
درگذشت داستان نویس و مترجم معاصر، اسماعیل فصیح را به جامعهی فرهنگی و ادبی ایران تسلیت می گوییم. باشد که درگذشت او، هشداری شود برای ما تا بیش از این غمخوار و دل نگران حیات هنرمندان زنده ی مرز و بوم خود باشیم .

درگذشت داستان نویس و مترجم معاصر، اسماعیل فصیح را به جامعهی فرهنگی و ادبی ایران تسلیت می گوییم. باشد که درگذشت او، هشداری شود برای ما تا بیش از این غمخوار و دل نگران حیات هنرمندان زنده ی مرز و بوم خود باشیم .
بزرگان تنها از آن رو بزرگ به نظر میرسند که ما جلوی آنها زانو زدهایم، پس بیایید برخیزیم!

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا (2)
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردیها، خدایا (2)
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا (2)
وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جام به خون زد
آه .. دلبرم ز ناشکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خدایا (2)
><><><><><><><><><><><><>
خواننده و آهنگساز : استاد محمد رضا شجریان
اجرا شده در دستگاه ماهور
شاعر : جواد آذر
از اینجا بشنوید
طي چند صد سالهي اخير ( که به دوران نشو و نماي انديشهي مدرن معروفيت يافته)، علم، هدف خود را به شناسايي، تبيين و تحليل علل و سبب يابي زايش و رويش و چرايي و چگونگي رخدادها محدود کرده است؛ اينکه علت وقوع هر پديده يا رفتاري ( بسته به حوزه و قلمروي مورد بحث و يا دايرهي فعاليت آن علم) چيست و چه عواملي در پيدايش و زايش فلان عمل يا بهمان رفتار موثر و مقصرند.
اما از آنجا که واقعيت بيش از حد گسترده و پهناور است و عملا امکان شناخت همهي هستي براي محقق وجود ندارد، بر اين اساس او حوزه و دامنهي تحقيق خود را محدود به تبیین و تحلیل عوامل مشخصي می کند. به همين جهت، محقق ابتدا کار خود را با يک موضوع و چند متغير محدود شروع مي کند.
نمونهاي از تحقيقات و موضوعات پژوهشي به شرح زير است:
· رابطهي عملکرد ضمير ناخودآگاه و رفتار بشر ( فرويد)
· رابطهي متغيرهاي اقتصادي ( شيوهي توليد ) و کنشهاي اجتماعي ـ سياسي انسانها ( مارکس)
· رابطهي فرهنگ و متغيرهاي فرهنگی و رفتار انسان ( شناخت گرايان ـ روانشناسان اجتماعي ـ جامعه شناسان)
· رابطهي محيط مادي و رفتار آزمودني ( رفتارگرايان ـ روانشناسي )
اما پس از انجام تحقيقات بسيار در حوزهي شناخت و فکر ( به خصوص در رشتهي روانشناسي) محققان به اين نتيجه رسيدهاند که عامل فکر و انديشه و استنباطهاي شخصي و فردي آزمودنيها در تفسير رخدادها اثرگذار است. يعني، بسته به اينکه آزمودني از رفتارها، آزمايشگران، محيط آزمايش، اهداف آزمايش، شرايط فرهنگي و موقعيتي آزمايش و عوامل ديگر چه شناخت و برداشتي داشته باشد، رفتار خود را تغییر می دهد. بر اين اساس، روانشناسان و جامعه شناسان فرهنگي بر اين نظرند که صرف وجود عوامل و شرايط مشخص آزمايش، تعيين کننده نيست بلکه ذهنيت و انديشه و نوع تفسير آزمودني نیز ، در نتيجهي نهايي آزمايش، اثرگذار و تعيين کننده است.
اين نتايج نشان ميدهد که ما در دوران اخير از برداشت مکانيکي و جبري ذهنیت ها و رفتارها فراتر رفته ايم و انسان را موجودي مقيد و وابسته به محيط و اسیر و ذلیل محدودیتهای محیطی نميدانيم.
