
در پشت جلد کتاب شکوه آزادی ، این جمله از اوشو عارف هندی را آورده ام :

*. نام این پست را از عنوان یکی از کتابهای کارل ریموند پوپر به نام " جامعه ی باز و دشمنان آن" گرفته ام.

در پشت جلد کتاب شکوه آزادی ، این جمله از اوشو عارف هندی را آورده ام :

*. نام این پست را از عنوان یکی از کتابهای کارل ریموند پوپر به نام " جامعه ی باز و دشمنان آن" گرفته ام.

حضور و وجود جشن فراگیر و بزرگی چون " نوروز " که کشورهای بسیاری در برگزاری آن همکاری دارند ، از چند منظر قابل توجه و بررسی است . در این نوشتار کوتاه می کوشم با نگاهی گریزان به تحلیل موضوعی بپردازم که طرح کامل آن نیاز به یک یا چند کتاب تحلیلی ـ پژوهشی دارد .
1. " جشن نوروز " بیش از هر چیز انگیزه ای برای شادمانی است؛ جشن شادمانی و شادخواری که همین نفس شادمانی کردن، خود زمینه ساز افزایش سرزندگی و طراوت است. از این منظر، هیچ انسان خردمندی نمی تواند با این جشن سر دشمنی و عناد داشته باشد. البته، ما را با دشمنان شادی و شادکامی کاری نیست چرا که آنان با هر آنچه به صلح و شادی و شادکامی انجامد، دشمن اند.
2. وقتی ملتی، قومی، جامعه ای یا گروهی در تصمیمی واحد، دست به انجام رفتارهای سازگار با نفس زندگی طبیعی و اجتماعی می زند و در طول اجرای مراسم خود، جز سخن از سرزندگی، مهربانی و همدلی نمی گوید چه دلیلی دارد با آن دشمنی ورزیم و نادرستش پنداریم؟ در تمام مراحل این مراسم ، یکایک آحاد جامعه به سمت اجتماعی شدن هر چه بیشتر سوق می یابند و در آن، سخن از وفاق، سازگاری و انسجام اجتماعی است و پیام جاودانه ی آن پذیرش هر چه بیشتر زندگی جمعی و قواعد حیات مدنی. ایرانی، زنده شدن طبیعت را انگیزه ای کرده است برای در کنار هم بودن، شاد زیستن و مهربانی ورزیدن و همه ی اینها نتیجه ی ارج نهادن به خرد جمعی و پاسداشت زندگی اجتماعی است. از این منظر نیز در نورزو به جز سود، چیز دیگری نمی بینیم.
3. این جشن باستانی، به ایرانیان خاطر نشان می کند که نیاکانشان در پاسداری و حفظ و نگهداری مادر مهربان طبیعت چه کوشش ها کرده اند و چه مهربانانه با طبیعت دوستی ورزیده اند.
بر خوان نوروزی، یعنی سفره ی هفت سین، مواهب طبیعی به عنوان خوراک انسان طبیعت ستای ایرانی حضوری سبز و زنده دارد. این جشن، ما را به ریشه هایمان پیوند می دهد و بار دیگر ، یادگار گذشتگان را در برابر دیدگانمان متجلی می سازد. جامعه شناسان گفته اند هیچ فرد و جامعه ای نمی تواند بی هویت باشد. از سوی دیگر، هیچ فرد و جامعه ای نمی تواند برای خود در خلأ هویت بسازد. هویت، یعنی شناسنامه ی نیاکانی هر کس که الزاما باید مبانی واقعی و عینی داشته باشد. این از یک طرف. اما از طرف دیگر، اخیرا آمار تیاسن پژوهشگر هندی کتابی با عنوان هویت و خشونت که نتیجه ی تحقیقات اوست، منتشر کرده است. او در این کتاب می نویسد : فرد یا جامعه ای که خود را با هویت یگانه ی ملی ، مذهبی ، قومی یا ایدئولوژیک تعریف می کند، میزان گرایشش به خشونت از کس یا جامعه ای که برای خود هویت چندگانه تعریف می کند، به مراتب بیشتر است. بر اساس این تحقیق آمارتیا سن، لازم است یک فرد غیر از هویت ملی یا مذهبی، هویتهای دیگری مانند هویت شغلی، حرفه ای ، هنری و ... قومی نیز داشته باشد. بدین ترتیب و با این ترفند، از میزان گرایش وی به خشونت و ستیز با قواعد اجتماعی به میزان زیادی کاسته خواهد شد. براین اساس نیز می توانیم " ایرانی بودن" خود را با برگزاری مراسم نوروز در کنار جمع و آشنایی با یادمانهای نیاکانی و ملی به خود یادآوری کنیم. بر این اساس، چه دلیلی دارد در مسیر حذف و یکسان سازی هویت ها بکوشیم؟
4. سخن در این باره بسیار است اما در حوصله ی این نوشته ی کوتاه نمی گنجد. سخن آخرم این است که بهتر است برای دیگران تعیین تکلیف نکنیم و وقتی جامعه ای تمایل به برگزاری مسالمت آمیز سنتی داشت با آن سماجت و سرسختی نورزیم و آن را ننگ ننامیم.[1] البته اگر یک سنت، سویه ها و پیامدهای ناگوار و اجتماع ستیز داشته باشد، طبیعی است که باید در برابر آن ایستاد اما در جشن های ملت مسالمت جو و نرمخوی ایرانی هر چه بیشتر تحقیق می کنیم، کمتر چیزی از دشمن خویی و عناد می بینیم. ظاهرا عناد در کسانی است که نسبت به این سنتهای ملی و قومی، دلی پر کینه دارند و آسودگی خیال خود را در حذف این جشنها می جویند ولی از پیش آشکار است که " عرض خود می برند و زحمت ما می دارند. " به نتیجه نمی رسند و تنها خود را خسته و آزرده می کنند. جامعه ی پویا در هر صورت به حرکت خود ادامه می دهد. به سرشت پذیرا و مهربان ایرانی احترام بگذاریم!
1. ضمن عرض پوزش از خوانندگان، یکی از همین آقایان برگزاری چهارشنبه سوری را کار احمقها دانسته بود!

پیشاپیش آغاز سال یک هزار و سی صد و هشتاد و هشت خورشیدی را به یکایک دوستان و همراهان اینترنتی شادباش می گویم. دوستانی که در این مدت آشنایی، با درج نظرات و مطالب ارزشمند خود، بنده را مورد لطف قرار دادند و بر میزان اطلاعات و شناختم افزودند. حقیقتا از یکایک شما مهربان یاران نوشته ها و خاطرات خوشی دارم که بدون وجود اینترنت و وبلاگ، این گنجینه ی بزرگ فراهم نمی شد.
