تبليغاتX
گلوباليست

در انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ۱۳۸۸ ، با سه گزینه ی پررنگ زیر روبه رو هستیم:

محمود احمدی نژاد

میر حسین موسوی

مهدی کروبی

1. آقای احمدی نژاد به دلیل عملکرد خاص خود ظرف چهار سال گذشته، در طبقات محروم جامعه به خصوص برخی مناطق شهری و روستایی، طرفدارانی دارد و آرای این طبقات در انتخابات تعیین کننده است.


2. جامعه ی روشنفکری ـ طبقات متوسط، دانشجویان، روزنامه نگاران ـ به جز مقداری شعار، از هیچ کدام از کاندیداها یعنی مهندس میر حسین موسوی و حجه الاسلام مهدی کروبی که خود را اصلاح طلب می نامند ـ ویژگی شاخص و رای آوری ندیده است. طبیعی است هر کاندیدایی، قبل از انتخابات می تواند شعارهای متنوع و مطبوعی بدهد، کسی هم تا قبل از اعلام نتیجه، عملا نمی تواند از وی ضمانت اجرایی طلب کند.

3. کروبی و موسوی در بین طبقات شهری و  قومیت ها هم وجهه ی مشخص و مسحورکننده ای برای رای آوری ندارند. اگر هم احتمال رای آوری داشته باشند، برابرند؛ کروبی در میان برخی قومیتها و استانها و میرحسین در بین گروهی از مناطق شهری طرفدارانی دارد اما آمار این طرفداران برای هر کدام سرجمع به ۴ میلیون رای نمی رسد! 

موسوی، در دفتر حضور و غیاب سیاست، بیست سال غیبت غیرموجه دارد. سوال این است که او با چه شگردی می خواهد این غیبت را جبران کند و رای بیاورد؟ بیست سال غیبت از سپهر سیاست، زمان کمی نیست. این عدم حضور طولانی عملا سبب شده، مهندس، کانالهای ارتباطی و ابزارهای تعامل با جامعه را از دست بدهد. اما طبقات پایین، شعارها و رفتارهای برانگیزاننده ی آقای احمدی نژاد را به طور عینی دیده و تجربه کرده اند اما چنین تجربه و شناختی از آقای موسوی مشخصا ندارند، پس اکثرشان به موسوی رای نمی دهند. روشنفکران هم، چگونه به کسی رای دهند که در دوره ی نخست وزیری اش تنها دو روزنامه ی کیهان و اطلاعات در کشور منتشر می شده است؟ در جایی هم شنیده و خوانده نشده که او این رفتار خود را نقد کرده باشد. ( موسوی شعار " هر شهروند یک سایت " را در مخالفت با تبلیغات هزینه زا عنوان کرده و نصب پوستر و پلاکارد و سایر شیوه های تبلیغاتی را شیوه های نادرست خوانده است. با عملی کردن این سیاست تا حد زیادی از آمار رای دهندگان به او که ابزاری برای شناختش ندارند، کاسته می شود.)


۴. آقای کروبی نیز نشان داده است که نمی تواند شعارهای جذاب روشنفکر پسند بزند. تمایلی هم به این کار ندارد. طبیعتا ، او حائز صفت ممیزه و ویژگی برجسته ای در این زمینه نیست تا طبقات روشنفکر و دانشگاهی را به سوی خود جذب کند. انتخابات قبلی، میزان محبوبیت کروبی را به خوبی نشان داد. حزب اعتماد ملی، هنوز یک حزب یکپارچه با حضوری قدرتمند نیست که بتواند در روند سیاسی کشور تاثیرگذار باشد. این حزب، نتیجتا در دوره ی تبلیغات انتخاباتی، چنان وزنه ی تاثیرگذاری نیست. حزب اعتماد ملی جز ـ و در حد ـ خود شیخ، چهره ی فعال و برجسته ای در عرصه ی سیاست ایران ندارد.

به هر صورت، هیچ کدام از کاندیداها در این انتخابات برای طبقات متوسط، "چهره" نیستند تا این طبقه را به رای دادن وسوسه کنند، ویژگی ای که خاتمی داشت و اگر می ماند می توانست، نه ۲۲ میلیون ولی دست کم ۱۸ میلیون رای بیاورد و برنده ی انتخابات ۱۳۸۸ باشد. لذا، به دلیل اینکه رییس جمهور فعلی در رسانه ها حضور مداوم دارد ـ و این نوعی تبلیغ برای او است، همین امر، احتمال رای آوری او را در برابر دیگران، که از این فرصت بهره مند نیستند، بالا می برد. کاندیداهای دیگر، نه از این حد از پوشش رسانه ای برخوردارند و نه "گفتمان جدیدی" برای دلبری و رای گیری دارند.


۵. بنابراین، حتا اگر این احتمال را بدهیم که آرای آقای موسوی با احمدی نژاد برابر شود، در دور دوم این احمدی نژاد است که برنده است.