ما اکنون به اين حقيقت معتقد شدهايم که انسانها از چنان توانايي برخوردارند که ميتوانند محيط زندگي شان را از اساس دگوگون کنند و شرايط کاملا متفاوت و جديدي بيافرينند.
محققان معاصر به اين نتيجه رسيدهاند که انسانها ، موجوداتي وابسته به شرايط محيطي نيستند و در صورتي که بخواهند ـ يعني عميقا بخواهند ـ ميتوانند شرايط زندگي ديگري ـ و البته نه لزوما بهتري ـ داشته باشند.
انسانها ـ به دليل داشتن توانايي ذهني خارق العاده و قدرت خلاقيت شگفت انگیز ـ ميتوانند جهنم را به بهشت و يا بهشت را به جهنم تبديل کنند و البته تنها شرط آن هم اين است که خود بخواهند.
بشر، زماني به دليل ضعف فکري و علمي، وابسته و اسير محيط زيستي و شرايط جبري اقتصادي، اجتماعي، جغرافيايي و فرهنگي خود بود. اما امروزه اينگونه نيست و ميتواند در دل آتشفشانی ِ کوير و يا يخبندان منجمد قطب، به راحتي و آسودگي زندگي کند.
بشر ، روز به روز بيشتر و بيشتر، کوشيده و توانسته که محيط خود را به طور کامل تغيير دهد. اين تغيير درست بوده يا غلط کاري نداريم، اما او توانسته هر روز محدودیت های فرهنگی و زیستی را بشکند و به خواستههاي خود دست پيدا کند.
دستاوردهاي فني، علمي و ذهنی و فرهنگی، هر روز نمودها و جلوههاي تازه تري مييابد و امکانات بيشتري را در اختيار انسان قرار ميدهد.
اختراع ابزارهایی چون راديو، تلويزيون، موبايل، تلفن، سيستم هاي پیچیده ی مخابراتي، هواپيما ، ناوها و کشتيها و ... خلاصه انبوه پایان ناپذیر اختراعات و اکتشافات، همه و همه محصول تعامل سه عامل ذهن ـ نياز ـ محيط بوده است و اگر اين رابطه وجود داشته باشد، انسان به محض احساس نياز مي تواند به آنچه ميخواهد دست پيدا کند.
از اين روي ، نوميدي در گسترهي زندگي بشر امروز معنايي ندارد و بنابراين اگر "مشکلات" را صرفا "مساله" بدانيم، بايد بگوييم براي هر مسالهاي راه حلي هست.
شاملو گفته است:
خانه ها ......
خانه خانه ها...........
مردمي
و فريادي از فراز
- شهر شطرنجي شهر شطرنجي
دو ديوار
و دهليز سکوت
و آنگاه..........
سايه اي از زوال آفتاب دم مي زند
مردمي
و فريادي از اعماق
- ما مهره نيستيم
ما مهره نيستيم.
و اين سخن ادامه دارد ....
رنج مقدس، مفهومی است که در ادبیات مسیحی و به طور عام در نوشته های دینی بسیار به آن پرداخته شده است. مشخصا در انجیل از ناتوانی بدن مسیح در برابر شداید سخن به میان میآید. رنج ، در مسیحیت تقدس مییابد و مومن مسیحی برای رهایی از بار گناهان و پاک شدن باید مراحل مختلف شکنجه شدن و پالایش را طی کند. در مسیحیت، شخص مسیح خود نماد رنج و در پی آن، رستگاری است.
بدین ترتیب، رنج کشیدن و تحمل مصایب خود نوعی عبادت است که بندهی خاطی را از شر وساوس شیطانی نجات میدهد و روحش را به درگاه ملکوت آسمانی نزدیک میسازد . ریاضت، در اصطلاحات و ادبیات عرفانی راهی است برای دستیابی به مدارج عالی معنویت و تقرب به خداوند و پاک کردن نفس از بدیها .