در اینجا مایلم نام مبارک و نازنین یکایک این سرمایه های واقعی و انسانی را بیاورم و آرزو کنم که سال نو برای این خوبان، سالی پر از موفقیت و شادکامی، چه در زندگی فردی و چه در موقعیت های شغلی باشد و امیدوارم باشیم که در سال ۱۳۸۸، پیوندهای مجازی صمیمانه تر شده و بتواند بسترساز رابطه های عمیق دوستانه و دیرپا شود و از طریق این شاهراه اطلاعاتی بتوانیم کمک های ارزنده تری به یکدیگر و جامعه ی ایرانی بکنیم. من به این اصل امیدوارم و بر این اساس به هیچ روی، راضی به جدایی از هیچ یک از دوستان عزیزتر از جانم نیستم.


کتاب صوتی برای صرفه جویی در وقت
در عرصه ی نشر ایران ، تجربه و راه نو و تازه ای است هم برای صرفه جویی در وقت و هم به نوعی در بهره مندی از محتوای کتابها. این تجربه را باید به فال نیک گرفت. ناشران نیز می توانند در این طریق بکوشند و از این پس آثار خود را علاوه بر صورت مکتوب به صورت شنیداری نیز تولید و منتشر کنند. وبلاگ کتابخانه ی گویا نمونه ای جالبی است از این تجربه.
برای استفاده از منابع شنیداری، باید ابتدا روی اثر مورد نظر راست کلیک کرده سپس گزینه ی Save as target را انتخاب کنید.

راحله : مرکب و ستور بارکش ( معین، چاپ 1375، ص 1617 )
رعنا :
|
دهخدا : | ||||
|
|
فاطمه : به جلد دوم فرهنگ معین ( به دلیل تفاوت چاپ ها ، شماره ی صفحات در بازچاپهای مختلف هماهنگ نیست ) احتمالا صفحه ی 2473 مراجعه نمایید.
غذا :
| معین : | ||||
|
|
دهخدا : |
|
دهخدا : |
|
|
بول : پیش آب ، ادرار
غلام : مراجعه به معین صص 2423 – 2424.
و ...
ما را به رندي افسانه کردند پيران جاهل شيخان گمراه
پی نوشت: به دلیل معذوریت قلمی برخی مترادف ها را در متن پستم نیاوردم. خانم " جام الست " فرموده اند برای دستیابی به معانی برخی نامها ، به فرهنگ معین دسترسی ندارند . احتمالا دوستان دیگری هم باشند که به این فرهنگها به صورت مکتوب دسترسی ندارند . دلایل زیادی دارد از جمله قیمت بالا و حجم زیادی که این کتابها اشغال می کنند. با این زندگی شهری این مسایل البته طبیعی است. فرهنگ معین ۶ جلد بزرگ و دهخدا حدود ۵۰ جلد است که این خودش چندین کمد جا می خواهد . به هر صورت، سایت فرهنگ دهخدا و معین را خدمت دوستان عزیز و جویای دانش معرفی می کنم که با مراجعه به آن می توانید هر دو فرهنگ را داشته باشید.
هر عاملی را که در فعالیت یک ارگانیسم زنده یا سیستم غیرزنده اختلال ایجاد کند، می توان بحران نامید.
بحران خوب است یا بد؟
بحران از این منظر که در فرآیند عملکرد یک سیستم مشکلاتی ایجاد می کند، طبیعتا باید زیانبار و آسیب رسان باشد. ساده ترین تحلیل هم این است که بگوییم بحران بد است و به ناگزیر در پی آن بکوشیم از بروز آن جلوگیری کنیم. براساس این منطق، برخی کوشیده اند از عوامل به وجود آورنده ی بحران را محدود یا سرکوب کنند و یا اگر نتوانند از جلوگیری اش ممانعت کنند درصدد انکارش برآیند. به همین دلیل، در برخی جوامع به محض بروز بحران "ستادهای بحران " و یا " ستاد مبارزه با فلان آسیب یا عارضه ی اجتماعی" تشکیل می شود، چرا که برخی را عقیده بر این است که جامعهی انسانی نباید با هیچگونه بحرانی مواجه شود.طبیعی است تشکیل چنین ستادهایی برای شناخت کارکرد بحران و رفع آن مفید است اما مشکل آنجا شروع می شود که فکر کنیم وظیفه ی ما ریشه کنی هر نوع بحرانی است.
اما این همه ی حقیقت نیست. بحران، در ذات زندگی است. حیات تکامل یابنده ، حیاتی است هر لحظه در حال تجربه کردن یک یا چند بحران. در هر جا زندگی هست، بحران و آسیب هم هست. بر اساس این منطق، تنها در گورستان و یا جامعه ی گورستانی است که از " بحران" خبری نیست! جامعه را نیز باید یک ارگانیسم زنده در نظر گرفت و پذیرفت که یک جامعه ی انسانی نیز همچون هر ارگانیسم زنده ی دیگری دچار آسیب و بیماری می شود و بنابراین جامعه ای که در آن هیچگونه بحرانی وجود نداشته باشد، وجود ندارد . با این توصیف، در برخورد با عوارض اجتماعی باید منطقی تر عمل کنیم و نگاه ایده آلی و آرمانشهری را کنار بگذاریم و این حقیقت را بپذیریم که نابودسازی و ریشه کنی مطلق مشکلات ممکن نیست اما می توان کوشید که میزان و حجم شان کاهش یابد. رویارویی عقلانی با مشکلات، موجب تقویت بنیانهای مدیریتی و اجرایی فرد و جامعه می شود. بنا به نظر یاسر عرفات: "هر چه مرا نکشد، قوی ترم می کند!"
جامعه شناسان کارکردگرا می گویند به دلیل اینکه آسیب های اجتماعی نیز در سطح جامعه "کارکرد" دارند، بنابراین در برخورد با آنها باید مجموعه ی عوامل دخیل در آن آسیبها را در نظر گرفت و برای آنان چاره ای اندیشید در غیر این صورت، مبارزه با آسیب ها به تدریج به عکس خود تبدیل خواهد شد و مبارزان علیه فساد، خود دچار فساد می شوند و به سمت انواع انحرافات اخلاقی مانند ریاکاری و دروغ سوق خواهند یافت و این دروغ و ریا، زیربنای اخلاق اجتماعی را اندک اندک دچار انحلال و فروپاشی خواهد کرد.
برخی نظامها ادعا می کنند نظام سرمایه داری سرانجام روزی با بحرانی فراگیر از پای درخواهد آمد ولی ما در جامعه ی خود هیچ بحرانی نداریم! البته این یک واقعیت است که نظام سرمایه داری نیز مثل هر نظام دیگری دیر یا زود از پای درخواهد آمد اما اینطور نیست که در نظامهای دیگر بحرانی وجود نداشته باشد.