نتیجه اینکه ـ البته اگر تا زمان انتخابات، اتفاق خاصی نیافتد به عنوان مثال، کاندیدای جدیدی خود را وارد عرصه نکند ـ آقای احمدی نژاد، چهار سال دیگر بر مسند ریاست جمهوری خواهد بود. 

همانطور که  گفتم، در این پست تنها به گزینه های پررنگ پرداخته ام، گزینه های دیگر را شخصا بررسی فرمایید.

+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 23:52 |
دروغ چیست؟
دروغ روایتی است که با واقعیت انطباق ندارد. به عبارت دیگر وقتی روایتی با واقعیتی ناخوانایی و ناسازگاری داشته باشد، ما هر دو، یا دست کم یکی از آن دو  را دروغ می نامیم . مثلا می گوییم : حسن آقا دیپلمه است. اما وقتی بررسی می کنیم می بینیم، حسن آقا مدرک لیسانس هم ندارد چه برسد به سیکل ! ( ظاهرا بر عکس گفتم. راستی در این کشور گل و بلبل مگر فرقی هم می کند؟) در اینجا ما با بررسی و مشاهده ی مورد ادعا ـ یعنی مدرک ـ پی برده ایم که حسن آقا بالاخره چه مدرک تحصیلی دارد و بدین ترتیب، ظاهرا مساله خیلی زود و راحت حل می شود. اما ، گاهی اثبات حقیقت مساله بسیار دشوار و گاه غیر ممکن می شود ـ به خصوص قبل از انتخابات ریاست جمهوری ( !) و اثبات اینکه آیا فلان نامزد انتخاباتی به چیزی که می گوید واقعا اعتقاد دارد یا نه؟ واقعا چطور می توان فهمید؟ ظاهرا دستیابی به حقیقت امر تنها از طریق بررسی سوابق فکری، اعتقادی، رفتاری و سیاسی وی ممکن است که البته گاهی آن هم بی حرف و حدیث نیست!
باری ، اخیرا مطلبی خواندم در این باره که سفر به ماه دروغی بیش نبوده و بعد، نویسنده شواهدی آورده و طی آن ادعا کرده که اصولا ممکن نبوده انسان ۴۰- ۵۰ سال پیش با فناوری و امکانات فنی آن زمان می توانسته به ماه سفر کند! آیا نویسنده درست می گوید؟ خودم قضاوتی نمی کنم به همین دلیل عین مطلب را در وبلاگ گذاشتم تا نظر دوستان را بدانم. واقعا اگر این موضوع واقعیت داشته باشد پس تا به حال همه مان سر کار بوده ایم که؟! به نظر شما چه چیزهای دیگری ممکن است در زندگی ما دروغ باشد که هنوز ما به درستی آنها ایمان کامل داریم و اصلش دروغ است؟ صادق هدایت در بوف کور گفته است : " آنقدر در زندگی دروغ شنیده ام که اگر به سنگ با انگشت فشار بیاورم و انگشتم انگار که در خمیر فرو می رود، در دل سنگ جا خوش کند، تعجب نمی کنم!" ( نقل به مضمون بود البته، ادبا خرده نگیرند!)
البته حقیر فکر می کنم قضیه بی ریخت تر این حرفها است . به قول کارگردان معروف، فعلا " همه خوابیم"! در این صورت لابد باید دعا کنیم که خوابهای خوش ببینیم! 
 

 
سفر به ماه،بزرگترين دروغ قرن بيستم

خبرگزاري فارس: ما مداركي داريم كه فرود انسان بر روي ماه در اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70 دروغي بزرگ بوده است.

"در دروغ بزرگ، هميشه قدرت معيني از قابليت باور كردن وجود دارد. چرا كه افراد زيادي از يك ملت هميشه تحت تأثير عواطف به راحتي گول مي خورند حالا يا عمدي يا سهوي. و به خاطر سادگي و بي آلايشي و صداقت باور آنها، راحت تر قرباني يك دروغ بزرگ مي شوند تا يك دروغ كوچك. چرا كه آنها خودشان در موارد كوچك، دروغ هاي كوچك مي گويند و از گفتن دروغ هاي بزرگ شرم دارند (و دولت مردان در اين مورد شرمي هم ندارند). هرگز به ذهن اين مردم خطور نمي كند كه دروغ هاي خيلي بزرگ بسازند و هرگز هم باور ندارند كه ديگران چنان گستاخ باشند كه اين چنين صداقت را بدنام كنند ولو اين كه مدارك اين چنين دروغي را براي ذهن آنها ثابت كنند آن هم به طور آشكار، باز هم به دروغ بودن آن دروغ بزرگ شك دارند و همچنان فكر مي كنند كه حتماً توضيحي وجود دارد. چنين دروغ بزرگ گستاخانه اي هميشه رد پاهايي پشت سر خود به جاي مي گذارد. حتي بعد از اين كه سرهم بندي شد و توسط متخصص هاي جهاني دروغ گويي وتمام كساني كه براي دروغ گفتن در هر دروغ گويي با هم همكاري مي كنند، به عنوان يك حقيقت شناخته شد. اين افراد در حال حاضر به خوبي مي دانند كه چگونه از اين دروغ ها براي اهداف توسعه طلبانه خود استفاده كنند "
آدولف هيتلر (1925)
حتي يك تفاله اي از كيسه ي زباله ي زمين مانند آدولف هيتلر هم مي دانست كه چگونه توده هاي مردم را با مهارت اداره كند و گول بزند پس شما به واقع فكر مي كنيد كه آمريكا انسان را بر روي ماه فرود آورده است؟ خوب، دوباره فكر كنيد. ما مداركي داريم كه فرود انسان بر روي ماه در اواخر دهه ي 60 و اوايل دهه ي 70 دروغي بزرگ بوده است.
براي شروع بهتر است بدانيد كه تنها 100 نفر در پروژه فرود بر روي كره ي ماه درگير بوده اند. مركز كنترل در هوستون (Houston) به علاوه بيشتر زنان و مرداني كه بر روي اين پروژه كار كرده اند، شكي باقي نمي گذارند كه اين كار يك دروغ بوده است. اما چگونه ممكن است؟ خيلي ساده. قدرت كسي كه چنين افتضاحي را به بار آورده هرگز اجازه نمي دهد كه كسي اين تصور را داشته باشد. هزاران نفري كه درگير اين ماجرا شده اند، تنها نگران قسمت كوچكي بودند كه مربوط به آنها بود. مهندسان، مكانيك ها، برنامه نويسان كامپيوتري و... كاري نداشتند كه با هم مشترك باشد. بنابراين بيشتر افراد از چيزي از يك پروژه ي هاليوود سر بيرون مي آورد، چيزي نمي فهمند. ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 0:41 |