اما مفهومی که طی 300 سال گذشته ـ شاید به نوعی در پیوند و تداوم رنج مقدس ـ مورد توجه برخی روشنفکران قرار گرفته، همنوایی با رنجدیدگان و دفاع از حقوق آنان است. البته، کسان دیگری هم در برابر این جریان فکری قرار داشتند و به مخالفت با آن میپرداختند. بدین ترتیب در این عرصه، دو جریان فکری کاملا مخالف یکدیگر پدید آمد که یکی مدافع ستمدیدگان و دیگری مدافع قدرتمندان بود. نمایندگان برجستهی نحلهی نخست، سوسیالیستها و برابری طلبان ( پرودون، سن سیمون، فوریه و مارکس و ... ) و نمایندگان گروه دوم، اسپنسر و نیچه هستند.
اسپنسر، داروین و نیچه در حوزهی فلسفه، جامعه شناسی و علوم طبیعی با دفاع سوسیالیستها و مارکسیستها از ستمدیدگان مخالفت میکردند. داروین، پس از انجام تحقیقات گسترده در علوم طبیعی به اصل تنازع بقا معتقد شده و اعلام میدارد که جهان هستی دوره هایی از تکامل را طی کرده و مطابق با اصل تنازع بقای طبیعی تنها انواع قویتر موجودات، امکان ادامهی حیات یافتهاند. داروین این مفهوم را اصلاح طبیعی انواع نامید و اعلام داشت بر اساس این اصل، طبیعت طی تکامل چندین میلیون ساله از موجودات تک سلولی به گونههای پرسلولی رسیده و هر یک از آنان، در سیر تکاملی خود، مراحل متعدد پیشرفت را با توجه به قدرت و توانایی سازگار شدن شان با تحولات طبیعت طی کرده و با عبور از این مراحل به انواع برتر و قوی تری تبدیل شده اند.
هربرت اسپنسر جامعه شناس و فیلسوف انگلیسی با ارایهی نظریهی داروینیسم اجتماعی درصدد تعمیم نظریهی تنازع بقای طبیعی داروین در سطح جامعهی انسانی بود به همین دلیل دخالت دولت در امور جاری جامعه را برنمیتابید و آن را امری خلاف رشد بهنجار و سالم آن میدانست.
فریدریش نیچه نیز دفاع از ضعیفان و ضعف نفس را نشانهی انحطاط اخلاقی بر میشمرد: " در روم قدیم ترحم به دیگری از اخلاق نبود بلکه ماورای اخلاق بود. نیچه در جامعهی اروپای عصر خود دو عامل ترس و ترحم را میبیند که شکل دهندهی آن روز اروپا بود. سوسیالیسم و ادعای جامعهی آزاد در نظر نیچه یک گرایش بیمارگونه است که مردم را با ضعف روحی بار میآورد و ترحم را در آنها برمی انگیزد. چنین جامعه ای از نظر او رو به تباهی ست و فیلسوفان آینده باید چاره ای برای آن پیدا کنند." (http://philosophers.atspace.com/t_neitzsche.htm)
اسپنسر در «اصول جامعه شناسي» (۱۸۷۴) مينويسد: «كمك به تكثير بدها عملاً مثل آن است كه براي فرزندانمان مغرضانه انبوهي از دشمن فراهم كنيم.» ( http://edris67.blogfa.com/ )
سوسیالیستها اما در جبههی مقابل بودند و وظیفهی خود میدانستند که از ناتوانان، تهیدستان و ستمدیدگان در برابر قدرتمندان دفاع کنند. به همین دلیل، در نظر اکثر سوسیالیستها مالکیت، که نظام سرمایهداری آن را امری " مشروع " میدانست، "دزدی" قلمداد میشد.
سوسیالیستها و مارکسیستها به دلیل اینکه مالکیت را دزدی میدانستند، طبیعتا پس از کسب قدرت به مصادرهی اموال پرداخته و سرمایهها را در اختیار دستگاه بزرگی به نام دولت قرار میدادند.