تفاوت نظام سرمایه داری با "نظامهای دیگر" این است که آن نظامها می کوشند بحرانهای خود را انکار کنند. آنها می گویند ما فساد اداری، بیکاری، رشوه خواری ، باندبازی، فساد اخلاقی، اعتیاد و ... در جامعه ی خود نداریم. این چیزها در جامعه ی ما وجود ندارد. ولی زمانی این نظامها دست به اعتراف می زنند و آمار مبتلایان به آسیب های اجتماعی ـ حتا به صورت دروغ ـ ارایه می دهند که دیگر کار از کار گذشته و نجات جامعه به مراحل دشواری رسیده است.
بنابراین با توجه به تجارب تاریخی بهتر آن است که بپذیریم فرد و یا جامعه ی زنده با پدیده های پیرامون خود تعامل دارد و به دلیل همین اندرکنش پویا، دچار عارضه و آسیب می شود. نگرش منطقی این است که فرد مسوول اصلاح اجتماعی تلاش کند فارغ از هرگونه نگاه ایدئولوژیک و قالبی و براساس اطلاعات و آمار مستند به حل " بحرانهای فردی و اجتماعی " بپردازد.
براین اساس شایسته است به بحرانها و مشکلات با ذهنی باز و واقعیت پذیر و چهره ای گشاده خوش آمد بگوییم و با تدبیر و برنامه ریزی در مسیر حل شان تلاش کنیم.
حقيقت اين است که انسانها توانايي محدودي دارند اما اگر همين توان محدود را در مسيري به جريان اندازند، مي توانند کارستان کنند، تنها شرط آن اين است که بخواهند.
سالهاست که از تغيير مي گوييم به خصوص که در شرايط امروز همه به نوعي علاقه مندي خود را به اين مفهوم نشان مي دهند. حتا باراک اوباما رييس جمهور امريکا با همين شعار آمد بر سرکار . حال تا چه حد در عمل پاي بند " سياست تغيير " باشد، آينده مشخص خواهد کرد.
اما به نظر من ، ايجاد تغيير در فرد يا جامعه الزاماتي دارد که در صورت نبود آنها ، اصولا امکاني براي عملي شدن آن متصور نيست.
ما اين تمايل به تغيير را در گفت و گوهاي دوستانه نيز بيان مي کنيم اما در عمل، از کسي حرکتي صادر نمي شود. اما چرا؟
عقيده ي بنده در اين باره اين است :
1. هنوز ذهنا تغيير نيافته ايم يعني در نظام فکري خود تغييرات بنيادين انجام نداده ايم .
2. حتا اگر از نظر ذهني از شرايط موجود ناراضي باشيم، هنوز به طور عملي براي اعمال تغييرات آماده نيستيم و در يک کلام تعهد و شايستگي لازم را نيافته ايم. يعني خواسته هاي اکثرمان خواسته هايي رمانتيک است تا واقعگرايانه و منطقي. فراموش نکنيم اگر دنبال راه حل باشيم ، دير يا زود به آن مي رسيم.
براي تغيير چه بايد کرد؟
ابتدا بايد شرايط فعلي را بدون هر گونه پيشداوري تحليل کرد و ابعاد گوناگون آن را بررسيد و سپس ، شرايطي را در نظر گرفت که در آن، تغييرات مورد نظر ما انجام شده باشد. بايد ديد در آن وضعيت، شرايط ما چگونه خواهد بود. البته فلاسفه ي معاصر هميشه به ما هشدار مي دهند که جامعه آزمايشگاه نيست و نمي توان بسياري از عوامل مداخله گر در آن را به دقت سنجيد و به نتيجه ي درخور دست يافت به همين دليل ، مهندسي اجتماعي هميشه امري سهل و ممتنع است.
اما شرايط ايران
در باره ي شرايط کنوني جامعه ی ايران نيز ، بحث همين است : ما هنوز،
1. شرايط موجود را به دقت بررسي نکرده ايم و علل و عوامل پيدايش مجموعه ي شرايط موجود را نمي شناسيم. به دليل اينکه کار تحقيقي و پژوهشي نياز به مطالعه و بررسي دراز مدت دارد . آنچه اکثر ما مي گوييم بيشتر نوعي مخالفت صرف با شرايط موجود است تا بررسي همه جانبه ي آن. با مخالفت صرف به جايي نمي رسيم و پس از فروريزي هيجانات ، مدتي آرام مي شويم و پس از آن، دوباره از نو.
2. دليل من براي اثبات نکته ي اول اين است که ما ايرانيان در جامعه ي خود مشکلات فراوان داريم ؛ از مشکلات فرهنگي و سياسي گرفته تا مشکلات و مسايل اقتصادي، خانوادگي ، اجتماعي و مسايل کلان شهري مانند ترافيک تا مسايل جزيي و و ظاهرا بي اهميت فردي و خانوادگي . اما مي دانيم که تقريبا در اکثر اين امور از عقل نقاد و ابزارهاي مدرني که براي حل اين مسايل ساخته و ابداع شده بهره نمي گيريم و دوباره به سراغ چاره ها و راه حل هاي فاقد کارکرد سنتي مي رويم و طبيعي است که براي حل مسايل جديد به راه حلهاي جديد نياز داريم. ولي ما اين را نمي دانيم به همين دليل در روند کاري خود با شکست مواجه مي شويم. کافی است از خودمان بپرسيم در کدام بعد واقعا کار کرده ايم و کارمان نتيجه داده است؟ بنده به جرات مي گويم هيچ . اگر هم کاري بوده بيشتر جنبه و سمت و سوي سياسي داشته و آن هم از سوي جناحي خاص که در باره ي سودمندي آن نيز چون و چرا بسيار است. ما روي مسايل زندگي فردي و اجتماعي با انديشه ي کارآ وقت نمي گذاريم. مگر همه ي زندگي بحث سياسي است؟ اجتماع زمينه هاي گوناگون دارد که مي توانيم در آن ها کار کنيم و به نتايج درخشاني برسيم به طوري که آن نتايج بر سپهر سياسي جامعه نيز اثرات مثبت و مفيدي داشته باشد.
3. خب، چرا نمي آييم يک زمينه را بگيريم و در آن عرصه، جانانه کار کنيم؟ مي گويند : ياد نگرفته ايم! مي پرسيم: چه کسي بايد به ما ياد دهد؟ سريعا مي گويند: دولت . مي پرسيم : ما کيستيم؟ مگر اعضاي دولت از همين جامعه نيستند؟ نگاه افراطي مي گويد: نه. اما نگاه واقع گر مي داند که اين حرف درست نيست! جامعه ي ايران به فرزندان خود روشهاي زندگي متناسب با شرايط جديد اجتماعي ، فرهنگي و سياسي را نياموخته است.