عمده­ترين هدف روانشناسي تاکنون ارزيابي و تعريف رفتار سالم و ارايه­ي الگوهاي متعادل در اين زمينه بوده است. در مقابل، هدف روانشناسي کمال توجه به افق­هاي آينده و چشم­اندازهاي متعالي در زندگي است.

مثبت نگري و تبيين رفتارهاي برتر و تلاش براي کشف استعدادهاي نهفته در انسان از جمله اهداف اين نوع از روانشناسي است. بنابر نظر روانشناسان کمال، توضيح و تشريح " نشانه­هاي رواني" گاه خود مانعي در برابر استعداد کمال­يابي و تعالي رفتار است . نيت اوليه­ي روانشناسان اين بود که به جاي اينکه، فرد را نسبت به جست و جو و کشف رفتارهاي احتمالا اختلالي در خود کنجکاو کنيم و به طور ناخودآگاه او را به سمت انتساب به يکي از رده بندي­هاي موجود در منابع مربوط به طبقه­بندي اختلالات و آسيب­هاي رواني بکشانيم، بهتر است به پيشنهاد راهکارهايي در جهت کشف توانايي­ها و زمينه­­­سازي براي خودشکوفايي واقعي او بپردازيم. از اين منظر روانشناسي کمال تاکيد خود را از روي پيگيري و تشخيص نشانگان رواني برمي­دارد و بر عرصه­هاي ناپيموده­ي خودشکوفايي و تعالي خلاقانه در انسان مي­گذارد.

روانشناسان کمال براين نکته تاکيد مي­ورزند که شايد يکي از علت­هاي افزايش روزافزون آمار بيماريهاي رواني تاثير جديت چشمگيري است که منابع اقتدار در جامعه از منظر علمي ـ در اينجا روانشناسان و روانپزشکان ـ  در توضيح و تشريح مشخصات انواع بيماريهاي رواني آن هم با دقت و با حوصله­ي بسيار داشته­اند. هرچند اين عمل حائز نتايج مثبت و موثري در افزايش سطح آگاهي جامعه بوده است، اما گاه به دور از چشم مجامع علمي و متخصصان علوم رفتاري موجب گسترش نوعي آسيب به نام "خود بيمارانگاري " و تقويت و برجسته کردن نشانه­هاي اختلالي و نتيجتا روآوردن به درمان ـ و در اکثر مواقع درمان از نوع زيست شناختي و دارويي ـ در جوامع انساني گرديده است. غفلت روانشناسي کلاسيک در کشف شخصيت­هاي برتر و متعالي، جامعه را هرچه بيشتر به سمت بيماريابي (و يا گاهي بيماري­يابي در فرد يا جامعه ) سوق داده و از درک و شناسايي رفتارهاي شکوفا در انسانهاي موفق در طول تاريخ بشر بازداشته است.

نوشته­ها و نظرات اين دسته از روانشناسان چنان تاثير شگرفي بر روانشناسي معاصر داشته که بسياري از روانشناسان از انتساب هرگونه تشخيصي بر مراجعان خود امتناع مي­ورزند.

در پایان این مطلب مایلم اضافه کنم که قدرت بشر نامحدود و کشف نشده است و اگر آن را به رسمیت بشناسیم و به آن اجازه ی حضور بدهیم ، با جهانهای تازه ای سرشار از نوآوریها و شگفتی ها مواجه خواهیم شد.