از درون گفتههای سوسیالیستها و مارکسیستها بوی "پوپولیسم" غلیظی به مشام میرسید که از کاهلان و تنبلان دلربایی میکرد! "از هر کس به اندازهی توانش و به هر کس به اندازهی نیازش!"
به رغم کوششهای فراوان فکری کسانی چون نیچه، اسپنسر و دیگران، پیگیری عملی این جریان فکری در قرن بیستم، با راه اندازی انقلابهای کارگری و تلاش برای برکشیدن طبقات پایین جامعه به مراتب بالا و دفاع از حقوق تهیدستان و زحمتکشان ادامه یافت و جالب اینکه به محض به قدرت رسیدن این جریانها، توانایان، دانایان، دانشمندان و فرزانگان و خلاصه "سرمایه" داران از هر نوعش، مورد حمله قرار گرفتند و بسیاریشان با بروز انقلابات کارگری و دهقانی، به اتهام دشمنی با زحمتکشان، به جوخههای بزرگ اعدام سپرده شدند!
فقر در ادبیات اقتصادی معانی مشخصی دارد؛ فقدان منابع اولیه برای زندگی، نبود سرمایهی لازم برای تولید و اشتغال و ... اما از منظر روانشناسی، فقر را به گونهی دیگری باید دید: فقیر معتقد است شیوهی زندگی او تنها شیوهی ممکن است و اصولا به شکل دیگری نباید یا نمیتوان زیست ، چارهای نیست ، همین است که هست.
در این حالت، باید به سراغ ذهن گویندهی این سخنان رفت. چنین کسی از نظر ذهنی علیل و فقیر است . نمونهی عینی این ادعا مردم کشورهای افریقاییاند که در پیرامونشان جهانی از زر و گنج وجود دارد ولی هر لحظه، مرگ خود و دیگران را انتظار میکشند!
انسان فقیر انسانی است دست بسته ی یک فرهنگ ، یک شیوهی رفتاری قاهر و مسلط. شیوه ای که میگوید راه فراری نیست. همه چیز تعریف شده و مشخص است و " پرده، در لحظهی معین فرو خواهد افتاد." امکان " فرار" وجود ندارد. آری، فقیر خود را به طور خودخواسته در چنین زندانی محبوس کرده است.
یکایک ما انسانها نمونهای متعالی و بی نظیر از قدرت و توانایی هستیم اما عجبا که همواره از بیکاری ، رکود، معضلات اقتصادی، بیماریهای روانی، آشفتگی های فردی و اجتماعی مینالیم و به زعم خودمان در این بین تنها کسی که مقصر نیست، خود ما هستیم!
اما برخی دگر مدعی اند که اتفاقا عکس این مساله درست است :
عامل فقر، تنگدستی ، عقب ماندگی فکری ـ فرهنگی فردی و اجتماعی ، توسعه نیافتگی ، انحطاط فرهنگی و ... خود ما هستیم . مایی که در شرایط زیستی خود جا خوش کرده ایم و به سختی تکان میخوریم.
برخی مان دنبال بهانه میگردیم، دیگران را مقصر میشماریم و میخواهیم یقهی کس دیگر را بگیریم.
همهی این کارها شدنی است یعنی اینکه میتوان برای آسودگی وجدان، دیگران را مقصر دانست . خیلی راحت میتوان دلایل محکمه پسند و منطقی برای همهی این مشکلات جور کرد. میتوان کوهی از منابع جامعه شناسی، اقتصادی فلسفی، تاریخی، اجتماعی و ... جمع و جور کرد و بر سر مخالفان کوبید. همهی این کارها را میتوان انجام داد. اما با این روش به رفاه، پیشرفت، استقلال ، رشد و توسعه نخواهیم رسید همانگونه که دیگران هم نرسیدند.
رشد و توسعهی اقتصادی محصول افکار نو و بدیع است و ما باید از خود شروع کنیم.
و اگر از خود شروع کنیم، هیچ عاملی نمیتواند مانع پیشرفت باشد.
