی سیاست باید عینی نگر و واقع بین بود و به عینیتها و واقعیتها توجه کرد و نه به آرمانهای دست نیافتنی و غیرملموس! بنابراین ضمن اعتراض به رد صلاحیت خود، همچنانکه در پیام قبلی نیز نوشتم، مسالهی تقویت نهادهای مدنی را فراموش نکنید. اما ظاهرا در نظر اصلاح طلبان مسالهی مهمتر چیز دیگری است: کسب قدرت صرفا برای در حاکمیت ماندن! و این درحالی است که ـ اگر هدف صرفا کسب قدرت باشد ـ به فرض راهیابی به مجلس و تصویب قوانین مترقی و مفید، مجلس بعدی تمام همان قوانین را رد و بیاثر خواهدکرد! در صورتی که اگر شما و سایر اصلاح طلبان برای این مقولهی مهم تلاش کنید و بکوشید برای جلوگیری از انسداد و تک صدایی شدن جامعه، حضور مردم را در عرصههای مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی بپذیرید و درصدد تسهیل هر چه بیشتر این حضور برآیید، هم به میزان بیشتری مورد اقبال و حمایت مردم خواهید بود و هم راه را برای دستیابی به حاکمیت واقعی مردم هموارتر خواهید کرد. بنابراین اگر پس از اعتراض، صلاحیت شما تایید شد که به هدف رسیدهاید ولی اگر نشد دنیا به آخر نرسیده، راه پیشنهادی را ادامه دهید. به دلیل اینکه مشکل اساسی جوامعی چون ما مسایلی مانند توسعه نیافتگی صنعتی، فقر مفرط اقتصادی و یا ضعف و سستی در نیروی نظامی و غیره نیست بلکه مشکل اصلی سرکوبی مداوم نهادهای مدنی است. به دلیل اینکه در "انتخاب" های مرسوم جامعه ـ عمدتا مردم حضور ندارند و از بین تعدادی تایید صلاحیت شده ناگزیر به انتخابند و تازه معلوم نیست این انتخاب شدهها نیز واقعا بتوانند نظر مردم را تامین کنند. (و واقعا اکنون ما چقدر دوریم از زمانی که مردم طی یک همه پرسی کاملا آزاد به راحتی بتوانند کس یا کسانی را که نمایندهی واقعی خود میدانند، برگزینند!) به همین دلیل، راقم براین عقیده است که اساسیترین راه رهایی جامعه از معضلات متعدد فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و ... بنیانگذاری و تقویت نهادهای مدنی است. خواه شما در کسوت قانونگذار در مجلس باشید و یا جامهی فعال سیاسی در سطح جامعه. بر شماست که در این راه بکوشید!
این راه حل یعنی تعطیلی کشور، راه حل یک دولت درمانده است، که نه توان پیش بینی دارد و نه برنامه ریزی و نه اجرا. فرض کنیم بارش برف یکی دو هفته ادامه پیدا کند،از مشکل گاز و برق و آب در برخی مناطق کشور بگذریم.آیا کشور باید تعطیل شود ، ادارات و دانشگاهها تعطیل شوند، پروازهای داخلی و خارجی همه کنسل شوند، مسافران توی راه ها بمانند و...؟ راستی در این کشور چه خبر است که هر چه درآمد نفتی اش هم افزوده شود نه فقط مشکلی از مردم حل نمی شود، که روز به روز بر مشکلاتش افزوده می شود.
حضرت امیر در باره شیوه عمل خود، این تعبیر را دارند که ما رعد و برق خشک و بی باران نیستیم. تا نباریم نمی غریم و نمی درخشیم. ظاهرا تا به حال از این دولت جز همین رعد وبرق های خشک بهره ای نصیب ملت ایران نشده است.
۱۷/۱۰/۱۳۸۶
****
نظر من در آن سایت :
سرکار خانم کدیور ، درود بر شما!
وقتی نوشته ها و گلایه های اصلاح طلبان را می خوانم تنها به یاد هشت سال فرصت سوخته ی مردم و مملکتی می افتم که در شرایط کنونی نه راه پس دارند و نه راه پیش!
شما اصلاح طلبان هشت سال فرصت داشتید، اما این مدت را با بی تجربگی و ندانم کاری سوزاندید و پنداشتید که مردم باز هم به شما رای خواهند داد! که ندادند!
هنوز هم که هنوز است هیچ یک از اصلاح طلبان به نقد صادقانه و اصولی آن هشت ساله نپرداخته است که چه اشتباهاتی را مرتکب شده اند .
و ... اکنون باز هم انتخابات و باز هم همان حدیث مکرر که ... مردم به ما رای بدهید که ما چنین و چنان می کنیم! و باز نگاه به قدرت و اصلاح طلبی از بالا.
در شرایط کنونی کشور چاره ی کار تقویت نهادهای مدنی و سماجت و اصرار برای تقویت این امر مهم است.
اما جریان اصلاح طلبی رویه ی ریارکاری هم دارد و بنابراین به جای توجه به این مساله ی مهم همچنان می کوشد قدرت را در اختیار بگیرد.
اما اگر برای تقویت جدی و اساسی نهادهای مدنی ( و به طور جدی و از پایین و به همراهی مردم ) تلاش شود، در آن صورت شرایط به طور جدی متحول خواهد شد و نتیجه طبیعی آن یک چیز است : دموکراسی! که البته انجام این وظیفه ی خطیر هم جسارت می خواهد و هم هزینه ی بالایی دارد. اما اگر این امر بزرگ تاریخی انجام پذیرد ، راه مشخص می شود و جامعه به شما امیدوار خواهد شد، رسالت تاریخی خود را هم انجام داده اید. حال اگر دلسوز سرنوشت مردم و هستید، بفرمایید!