+ نوشته شده توسط سید حسینی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 20:18 |

در تحلیل های جامعه شناسی کلاسیک، بیشتر بحث و گفت و گو در شناخت عوامل اجتماعی اثرگذار، بررسی عوامل سخت افزاری و عینی مانند شرایط جغرافیایی، اقتصادی، نژادی و نفوذ گروههای اجتماعی در شکل­گیری شخصیت و هویت فردی و اجتماعی مطرح است. به عنوان مثال، مارکس عامل عمده ی شکل گیری هویت جامعه ی انسانی را شیوه ی تولید اقتصادی می داند و معتقد است با مشخص شدن شیوه ی تولیدی اقتصادی حاکم بر یک جامعه به راحتی می توان درجه ی پیشرفتگی یا عقب ماندگی آن جامعه را فهمید. شیوه های تولیدی به زعم مارکس نیز به ترتیب دوره ی کمون اولیه، برده داری، فئودالی و سرمایه داری بوده است. مارکس معتقد است تضاد موجود در هر یک از این سیستم ها آن ها را گام یا گامهایی به جلو می برد و یا به عبارتی به " تکامل" می رساند.

در نظریه های اخیر جامعه شناسی، به رغم قبول تاثیر عوامل عینی و به اصطلاح سخت افزاری در شکل دهی به آحاد اجتماعی، از عوامل نرم افزاری به عنوان عامل اصلی یاد می­شود. البته شاید وبر را بتوان به نوعی پیشگام این جریان فکری دانست که "اندیشه ها و جهان بینی های حاکم " بر جامعه را عامل عمده در تغییر مناسبات اجتماعی می دانست. کتاب مشهور او به نام "اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری" ، در علوم اجتماعی یکی از منابع کلیدی است. از نظریات مطرح در این زمینه، نظریه ی " کنش متقابل" است که به قوه ی تحلیل و شناخت و عوامل ذهنی فرد یا افراد اهمیت می دهد و این عامل را در تحلیل های اجتماعی خود به عنوان عامل عمده در نظر می گیرد. در صورتی که جامعه شناسی کلاسیک ـ به طور عمده ـ به فکر و ذهنیت توجه چندانی نداشت و یا اگر داشت آن را تالی و تابع عوامل عینی و  مادی می دانست. در آن دوران، بحث زیر بنا و روبنا ، در بین سخنگویان اجتماعی، بحث بسیار داغی بود.

باری، اما در این پست، هدفم بحث نظریه های جامعه شناسی نیست بلکه می خواهم جوامع را بر اساس تخیل­ورزی و یا واقع گرایی مورد تحلیل قرار دهم. به همین لحاظ جوامع را به دو بخش جوامع رویا گرا و واقع گرا تقسیم بندی کرده ام و بدیهی است با توجه به مقدمه ای که آمد، منظور من اهمیت دادن به وجهه ی ذهنی فرد یا افراد جامعه است.

سعی می کنم بحثم را خیلی خلاصه مطرح کنم:

جامعه ی رویا گرا ، با رویاها ، تخیلات، نگرش های اسطوره ای و غیر علمی و غیر تجربی، اندیشه های محو و بی مبنا و بدون توجه به واقعیت های موجود و عینی و ذهنی ملموس پیرامون خود زندگی می کند. این جامعه، برای برون­رفت از سیلاب مشکلات، معمولا چاره اندیشی نمی کند و به قضا و قدر متوسل می شود، و منتظر حوادث می ماند تا این حوادث، زندگی اش را رقم زنند. چنین جامعه ای همیشه به دنبال "منجی" است تا بیاید و همه ی مشکلات را یک شبه حل کند. انقلاب، در چنین جوامعی، البته آن هم به صورت تخیلی و بدون توجه به مبانی عینی و موجود و ملموس در جامعه و بدون هرگونه برنامه و آینده ای و صرفا در ذهن­ها، هوادارانی دارد. جامعه ی رویاگرا همیشه داغدار گذشته است و از " عصر طلایی گذشته " با حسرت یاد می کند. "بازگشت به گذشته و یا عصر طلایی باستان" لق لقه ی زبان هواداران این نوع تفکر است.

 یادآوری حسرت­بار از گذشته نیز ،

1)      چون مبنای عقلانی و راهبردی ندارد و

2)      متن و زبان شرایط امروز با متن و زبان شرایط گذشته قابل انطباق نیست و

3)      نمی توان امروز را به گذشته برگرداند و با آن سازگار کرد،

بنابراین، در حد حسرتخواری صرف و احساسات رقیق نوستالژیک می ماند.

محتوای هنری و داستانی در این جامعه، حول محور شخصیت های ایده آل، آرمانی و اسطوره ای، فنا ناپذیر و دست نیافتنی می چرخد: شخصیت های انسانی در داستانهای رویاگرا، به شدت غیرواقعی اند که شکست را نمی پذیرند و توانایی غلبه بر تمام سختی ها را دارند. در جامعه ی هند، اگر در فیلمی، دختر و پسر به هم نرسند، مردم، سینمای نمایش دهنده را به آتش می کشند!