4. ما خود در تداوم اين شرايط مقصريم و کم کاري مي کنيم.
ما در کجاي اين معادله قرار داريم؟ چرا فکر مي کنيم خودمان نمي توانيم کاری انجام دهیم؟ همه ي حرف من در اين پست اين است که اگر اکثريت اعضاي يک جامعه تحقق چيزي را به طور عملي بخواهند و به اين آرزو و نظر خود پاي بفشارند و در آن مداومت داشته باشند، آن آرزو صورت واقعيت به خود خواهد گرفت. دوست دارم اين پست را با سخني از مارتين لوترکينگ که در سخنراني مشهوري به زبان آورد، به پايان ببرم:
" به پليس بگوييد بيايد، اگر هزار نفرمان را دستگير کرد، ده هزار نفر مي آييم ، اگر ده هزار نفر را گرفت، صد هزار نفر مي آييم و اين قدر اين کار را ادامه مي دهيم ، تا تمام زندانها پر شوند و ديگر نتواند کسي را به زندان بفرستد!" سياهان امريکا براي دست يابي به حقوق برابر ، تا پاي جان حاضر به فداکاري بودند.
اتفاقا گاندي نيز چنين سیاستی را در پیش گرفت و به نتیجه رسید.
اميدوارم در آينده ي نزديک بتوانم اين بحث را ادامه دهم.
گروهی از دوستان ممکن است بپرسند علت تاکید و نقد من از اندیشه های سوسیالیستی چیست؟ باید خدمت اینگونه دوستان عرض کنم که این اندیشه ها در نزد عده ای جذابیت دارد، به همین دلیل در بین جوانان و برخی دانشجویان ایران، طرفداران بسیاری یافته است. هدف من از طرح این مباحث ، دعوت به تعقل و واقع گرایی است.
از جمله دلایل مخالفت من با سوسیالیسم، ایده آلی و دروغین بودن ادعاهای آن است. سوسیالیسم هدف خود را عدالت اجتماعی، از بین بردن فقر ، نابودی تبعیض، برابری کامل ابنای بشر و دروغ های بزرگ دیگر میداند. این مفاهیم ـ به دلیل اینکه هیچگاه به درستی مورد نقد و تحلیل قرار نمی گیرند، و باز به دلیل اینکه کار فکری نیاز به حوصله، مطالعه و تحقیق دارد ـ از سوی پیروانش، به صوت دربست و بدون چون و چرا پذیرفته میشوند. این ادعاها، در نزد گروهی که علاقه ای به تحقیق و کار فکری و پرس و جو کردن و مهم تر از همه کار و تلاش ندارند، به عنوان سخنان حکیمانه و مقدس،به سهولت پذیرفته میشود. اما انبوه قابل توجهی وقتی می بینند عده ای انسان دلسوز و از جان گذشته و بی ادعا (!!) به نام رهبران و کادرهای یک حزب برای آنها دل می سوزانند، لابد خیلی هم خوشحال می شوند! خوشحال می شوند که گروهی مسوولیت یافته اند که از جانب آنها در باره ی همه چیز تصمیم بگیرند و آنها را به جامعه ای آزاد فارغ از هر گونه تضاد و دشواری برسانند! آنها شما را به بهشت این جهانی می رسانند؛ به جامعه ای که همه در صفا و صلح و دوستی زندگی کنند و به این ترتیب به این نتیجه می رسیم که سوسیالیسم یعنی نظریه ای به ظاهر علمی برای توجیه تن پروری و تنبلی!
" عدالت اجتماعی" چه عبارت تو دل برویی ! " نان و مسکن برای همه" چه شعار دل انگیزی! و طبیعی است انسانهایی که عمری را در فقر زیسته اند، در پی نسخه ی ساده و سرراستی برای رسیدن به ثروت و مکنت و جبران تنگدستی خود باشند! و این یعنی پوپولیسیم سوسیالیستی! و تعجب است که گروهی میگویند بین پوپولیسم و سوسیالیسم رابطهای وجود ندارد! ولی به نظر من سوسیالیسم، شکل صیقل داده شده ی پوپولیسم است؛ نان برای همه ، توزیع ثروت ، لغو مالکیت خصوصی ، مصادره ی اموال سرمایه داران به نفع بیچارگان! ولی آیا واقعا کسی نباید مسوولیت سخنان لغو و گفتارهای بی پایه و مبنای خود را بپذیرد؟
ولی ای کاش سوسیالیست ها که خود مدافع کارگران و زحمتکشان می دانند، سری به کارخانه ها بزنند و بدون هرگونه پیشداوری از خواسته های و گرایشهای فکری طبقه ای که برایش سینه می زنند، آگاه شوند.
روشنفکران و دلسوزان واقعی هر جامعه ای اما، با این شعارها مشکل دارند و اینگونه مفاهیم بی پایه ـ و باید گفت دروغین، با توجه به شرایط موجود ـ را به چالش میکشند. به همین دلیل هم هست که سوسیالیستها و دولتهای سوسیالیستی با این افراد دشمن اند و اگر دستشان برسد، حکم تکفیر ، ارتداد، اعدام و ترور آنان را صادر خواهند کرد. برخورد آقای لنین، رهبر و قاتل معروف حکومت شوروی، برای نمونه با کائوتسکی را که لنین همیشه او را "مرتد " می خواند، یه یاد بیاورید!
در اوايل انقلاب اکتبر ، ماکسيم گورکی در روزنامه ی خود که قبل از انقلاب منتشر میکرد، نوشته است: "ذهن لنين و تروتسکی و امثال آنها را زهر قدرت مسموم کرده است. نشانه ی اين مسموميت رفتار ناشايست آنها نسبت به آزادی بيان، حقوق فرد و همه حقوقی است که دموکراسی بانی آن بوده است. لنين جادوگر خيلی ماهری نيست بلکه شعبدهبازی است که برای شرافت و يا حتی زندگی پرولتاريا که دائما از آن دم میزند ارزشی قائل نيست. کارگران نبايد اجازه دهند که ماجراجويان و ديوانهها مسووليت جنايات شرمآور، احمقانه و خونبارشان را بردوش آنان بگذارند زيرا کيفر اين جنايات را پرولتاريا پس خواهد داد نه لنين. "
استالین هم که ادامه دهنده ی صادق و راستین لنین بود، با روشنفکران شوروی ـ که به عقیده ی مارکسیستها زالوهای اجتماعی بودند، و همین طور حتا با دوستان خود یعنی تروتسکی، کامنف و زینویف و میلیونها انسان دیگر، در ابتدا در گفتار و بعد در عمل با خشونت و با حذف فیزیکی، تصفیه حساب کرد. رهبران عملی سوسیالیسم یعنی لنین، استالین، مائو ، پولپوت، کاسترو ـ چند نام دیگر را بگویم ؟! ـ دمی از مبارزه برای نجات خلق از دست نوکران بورژوازی غافل نبودند و انصافا در تلاش برای نابودی روشنفکران، اندیشمندان و مخالفان فکری خود لحظه ای درنگ نکردند! اما پیروان و مقلدان فکری آنان در جوامعی چون جوامع ما، چون ابزار قدرتی در اختیار ندارند، به شیوه ی دوستان و فیلسوفان عزیزمان کارل مارکس و فریدریش انگلس، ـ فعلا ـ به روش توهین و خشونت در گفتار قناعت کرده اند!