براین اساس جریان اصلاح طلب به جای نق زدن، گوشه نشینی و مثلا نقد کردن جریان حاکم باید به طور جدی در راه تقویت نهادهای مستقل از دولت از جمله به رسمیت شناختن سازمانهای معتقد به حکومت سکولار بکوشد. درغیر این صورت بازی به همین شکل ادامه می یابد و جریان حاکم با قدرت گرفتن اصلاح طلبان درصدد ناامید کردن هر چه بیشتر آنان و نتیجتا مردم برخواهد آمد!

خانم کدیور، سلام!
نوشته¬اید که از تبعیض و نگاه تحقیرآمیز نالیده¬اید. حق با شماست. اما اگر با صداقت و شهامت نگاهی به دنیای پیرامون خود بیندازیم به راحتی می¬بینیم که تبعیض و دسته بندی انسانها با عناوین و شیوه¬های گوناگون و با نامهای مختلف و در شکل¬های جنسی، ملی، مذهبی و ... در همه جا حاکم است و اکنون این تبعیض شما را نشانه رفته است و شما این چنین برافروخته شده¬اید. به راستی چه فرهنگی آتش بیار این معرکه ¬است؟ چه اعتقاد قاطع و راستینی سالیان سال نه، برای قرنها و قرنها با تقسیم بندی انسانها به ایرانی و انیرانی، عرب و عجم، کافر و مسلمان، مقدس و نامقدس، پاک و پلید و ... جهانی را به دوزخ تبدیل کرده¬است؟ هم اکنون، چه گروه¬ها یا کسانی درآتش تبعیض و تحقیر می¬سوزند؟ زنان، اقلیت های قومی، دیگران؟! آری دیگران، آنان که از ما نیستند! غیرخودی¬ها! آنها که کیش، جنسیت، اعتقاد و قومیت دیگری دارند. به راستی هر یک از ما در کاهش هرم طاقت سوز و کلافه کننده ¬ی این آتش بی¬رحم و فراگیر چه رسالتی داریم؟
و در اطراف ما کشورهایی چون عراق، پاکستان، افغانستان و ... شاهد نمونه¬ های تلخ و دردناک این جنگها و اختلافات مذهبی و عقیدتی¬اند و از قرار معلوم این زخم را به این زودیها مرهم و التیامی نیست!
***
در اینجا ناگزیرم شعری از شاملو بیاورم تا فهم منظورم را آسانتر کند! فهم تحقیر، تبعیض، ستم و سرانجام عصیان انسان! آیا دست کم بخشی از جامعه ی ما به چنین درکی از شرایط رسیده است؟
جخ امروز از مادر نزادهام
جخ امروز / از مادر نزادهام/ نه / عمر ِ جهان بر من گذشته است / نزديکترين خاطرهام خاطرهی قرنهاست /
بارها به خون ِمان کشيدند/ به ياد آر، و تنها دستآورد ِکشتار/ نانپارهی بيقاتق ِ سفرهی بيبرکت ِ ما بود
اعراب فريبام دادند/ بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينهی خويش بر ايشان در گشودم،/ مرا و همهگان را بر نطع ِ سياه نشاندند و / گردن زدند
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم/ که رافضيام دانستند/ نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم/ که قِرمَطيام دانستند/ آنگاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يکديگررا بکشيم و / اين/ کوتاهترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود!
به ياد آر/ که تنها دستآورد ِ کشتار/ جُلپارهی بيقدر ِ عورت ِ ما بود / خوشبيني برادرت تُرکان را آواز داد/
تو را و مرا گردن زدند/ سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد / تو را و همهگان را گردن زدند/ يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند/ گاوآهن بر ما بستند / بر گُردهمان نشستند/ و گورستاني چندان بيمرز شيار کردند/ که بازماندهگان را/
هنوز از چشم/ خونابه روان است
کوچ ِ غريب را به ياد آر/ از غُربتي به غُربت ِ ديگر، / تا جُستوجوی ايمان / تنها فضيلت ِ ما / باشد
به ياد آر / تاريخ ِ ما بيقراری بود / نه باوری/ نه وطني
□
نه،/ جخ امروز / از مادر / نزادهام
***
بله، به شما باید حق داد که از "دیگر و دیگری بودن " به ستوه آیید. اما اگر با دقت بیشتر به ریشه ها و مبانی اینگونه مسایل بنگریم می¬بینیم که متاسفانه " نگاه دیگربین و دیگر انگار!" عزیز دردانه ی یکایک ماست و تنها هنگامی برای ما تلخ و ناگوار خواهد بود که از ما نباشد یعنی اینکه کسی غیر از ما در باره ی ما چنین حکمی صادر کند! روی سخنم به شخص خاصی نیست به طور کلی می گویم.
و باید خدمت¬تان عرض کنم که فرهنگ ما سرشار از اینگونه تبعیض¬هاست و به عقیده ¬ی راقم برای رهایی از اینگونه تبعیض¬ها باید یکایک ما در نگرش، جهان بینی و اعتقادات اعم از مذهبی و غیر مذهبی خود دست به تجدید نظری اساسی بزنیم شاید در ما به قولی " تولدی دیگر" روی دهد و از ما انسانی دیگر بسازد!