با توجه به خلق و خوی مردم جامعه ی رویاگرا ـ که دشمنی با واقعیت ها بخش عمده ی اندیشه هایشان است ـ سانسور و خودسانسوری پدیده ای رایج است ولی عجبا که در عمل کسی حق ندارد از آن به بدی یاد کند. در این جامعه، اعتقاد براین است یک اثر نگارشی یا گفتاری چنان قدرتی دارد که می تواند یک جامعه را منحرف کند.

 جامعه ی رویاگرا از تحلیل و نقد و عقلانیت گریزان است. در این جامعه، اندیشه های منتقد و عقلگرا به نام ها و بهانه های مختلف و با خشن ترین روش­ها سرکوب می شوند. تاریخ ایران، سرکوب مخالفان فکری مانند حلاج، سهروردی  و قتل عام های گروهی در دوران­های مختلف به خصوص، دوران قاجار را فراوان به یاد دارد. قتل وزرایی مانند قائم مقام و امیر کبیر نمونه ای از اینگونه قتل هاست.

جامعه ی رویا گرا، انتقاد را نوعی فضولی و دخالت در امور می داند. گفت و گو در این جامعه اصولا معنا ندارد به دلیل اینکه در نظر گردانندگان این جامعه، شهروندان ـ یعنی رعیت به یک معنا ـ افرادی درجه­ی دو اند که حق اظهار نظر ندارند. اگر هم جایی اظهار نظر کردند، آن نظر باید در راستای طبع و نظر حاکمان و فرهنگ حاکم بر جامعه باشند و این هم یعنی توجیه کننده ی شرایط موجود.

گفت و گو آیین درویشی نبود    ورنـه با تـو ماجـراها داشـتیم  

بهرام بیضایی کارگردان مولف، جایی به زیبایی گفته بود: " اندیشمندان و مولفان فکری در جوامع عقب مانده با دو نوع سانسور مواجه اند: سانسور حاکمیت، سانسور مردم که در اغلب موارد، سانسور مردم، ویرانگرتر است." 

از جمله خصلت های جامعه ی رویاگرا، " قوم مرکزی" است . بر اساس این نگرش، دیگران " بیگانه " اند و بیگانگان، دشمن اند. به همین دلیل، در این جامعه نوعی "ناسیونالیسم یا عقیده پرستی افراطی" و نگرش های قبیله گرا، مایه­های پررنگ و قدرتمندی دارد. اصالت خون و قبیله، تبعیض در خشن ترین وجوه آن، عنصر غالب در امتیاز دهی به افراد است.

 اما جامعه ی واقعگرا ، برای چیزی سوکواری نمی کند، منتظر فردی یا نیرویی ماورایی نمی ماند، خود آستین بالا می زند و در صدد حل مشکلات خود برمی آید. براین اساس، جامعه ی واقعگرا جامعه ای عقلگراست که با توجه به توانایی های خود و مشکلات موجود عمل می کند. این جامعه، جامعه ای معتقد به برنامه ریزی ، نقد، عقل و تحلیل تجربی و علمی است و همیشه از انتقاد، گفت و گو، بررسی و پژوهش استقبال می کند.

به همین دلیل است که جامعه ی عقلگرا ، با مشکلات و بحران ها ـ که در ذات زندگی است ـ برخوردی بسیار صریح، عینی، پذیرا و بدون حب و بغض دارد. این جامعه، منتظر بهره گیری از توانایی ها ، تجربه ها و دانسته های دیگران است و طبیعی است که در چنین جامعه ای نوعی نگرش جهانمدار و متساهل حاکم است.

ادبیات نوشتاری و داستانی در این جامعه، معطوف به طرح و تحلیل درک واقعیت هاست. رمان که محصول جوامع عقلگرا و دوران مدرن است به شکست ها، بحران ها ، فحایع ، خودکشی ها و آسیب های زندگی اجتماعی و تبیین شرایط بروز و ظهور آن می­پردازد که همین نوع آثار، به دلیل صداقت در نوشتار، خود ابزار و زمینه ای برای شناخت مسایل مبتلا به جامعه خواهد بود که می تواند اندیشمندان و اصولا شهروندان جامعه را در جریان شرایط حاکم بر جامعه قرار دهد. براین اساس، بدیهی است که در این جامعه سانسور و از آن مهم تر خودسانسوری جایگاهی ندارد اگر هم داشته باشد از سوی نهادهای اجتماعی افشا می شود.

در این باره سخن بسیار است که فعلا به همین مختصر بسنده شد.