دوستان سوسیالیست، خود را آزادیخواه ترین انسانها و معتقدان راستین حقوق بشر میدانند اما اگر با کسی از نظر فکری مخالف باشند، چنان فحش هایی نثارش می کنند که لمپن ها هم از آن ابا دارند! به شما توصیه می کنم سخنرانی های دوستان سوسیالیست را به دقت بشنوید و ببینید چقدر راحت انسانها را با القابی چون دوست و دشمن، مخالف و موافق، خائن و خادم و مومن و مرتد طبقه بندی می کنند .
ساده ترین توهین و خشونت کلامی سوسیالیستها به دشمنان فکری خود این است که : " شما سواد و صلاحیت بحث در باره ی این مسایل را ندارید. شما اول باید دوره ی آثار مارکس را بخوانید بعد از این حرفها بزنید! " ولی همین جمله نشان می دهد که خود این افراد حتا یک کتاب از مارکس، انگلس و لنین نخوانده اند و نمی دانند که اکثر کتابهای درجه ی اول مارکسیستی هنوز به فارسی ترجمه نشده است! البته من اعتقاد دارم اتفاقا باید دوره ی کامل آثار مارکس، انگلس و لنین و استالین را به دقت خواند و اکنون که اکثر آثار مارکسیستها هنوز به طور کامل ترجمه نشده و در ایران، گروهی از دانشجویان، گرایش شدیدی به این اندیشه و آرمان یافته اند، باید تعدادی افراد با سواد و متخصص و با انصاف این آثار را در تلاشی جهادگونه ـ و برای خدمت صادقانه به همزبانان خودـ به فارسی ترجمه کنند و در اختیار جامعه ی کتابخوان و دانشجوی ایران قرار دهند. خدمت دوستان عرض می کنم خود من تا به حال چند کتاب مارکسیستی را برای افزایش سطح آگاهی هم وطنان از این مکتب به فارسی برگردانده ام و الان نیز کتابی در باره ی انگلس از ترل کارور زیر چاپ دارم و از ترجمهی اینگونه آثار نیز استقبال و در این زمینه همکاری خواهم کرد.
باری، این دوستان تا زمانی برای شما حقی قایلند که با اندیشه های آنان مخالف نباشید اما اگر زمانی با اعتقادات بی پایه و مبنای آنان مخالفت کردید، باید تقاص این رفتارتان را با تکفیر، توهین، ناسزا و البته اگر دست شان رسید، "ترور مقدس!" پذیرا باشید. و باید بدانید که همه ی این رفتارها برای خدمت به اهداف عالیه ی بشری انجام می شود!
ادعاهای سوسیالیستی دروغ های بزرگی است که به سبب بزرگ بودن، کسی جرات نمی کند آنها را رد کند!
مثلا می گویند ما می خواهیم در جامعه عدالت اجتماعی را پیاده کنیم. حالا اگر کسی از این مدافعان سوسیالیسم پرسید این "عدالت اجتماعی" مورد نظر شما که همان توزیع ثروت و امکانات لازم برای زندگی است، چگونه امکان پذیر است، به دلیل اینکه شما با تمام سیستم های به قول خودتان برده داری مدرن مخالفید و در جامعه تان نیروی مادی و کارآفرین وجود ندارد؟ توهین ها شروع می شود. از آنان می پرسید چرا شما به جای تاکید بر توزیع ثروت، روی کار و تولید، تاکید نمیکنید؟ جوابهای عجیب و غریبی به شما میدهند.
سوال اینجاست که وقتی در جامعه، سرمایه و نیروی کار آفرین وجود ندارد، چطور باید چیزی تولید شود که بعد توزیع شود؟ چگونه می خواهیم در جهانی که معتقدیم همه شان نوکران نظام سرمایه داری هستند، زندگی کنیم و داد و ستد داشته باشیم؟ ما که می گوییم باید نظام سرمایه داری را نابود کرد، پس چطور میخواهیم با سرمایه داران، همکاری داشته باشیم؟ آیا در اثر همکاری با اقتصاد ورشکسته ی روسیه و کوبا می توانید به جنگ به قول خودتان امپریالیسم امریکا بروید؟ همان اقتصادی که چون اکنون دچار بحران شده، تمام دنیا با مشکلات اقتصادی و بحران مالی مواجه گردیده؟ طبیعی است که در جامعه ی مورد نظر سوسیالیستها سرمایه داران امنیت مادی و جانی ندارند و بنابراین ثروت خود را در این جامعه، سرمایه گذاری نخواهند کرد. و آینده ی یک کشور سوسیالیستی همان سرنوشت فعلی کوبا و کره ی شمالی خواهد بود!
آیا تجارب خونبار کشورهایی چون شوروی، چین، ویتنام ، کامبوج ، افغانستان و کوبا کافی نیست که چشم ما را بر این دروغها باز کند؟
کوبا از نظر اقتصادی از عقب مانده ترین کشورهای دنیاست ولی سوسیالیستهای وطنی این فقر و نکبت را نمی دیدند و هنوز هم نمی بینند و آن کشور را یک الگوی موفق از همه نظر میدانند و دلشان به شعارهای توخالی آقایان فیدل و رائول کاسترو که در سخنرانی های 5 ساعته ی خود از زیانهای رفاه اقتصادی و معایب دموکراسی غربی می گویند، خوش است.
ادعاهای سوسیالیستی سراسر دروغ است به خاطر اینکه مبنای عینی ندارد ولی در عین حال شعارهای به ظاهر قشنگی است که دل بعضی ها را ربوده و به لرزش در آورده است.