+ نوشته شده توسط سید حسینی در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 11:40 |

بنا به تعريف ويکي پديا ، Copy Right  يا حق نشر، "حق قانوني و مالکانه براي تکثير، انتشار و فروش نسخي از محصولات آفرينش فکري پديدآور (کتاب، موسيقي و ساير آفرينش‌هاي فکري و هنري) است. از هنگامي که مؤلف اثري را خلق مي‌کند، حق نشر آن اثر به او تعلق دارد، چه اين اثر را در مراجع قانوني ثبت کرده باشد يا نه. کپي رايت، حقي قانوني است که به مؤلفان، مصنفان، نمايشنامه‌نويسان، ناشران، براي نشر، توليد، فروش و توزيع انحصاري آثار ادبي، هنري و نمايشي و هرگونه محصول آفرينش فکري تعلق دارد. حق تکثير، (کپي‌رايت يا حق نشر) يک مجموعه از قوانين انحصاري است که به وسيله دولت براي تنظيم روش يا شيوه يا چگونگي بيان اطلاعات و ايده‌ها براي مدتي محدود تصويب شده‌است. "

 به عبارت ساده­تر ، کپي رايت به حق نشر يا تکثير اثر هنري و نوشتاري اطلاق مي­شود. دارنده­ي اين حق، خالق يا پديدآورنده­ي اثر در شکل اوليه­ي آن است. براين اساس، اصولا فرد يا سازماني اجازه­ي انتشار يا کپي برداري از يک اثر هنري يا ادبي را دارد که يا خود، صاحب اثر باشد و يا امتياز نشر اثر را از صاحب اثر خريداري کرده باشد. کشورهاي بسیاری اين قانون را پذيرفته­اند به همين دليل، هنگام انتشار برگردان يا ترجمه­ي اثر و يا رونوشت برداري از آن، با مولف و ناشر تماس گرفته با پرداخت مبلغ و يا مانند آن، رضايت وي را براي تکثير آن اثر ، به نوعي جلب مي­کنند. کشور ايران، به دلايلي تاکنون از پذيرش اين قانون خودداري ورزيده است.

 اهالي صنعت نشر ايران ـ اعم از ناشر، نويسنده، مترجم و ويراستار ـ در مورد اين موضوع مهم، همواره برخوردي دو گانه و يا بايد گفت، چندگانه، به ترتيب زير داشته­اند:

1.   گروهي بنا به دلايل خاص خود، معتقدند ما نبايد قانون کپي رايت را بپذيريم. دليل اصلي اين گروه اين است که اگر اين قانون را بپذيريم به دليل ضعف مفرط اقتصاد ناشران و مترجمان ايران، صنعت ترجمه و به دنبال آن، صنعت سست بنيان نشر ايران، در يک روند کلي، دچار انحطاط و ورشکستگي کامل خواهد شد. يعني ديگر امکان چاپ و نشر کتابهاي ترجمه اي را نخواهيم داشت. اين ديدگاه موافقان و مخالفان پرو پا قرصي دارد که در اين يادداشت کوتاه مجال طرح مشروح آنها نيست.

2.   گروهي بر اين عقيده­اند ما بايد قانون کپي رايت را به صورت مشروط و با حمايت کامل دولت بپذيريم؛ يعني اينکه دولت از طرف مترجمان حق نشر آثار نويسندگان خارجي را بپردازد، به اين صورت هم مشکل مترجمان حل می شود و هم حقي از نويسنده ي اصلي ضايع نخواهد گردید. اين گزينه، به دليل اينکه دست دولت را در بررسي و گزينش آثار باز مي­کند، با مخالفت برخي نويسندگان و مترجمان مستقل رو به رو است.

3.   گروهي با رعايت و پذيرش قانون حق نشر يا همان کپي رايت موافقت کامل دارند و مي­گويند زيان­هايي که ما در اثر سهل انگاري و بلبشو در بازار ترجمه از يک سو می پردازیم بسیار زیاد است چیزی موجب اشاعه ی ترجمه­ي بي منطق و آشفته و گاه مغلوط از آثار مشاهير جهاني که به بازار نشر سرازير مي­شود شده، و  چهره­ي نامناسبي از ما در کشورهاي ديگر تصوير کرده و علاوه بر موارد بالا، باعث شده گاهي يک کتاب را بيش از بيست مترجم و ناشر به بازار نشر بفرستند، بنابراين، لازم است کار ترجمه و نشر کتاب نيز هر چه زودتر ضابطه و قانوني پيدا کند. بهترين کار هم اين است که قانون کپي رايت را به رغم هزينه­هاي سنگيني که ناگزير به پرداخت آن خواهيم بود، بپذيريم. در اين صورت، ما نيز در رده­ي کشورهايي قرار خواهيم گرفت که براي مالکيت فکري آثار ادبي و هنري احترام و ارزش قايل بوده و مترجمان و نويسندگان ايراني خواهند توانست با همکاران خود در زبان­هاي ديگر، رابطه­اي مبتني بر احترام داشته باشند. در موقعيت کنوني، کار ما بيشتر شبيه قايم باشک بازي است و ما در عمل، در حال دزدي از آثار نوشتاري دیگران هستيم، يعني اينکه ما بايد به مولفان خارجی بگوييم ما هيچ کتابي ترجمه نمي­کنيم و اين، تا زماني مورد قبول است که آنها ندانند، ولي وقتي فهميدند، مي­بينند که ما کتاب ترجمه مي­کنيم چه جور هم ترجمه مي­کنيم! و اين شرايط، مايه­ي آبروريزي براي جامعه­اي است که خود را وارث يک فرهنگ و تمدن هفت هزار ساله مي­داند. اين ديدگاه نيز ـ همچنان­که کم و بيش در متن اشاره شد ـ مخالفان و موافقاني دارد.

 اما با اجازه­ي دوستان عرض مي­کنم من به گزينه­ي سوم راي مي­دهم و معتقدم ما هم مثل ساير کشورها، بايد آبرومندانه زير اين قانون را امضا کنيم و به مالکيت فکري نويسندگان آثار مکتوب احترام بگذاريم. در اين صورت است که مي­توانيم از طريق مبادي قانوني، امکان نشر غيرقانوني آثار ايراني و فارسي را نیز بگيريم؛ چيزي که الآن امکان آن براي ما وجود ندارد.

به هر روي تا اين زمان، براي اين مساله­ي مهم و حياتي در عرصه­ي نشر، تدبير شايسته­اي انديشيده نشده و ظاهرا به اين زودي­ها هم اراده­اي براي ساماندهي مناسب آن وجود ندارد!

 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 20:13 |

اکنون که در حال ویرایش نهایی کتاب پاسخ از آساراف هستم، می بینم که در این کتاب بدون اینکه اشاره ای به هیپنوتیزم کرده باشد، مولف از شیوه های هیپنوتیزمی برای فعال سازی ناخودآگاه استفاده کرده است . از جمله ی این روشها مراقبه ، تن آرامی ، دادن پیامهای مثبت هم سو با هدف به ضمیر ناخودآگاه و ... است که به تدریج فرد را به سوی هدف سوق می دهد و میزان علاقه مندی و گرایش او را به اهداف از پیش تعیین شده چندین برابر می کند.

من ( گلوبالیست ) سالها به کار هیپنوتیزم ، اشتغال داشته ام و از آن، نتایج بسیار جالب توجه و عجیب و غریبی دیده ام که از جمله ی آنها ایجاد بی حسی موضعی برای جراحی، افزایش دقت و وضوح حافظه، یادآوری خاطرات گذشته به صورت روشن، افزایش میزان علاقه یا تنفر شدید در فرد نسبت به یک شی ء یا پدیده یا فرد و ... است . امروز، نظرم به نابغه سازی در هیپنوتیزم جلب شد.  علاقه مند شدم این مطلب را با دوستان در میان بگذارم این بود که این پست را نوشتم . 

واقعیت مساله این است که در حالت هپینوتیزم عمیق ( که البته هیپنوتیزم، خود حالات مختلفی چون سبک، نیمه سبک و عمیق دارد) فرد هیپنوتیزم شده توان فکری و ذهنی بسیار بسیار بالایی پیدا می کند، طوری که با حالت معمول و بیداری اش قابل مقایسه نیست. سوال این است که آیا واقعا هیپنوتیزم می تواند از یک انسان معمولی، یک نابغه بسازد؟ این نابعه شدن، چه شرایط و مراحل و منطقی دارد؟ دانشمندان عرصه ی هیپنوتیزم معتقدند ذهن انسان از طریق ناخودآگاه به راحتی قابل برنامه ریزی است و از این طریق می توانیم از او هر انسانی که خواستیم، بسازیم. هیپنوتیزورها می گویند ذهن ما طبق روش ها و رفتارهای خاصی برنامه ریزی و یا به تعبیر دیگر "شرطی " شده است و نتیجتا بروندادهای خاصی ارایه می دهد. برای تغییر برونداد، لازم است دروندادها و برنامه های ذهنی را تغییر دهیم . بدین ترتیب، می توانیم عادتهای قبلی را از پرده ی ذهن پاک کرده و عادتهای جدیدی جایگزین آنها کنیم .

در کتاب جان آساراف از جمله مواردی که مورد تاکید قرار گرفته تمرکز شدید بر هدف است چیزی که او از آن با تعبیر بمباران ذهن یاد می کند. اتفاقا در هیپنوتیزم نیز اساس کار بر تمرکز است. ما در هیپنوتیزم، قوای ذهنی را بر روی هدفی متمرکز می کنیم . در حالت معمول، ذهن آشفته و نامتمرکز است به همین دلیل، نمی تواند در انجام فعالیت های خود، اثرگذاری چندانی داشته باشد اما اگر قوای ذهنی را متمرکز کنیم ، مانند این است که از ذره بینی برای نور معمول روز استفاده کنیم. نور خورشید در حالت معمول نمی تواند برگ خشک درخت را بسوزاند اما با استفاده از ذره بین، شعاع های پراکنده ی نور ، متمرکز شده و به سادگی می تواند برگ خشک را بسوزاند.

من در تجارب و آزمایشهای هیپنوتیزمی به این نتیجه رسیده ام که همانطور که شما روی کامپیوترتان برنامه ای نصب می کنید و کامپیوتر آن برنامه را اجرا می کند، در حالت خلسه ی هیپنوتیزمی نیز می توانید ذهن هیپنوتیزم شونده را به نوعی برنامه ریزی کنید. یا به عبارت دیگر در حالت هیپنوتیزم می توان برنامه های قبلی را پاک و برنامه های جدیدی روی ذهن فرد نصب کرد.