توسعه ی اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در یک جامعه نیاز به دلسوزی و بیش از هر چیز احترام به حقوق بشر یعنی یکایک آحاد اجتماعی در هر قشر و طبقه ای دارد. با توهین، ناسزا ، شعارهای توخالی و خشونت گفتاری جز اتلاف وقت و دشمنی و نزاع چیز دیگر به دست نمی آوریم. پس بهتر است بردبار باشیم و انسانها را بر اساس ذهنیت خود به دوست و دشمن، خوب و بد و از ما و بر ما دسته بندی نکنیم. و این، عین حقوق بشر است.
در هر صورت، ایدئولوژی در هر نام و قالبی که باشد ویرانگر ، نابود کننده و مسخ کننده ی واقعیت است و چون به واقعیت بی اعتناست ناگزیر است راه سرکوب، استبداد، سانسور ، شکنجه، اعدام و ترور را در پیش بگیرد!
در همین باره، سخنرانی احسان نراقی به نام شش ایدئولوگ و صد میلیون قربانی را بخوانید.
به نظر شما چرا وقتی یکی از دوستان دعوت ما را برای خواندن و اعلام نظر در مورد پست جدیدمان اجابت نکند، دو دقیقه بعد آدرسش را از لینکهایمان پاک می کنیم! یا زمانی که همکارمان جواب سلام ما را ندهد، تا سه روز با او سرسنگین برخورد می کنیم؟
در حوزه ی مسایل خانوادگی اگر زن، در مورد چیزی، مثلا یک سریال تلویزیونی سلیقه ای داشته باشد، شوهر هم باید با او هم سلیقه باشد در غیر این صورت، واویلا است!
در زمینه های اجتماعی هم ممکن است ناشر من سلیقه ای داشته باشد، برای من اصلا مهم نیست. چون فقط خودم برای خودم مهم هستم. بنابراین خیلی راحتُ بدترین توهین ها را نثار آثار منتشر شده ی او میکنم. عکس این قضیه هم صادق است. یعنی ناشر سلیقه و نظری دارد و من نظری دیگر، با این توصیف دیگر امکان تفاهم و مدارا و همکاری بین من و او وجود نخواهد داشت. همین ناتوانی در درک طرف مقابل و بی توجهی به حقوق دیگران، در سطح خانواده و اجتماع، گاه کار را به فاجعه و کشمکش های فردی و اجتماعی می کشاند.
از حرفه ی خودم مثالی می زنم:
من مترجم هستم؛ برای تهیه کتاب با استفاده از منابع مختلف و اینترنت، وقت می گذارم و با تلاش بسیار کتابی را تهیه و سپس ترجمه می کنم بعد، ناشری برای کتاب پیدا می کنم . او هم ناشر هم روی کتاب به بهترین نحوی سرمایه گذاری می کند و کتاب را به چاپ می رساند. کتاب به بازار عرضه می شود ولی بعد، شیر پاک خورده ای ترجمه ی مرا دقیقا کپی می کند همراه با تغییرات مختصری در افعال و جمله بندیها و بعد، به نام خود به چاپ می رساند.
خب حالا من مترجم یقه ی چه کسی را باید بگیرم؟ دادگاه رفتن من هم نتیجه ای ندارد چون هم وقتم تلف می شوند و هم در جواب من می گویند "اتهام " قابل اثبات نیست!!؟ حالا سوال من این است که هزینه ی این همه وقت و سرمایه ی از دست رفته را چه کسی باید بدهد؟
واقعا علت این رفتارها چیست؟ از منظر روانشناسی من این نوع رفتارها را می گویم رفتارهای ناپخته و به بلوغ نرسیده. اریک برن روانشناس معتقد است این نوع رفتارها از بخش " کودک " ما صادر می شود.
علت عمده ی این رفتارهای ما این است که برای طرف مقابل خود حقی قایل نیستیم . و همین بی حقوقی دیگران در نزد ما، ما را ترغیب می کند که به هر کس خواستیم، بی احترامی کنیم؛ به دوست ، همسر ، فرزند و ...
شما با نظرات خود این بحث را کامل کنید.چندي است جامعه ي ما ، به زمينه ها و شرايط بروز انقلاب 57 مي پردازد. گروهي در اين ميان اما معتقدند با انقلاب و انقلابيگري به جايي نمي رسيم و بر اساس تفکر خود، اصلاح طلبي را مفيد و موثر مي دانند.
زمينه هاي بحث انقلابي گري يا اصلاح طلبي عمدتا در نزد انديشمندان و مصلحان اجتماعي قرون هجده و نوزده و مشخصا از سوي آنارشيست ها و سوسياليست هاي تخيلي مانند پرودون و اون (Owen )، سن سيمون و بعدها مارکس و مارکسيست ها مطرح و پس از آن، به موضوع کليدي در گفت و گوهاي اجتماعي بدل شد. مطالعه ي کتاب "انقلاب يا اصلاح " که حاصل مصاحبه با پوپر و مارکوزه به عنوان (به ترتيب) دو فيلسوف ليبرال و مارکسيست فرانکفورتي است، در اين زمينه بسيار راهگشا و مفيد است.
اما به نظر مي رسد، در گستره ي مسايل اجتماعي به سادگي نمي توان حوزه ها را از هم تفکيک و تکليف همه چيز را مشخص کرد و حکم صادر نمود که اگر در جامعه اي انقلاب جواب نداد، پس اصلاحات خوب است و جواب مي دهد و يا بر عکس، اگر اصلاحات، خوب پيش نرفت پس بايد انقلاب کرد. اين مقوله هم از سنخ همان دو قطبي انديشي هاي کساني چون سقراط و افلاطون و ارسطو است که مي گفتند : يک گزاره يا درست است يا غلط ، يا ما به حقيقت دسترسي داريم يا نداريم و ... به قول خودشان وقتي خيلي هنر کرده بودند که به اين نتيجه مي رسيدند که يک چيز نمي تواند هم خوب باشد هم بد چون در اين صورت ما با جمع نقيضين مواجه خواهيم بود! و به اين ترتيب بسيار محترمانه، سر عده اي را براي بيش از دو هزار سال " گول ماليدند " . ( البته دنده ي ما بشريت که به اين راحتي گول همه چيز و همه کس را مي خوريم هم ، نرم! بعد هم يک عده آمدند از اين قضيه بل گرفتند و با همکاري اين فيلسوفان عزيز ، ناخن کشي از مخالفان فکري خود را شروع کردند . و براي خودشان کميته ي حقيقت ياب(!) راه انداختند. و " محورهاي شرارت را معلوم کردند" اصطلاح آشنايي است نه؟ و بعد به تدريج، در طول تاريخ ، حکومتها نيز ، اين فيلسوفان را براي کشف و کيفر دادن به گمراهان (!) به خدمت گرفتند و بدين وسيله ، فلسفه ي تمامت خواهي در عمل نيز پيروان قدرتمندي يافت. مطالعه ي آثار فلاسفه ي بزرگ باستان مانند افلاطون و ارسطو و فلاسفه ي متاخر مانند مارکس و هايدگر در اين زمينه بسيار روشنگر و ياري دهنده است.
در شرايط کنوني نيز ما اسير اين نگاه دو قطبي و دو بخشي هستيم. ادبيات مارکسيستي هم در اين زمينه سنگ تمام گذاشته و مي گويد يک روشنفکر يا کارگري هست يا نيست . اگر کارگري هست از ماست و اگر نيست بر ماست! و وظيفه ي دولت انقلابي طبقه ي کارگر هم نابود کردن اين زالوهاي اجتماعي (!) قرار گرفت و ... همين طور تا حال.
البته شما نيز اگر کمي فکر کنيد اين تقسيم بندي را در جوامع انساني که خود زمينه اي براي مشروعيت بخشيدن به تبعيض بيشتر شده، به خوبي به ياد مي آوريد.
از بحث دور نشويم. به هر حال، ادامه دهنده ي ديد گاه دو قطبي که ميراث فلسفه ي يونان باستان سقراط ، افلاطون و ارسطو است، در زمينه ي اجتماع مي گويد براي پيشبرد اهداف اجتماعي دو راه در پيش رو داريم يا انقلاب ( که مارکسيست ها و براندازان به آن اعتقاد دارند ) يا اصلاح ( که محافظه کاران و ليبرالها از آن دم مي زنند و دفاع مي کنند ) اما اين تقسيم بندي به نظر من بسيار سطحي و ساده کردن مسایل مجموعه ي پيچيده اي به نام يک جامعه ي انساني است و دقيقا نشان دهنده ي اين حقيقت تلخ که ما اصولا حال و حوصله ي تحقيق نداريم و حاضر نيستيم فکر کنيم که آيا ممکن است جامعه اي هم باشد که در آن هيچ کدام از اين راهکارها جواب ندهد؟ نه! چون ما خيلي سريع و راحت مي خواهيم سر و ته قضيه را هم بياوريم و بعد، به پرسشگر يک جواب کلي بدهيم که در يکي از دو مقوله ي انقلاب يا اصلاح جاي مي گيرد. يعني اينکه، ما حال کاري جدي و اساسي نداريم به همين دليل، يک جوري مساله را به سمت يکي از اين دو جواب مي بريم. اما نظر نگارنده اين است که هر جامعه اي مي تواند ويژگي هاي منحصر به فردي داشته باشد و براي اصلاح خود ـ البته اگر خود بخواهد اصلاح شود که اين هم خيلي مهم است ! ـ ، راه ديگري را که از پيش هم معلوم نيست که چيست، در پيش بگيرد.
براين اساس و با توجه به مجموعه ي شرايط، ايران به دليل اينکه هنوز به درجه اي از درک و تجربه ي مدرنيـسم نرسيـده کـه بتـوانـد با مقتضـيات جوامـع مـدرن و نيــز الزامـات زنـدگـي مـدرن از جملـه عقلانيت ابزاري (Instrumental rationality ) و عقلانيت انتقادي (Critical rationality ) داد و ستد داشته و درصدد چاره جويي مشکلات مبتلا به خود از طروق مدرن باشد، انقلابي نيست علاوه براين، تمايل چنداني هم به انجام اقدامات اصلاحي مانند نهاد سازي، کار شبانه روزي فکري و فلسفي، تحزب و سازمانگرايي و سامان يافتگي اجتماعي و انضباط رفتاري و عملي ندارد و بر اساس اين دو دليل، اين دو پروژه ـ يعني انقلاب يا اصلاح ـ تا اطلاع ثانوي در جامعه ي ما مشتري ندارد، مگر اينکه حوادث غير قابل پيش بيني اي روي دهد که آن پيشگويي هم کار اين بنده نيست!
پروژه هاي کلاني چون انقلاب يا اصلاح، طرح هايي مربوط به جوامعي با سامانه ها و نهادهاي مدرن اند که در آن، قشرهاي اجتماعي حائز مختصات و هويت مشخص اقتصادي، سياسي ، فرهنگي و اجتماعي اند . بر اساس شناخت بسيار محدود بنده از جامعه ي ايراني ، اين جامعه از نظر اقتصادي و فکري و فرهنگي، علاقه مند به تعامل زنده ، پويا و موثر با استعدادها ، ظرفيت ها و امکانات دروني خود و نيز الزامات بيروني جهان جديد نيست یعنی جامعه ی ما هنوز یک جامعه ای توده ای است. براي مثال ، نخبگان فکري و فرهنگي ما در تعامل با دنياي مدرن با لکنت صحبت مي کنند و آن جايي هم که به راحتي سخن مي گويند طرف گفت و گو قادر به درک رابطه و حساسيت هاي ما نيست. چند متفکر و نويسنده ي مطرح ايراني مي شناسيد که بتواند به خوبي با اينترنت کار کند و از اين طريق به رفع و رجوع نيازهاي فکري خود بپردازد؟
ما هنوز، به تعبير سيد حسين نصر، سرگشته و دلداده ي " امر قدسي " هستيم و با " جهان عرفي و عيني " که دنياي امروز در آن زيست مي کند، بيگانه ايم. ما هنوز به عرفان خوشيم و ظاهرا علت پرفروش شدن آثار کوئليو، کاستاندا، اوشو و کريشنا مورتي نيز از همين منظر قابل توضيح و توجيه است.
به دوستان روشن انديش و عزيزتر از جانم از صميم دل توصيه مي کنم چندي از شهرهاي بزرگ و نيمه صنعتی شده اي چون تهران، اصفهان ، مشهد و تبريز دل بکنند و به استانهاي حاشيه اي و روستاهاي دور افتاده سري بزنند و با تمام وجود، شرايط زيستي و گفتمان فرهنگي اکثريت جامعه ي ايراني را درک کنند. با اولين سفر به يکي از شهرهاي غير مرکزي و هنوز سر پا با اقتصاد و داد و ستد و مناسبات کشاورزي در شکل سنتي و توسعه نيافته، تمام داشته ها و پنداشته هاي يقيني ما در باره ي تحول اجتماعي ايران نقش بر آب مي شود. و از انديشه هاي خود در مورد رشد ناگهاني کشور و رسيدن به مرزهاي " تمدن بزرگ!" ـ که در نزد ما نام و شکلي ديگر دارد ولی محتوا همان است ـ دست خواهيم کشيد.
اين سفرها واقعا دو نتيجه براي ما خواهد داشت :
1. اينکه چقدر از مناسبات فکري ، رفتاري و فرهنگي موجود در جامعه ي خود بيگانه ايم .