من نویسنده ی این یادداشت ( گلوبالیست ) بیش از صدها نفر را هیپنوتیزم کرده ام و می توانم با اعتقاد و اعتماد کامل اعلام کنم که هیپنوتیزم می تواند برخی بیماریهای روانی و جسمانی را با موفقیت درمان کند. تحقیقات متعدد و کتابهای معروف در زمینه ی هیپنوتیزم به خوبی ادعای مرا ثابت می کند.

یعنی می توان گفت با استفاده از هیپنوتیزم برخی بیماری های روانی مانند افسردگی ، اضطراب، اختلال جسمانی کردن ، دلشوره ها ، بی حوصلگی ، سردمزاجی، وسواس و .... را می توان به خوبی، البته با صبر ، بردباری و با استفاده از دانش کافی، درمان کرد. اخیرا برخی هیپنوتیزورها از هیپنوتیزم در درمان اعتیاد به مواد مخدر استفاده کرده و نتایج خوبی گرفته اند.

در هیپنوتیزم عمیق نیز حتا می توان از یک فرد معمولی، انسانی دارای توانایی هنری، ادبی، ریاضی و علمی بسیار بالا ساخت. با این توصیف، با استفاده از این روش، نابغه سازی کار غیر ممکن و دشواری نیست و می توان با برنامه ریزی مناسب و اصولی افراد معمولی را به هنرمندانی نابغه تبدیل کرد. گزارشها و تحقیقات علمی و تجربیات متعدد این  ادعا را تایید می کند.

"تجربه و آزمايشات هيپنوتيزمي نشان مي دهد كه نبوغ نتيجه و حاصل توانايي تمركز فوق العاده مغز است، بدين ترتيب وقتي مغز بشدت براي انجام كاري متمركز مي شود ، كارهاي برجسته و نماياني به ظهور مي رسد.

انيشتن پدر قانون نسبيت در سال 1953 توانست فكر خود را بر يك موضوع متمركز كند و نظريه بزرگ جهاني خود را اظهار نمايد.

هر فردي كه داراي استعداد متوسطي باشد، بالقوه نابغه است يا به عبارت ساده تر داراي نبوغ و هوش سرشار ولي خفته است، زيرا از نقطه نظر علم تشريح مغز، هيچ اختلافي بين مغز يك نابغه و يك فرد عادي نيست. مغز هر دو نفر انبوهي از ده هزار ميليون سلول خاكستري رنگ مي باشد ولي اختلاف در طرز بكار انداختن اين سلولها ، روش بكارانداختن و استفاده از سلولهاي مغزي است كه موجب اختلاف بزرگ بين يك نابغه و يك شخص عادي مي شود.

آزمايشات انجام شده روي مغز انيشتن اين نظريه را تاكيد مي كند كه نبوغ همراه با ايجاد تمركز قواي فوق العاده دماغي است . آزمايش كنندگان روي مغز انيشتن دريافتند كه او قادر است كه تعداد زياد تري از گروه سلولهاي مغزي را بر روي يك نقطه و يك موضوع متمركز كند.

تمركز فوق العاده مغز منطقي ترين بيان و تعريفي است كه ما (( دكتر وان پلت)) براي هيپنوز داريم. و تمركز فوق العاده دماغ تنها دليل راضي كننده اي است كه براي كليه پديده هاي هيپنوتيزمي مي توان ارائه داد. كاملا اثبات شده و معلوم است كه تحت نفوذ هيپنوتيزم ، استعدادهاي مغزي مي تواند به نسبت زيادي به سطح يك مغز نابغه نزديك شوند." ( منبع : سایت آفتاب )

چه خوب بود آموزش و پرورش از روانشناسان و متخصصان هیپنوتیزم در مدارس برای آموزش معلمان و دانش آموزان استفاده می کرد. تردیدی ندارم اگر وزارتخانه ی بزرگی چون آموزش و پرورش و یا دانشگاههای کشور با برنامه ریزی مناسب از روشها و تکنیکهای هیپنوتیزمی استفاده کنند، ظرف مدت چندین سال شاهد جهش بزرگی در علم ، فناوری ، بهبود و درمان بیماریهای روانی و بالابردن میزان یادگیری و آموزش و ... خواهیم بود.

اکنون در پاسخ به این سوال که آیا هیپنوتیزم می تواند از یک انسان با هوش معمولی، نابغه بسازد؟ من با توجه به مطالعات و یافته های تجربی می توانم با قاطعیت بگویم بله. هیپنوتیزم می تواند چنین کند و هر انسانی می تواند نابغه شود تنها به شرط آنکه بداند چگونه برای فعال سازی توانایی های درونی خود اقدام کند.

مایلم دوستان عزیز این بحث مفید را ادامه دهند.

پی نوشت : به دوستان علاقه مند به این جستار توصیه می کنم مقاله ی آیا هیپنوتیزم می تواند نابغه بسازد؟  را که در آن از منابع تجربی و علمی معتبری استفاده شده، مطالعه کنند.

+ نوشته شده توسط سید حسینی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 0:18 |