2. برخورد عيني، از نزديک و رو در رو ـ و البته چه بهتر که بتوانيم مدت زيادي را در چنان جاهايي بمانيم و تحقيقات ميداني انجام دهيم ـ به ما نشان مي دهد که جامعه ي ايران ، مختصات اجتماعی ، سیاسی و فرهنگي خاص خود را دارد و خواسته هايش چيزهايي مانند دموکراسي گرايي، پارلمانتاريسم ، حقوق اجتماعي و ... که ما مي گوييم و بر اساس نمونه هايي محدود آنها را در نزد خود بزرگ کرده ايم، نيست.
بر اين اساس، ولي در عين حال با ترديد و وسواس بسيار ـ بدون اينکه قصد توهين به مردم کشور خود را داشته باشم ـ مي خواهم نتيجه بگيرم که دغدغه ي اکثريت مردم جامعه ي ايران ، دغدغه هاي يک جامعه ي ما قبل مدرن است. اولويت بندي و حساسيت هاي فکري ، فرهنگي و رفتاري ما مويد اين ادعا است. رشد عجيب و غريب وبلاگهاي با محتواي مذهبي و ناسيوناليستي نيز گرايش و گفتمان پيشامدرن را در سطح جامعه ي ـ دست کم وبلاگ نويس ـ ايران بازتاب مي دهد. به عقيده ي من حتا اگر به پديده ي انقلاب اسلامي 1357 ايران نيز به دقت بنگريم به خوبي مي بينيم که اين انقلاب، تجلي دهنده ي خواسته هاي جامعه اي که تمنيات مدرن داشته باشد، نبود.
ناگفته پيداست که در شرايط کنوني نيز پيشنهادهاي گفتمان پيشامدرن قادر به حل مسايل مربوط به زندگي شهري مانند آسيب هاي اجتماعي چون اعتياد، اوقات فراغت، بيکاري ، عقب ماندگي صنعتي و اقتصادي، عدم رشد کافي سرمايه ي توليدي و صنعتي و در عوض فربهي مشاغل خدماتي، آلودگي هاي شهري و محيط زيست و غيره نيست و لازم است همچون کشورهاي پيشرفته از علوم مدرن استفاده کنيم ولي اگر قرار باشد هر وقت بحثي در جامعه درگرفت و به راهکاري نياز بود، در اعماق گذشته ها به دنبال پاسخ بگرديم، چگونه مي توانيم تعامل سازنده اي با جهان امروز داشته باشيم؟
اميدوارم اين بحث، با اظهار نظرهاي ارزشمند و راهگشاي دوستان کامل شود.
...................................................................................................................................
برخی دوستان می گویند به هر حال ، باید یکی از از این دو راه را انتخاب کرد . اما من نظر دیگری دارم که آن را در پاسخ به یکی از دوستان نوشتم و آن این است :
همان طور که در متن پست هم آمد به دلیل اینکه امکان اقدامات مستقیم اصلاحی سیاسی در جامعه وجود ندارد ـ و همانطور که دیدیم هشت سال پروژه ی اصلاح طلبی به شکست کامل انجامید، و ریاست جمهوری مجدد اصلاح طلبان نیز نتیجه ای به جز شکست و دلسردی مجدد آنان و طرفدارانشان به دنبال نخواهد داشت ـ بنابراین به نظر من باید به سمت فعالیت های اجتماعی برویم ؛ فعالیت هایی که بدانیم نتایج مشخصی دارد، به عنوان مثال کارهای علمی و فرهنگی مانند تالیف و ترجمه و نشر کتاب، انجام فعالیتهای علمی و پژوهشی دراز مدت، فعالیتهای اجتماعی مانند حفاظت از محیط زیست و ... ، تلاش برای افزایش میزان مطالعه ی جامعه، کار در جهت نهادسازی ( تاسیس سازمان های مردم نهاد ( N G O )) و ... بدون اینکه مهر سیاست بر این امور باشد و همه ی اینها در درون جامعه و به صورت قانونی.
تعریف انقلاب و تفاوت انقلابها با یکدیگر:
منظور از انقلاب انجام تغییرات بنیادین در ساختار حکومتی، فکری، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جامعه، با حضور فراگیر و میلیونی مردم به طوری که منجر به سرنگونی کامل ساختار نظام قبلی گردد. بدیهی است فرآیندهایی چون کودتا ، شورش، جنگ و ... انقلاب نیست به دلیل اینکه لازمه ی هر انقلابی حضور گروههای انبوه و میلیونی مردم است. این از تعریف کلی انقلاب.
اما چیزی که گاه در اغلب تعاریف، به فراموشی سپرده می شود این است که در تعریف انقلاب رشد فکری، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و به خصوص جهت گیری کلی خواسته ها و تمایلات فکری انقلابیون در جوامع در نظر گرفته نمی شود . به دلیل اینکه " انقلاب " اصولا مفهومی مدرن است و هیچگاه به پدیده هایی که در عراق ، افغانستان و حتا ایران در سال 57 رخ داده نمی توان نام انقلاب مدرن داد به دلیل اینکه در این کشورها یا مدرنیسم هنوز حتا استقرار نسبی نیز نیافته و یا خواسته های کلی و مجموع انقلابیون خواسته هایی مدرن نبوده است. بر این اساس تا زمانی که جامعه به مرحله ی " مدرن " نرسیده ـ که دوره ی مدرنیسم هم تعاریف و ویژگی های خاص خود را دارد ـ نمی توان بدانها نام انقلاب مدرن داد. از این منظر ، انقلابهایی چون انقلاب 1917 روسیه ، انقلاب 1949 چین و انقلاب 1959 کوبا شکل ناقص و مثله شده ای از انقلابات مدرن هستند. به همین دلیل هم می بینیم که پس از چندی دچار جوانمرگی شده و نهایتا نیروها و استعدادهای جوامع خود را پوساندند و به ارتجاع همه جانبه انجامیدند. کشتارهای میلیونی استالین ، مائو ، کاسترو و پولپوت از نیروهای فکری جامعه ی خود تاییدی بر این حقیقت است.
اما انقلاب فرانسه و حتا انقلاب مشروطه ی ایران انقلابات مدرن بودند به خاطر اینکه به رغم عقب ماندگی اقتصادی جامعه در دوران پیش از انقلاب ،هدفهای انقلابیون (در مورد انقلاب فرانسه ) استقرار عدالت ، برابری ، آزادی ، حقوق بشر (و در مورد انقلاب مشروطه) برقراری قانون، آزادی و رفاه اجتماعی و اقتصادی بود. و اینها خواسته هایی مدرن است .
براین اساس جهت گیری یک انقلاب گاه می تواند به جلو باشد و گاه به سمت گذشته .