میپرسند برای پیشرفت اقتصادی، فرهنگی ، علمی و ... چه میتوان کرد؟
جواب ساده است : نسل جوان ما باید شبانه روز کتاب بخواند و از نظر علمی و آموزشی به غنا و توانایی فکری و علمی برسد. پس از این مرحله ـ که اگر ارادهی قدرتمندی پشت آن باشد، نتایج خوبی به همراه خواهد داشت ـ پیشرفت در سایر زمینه ها نیز نمود خواهد یافت.
به عنوان نمونه، برای نابودی استبداد چه میتوان کرد؟
من که مترجمم، معتقدم برای نابودی استبداد و دیکتاتوری در جامعه، ما نویسندگان و مترجمان باید هر روز در بارهی آزادی، فرهنگ رهایی ، جنبه های منفی فرهنگ استبدادی و قیم مآبی ، مصایب فرهنگ شبان رمگی، عوارض مثبت دموکراسی، آزادگی و حقوق بشر و ... کتاب بخوانیم و ترجمه کنیم.
اگر این اندیشه تبدیل به یک جریان و نهضت فکری شود، به تدریج اثرات مثبت آن را در زندگی خود خواهیم دید. تنها امید من این است حرکت نوین جامعهی ایرانی به صورت حساب شده، به یک حرکت پیشرو و مداوم تبدیل شود.
دوستان یاری کنید! امیدوارم شما نیز از فعالیتهای خود در این عرصه بگویید و بدین طریق و با یاری همدیگر بتوانیم یک جنبش فکری علمی، استوار و فراگیر راه بیاندازیم.
وقتی در احوال و آثار خود و جامعه مان نگاه می کنیم، وقتی در اسناد تاریخی دقیق می شویم، وقتی سرگذشت تاریخی، اقتصادی ، فرهنگی و خلاصه مجموعهی مختصات اجتماعی جامعهای به نام ایران را مطالعه میکنیم ، وقتی ... لابد این سوال در ذهنمان ایجاد میشود که چرا ما اینگونه ایم یا به قول آن نویسندهی معرف "ما چگونه ما شدیم؟ " یعنی چه شد که این طور شدیم؟ و اگر از وضعیت امروز خود راضی نیستیم چه باید بکنیم؟
سوال در عین سادگی و صاف و ساده بودن، بسیار پیچیده است و حتا شاید بتوان گفت جواب دادن به آن نیاز به عمری تحقیق و مطالعه و تفحص دارد.
اما به نظر راقم اگر بخواهیم یک پاسخ کلی به آن بدهیم احتمالا باید بگوییم مشکل ما ایرانیان و یا عوامل سازندهی روحیهی قومی فردی و اجتماعی ما ایرانیان با یک عامل خاص و منحصر به فرد قابل توضیح نیست . عده ای به خصوص مارکسیستها آمده اند و بر اساس شیوهی تولید اقتصادی به تحلیل و تبیین " ما " پرداخته اند، گروهی دیگر عامل فرهنگ را عمده کردهاند، گروه بعدی عامل جغرافیا را بیشتر مورد توجه قرار داده و روحیهی ما را بررسی و به نوعی کالبدشکافی کرده اند .
هر چند همهی این بحثها و روش ها در جای خود ارزشمند و جالب توجه اند اما من حرف ویلیام جیمز را تکرار می کنم که وقتی از او پرسیدند نظرتان در مورد اعتقاد به خدا و مسایل معنوی در یک جامعه چیست؟ او گفت ببینید مذهب و امور معنوی در آن جامعه چه تاثیری دارد. اگر این مسایل در جامعه خوب یا بد اثرگذار است پس خدا هست و اگر اثری ندارد پس در این جامعه خدا نیست.
من تکیه را بر عوامل فکری و ذهنی میگذارم و میگویم بشر با اندیشه و تواناییهای فکری و ذهنی خود میتواند شرایط را تغییر دهد. امروز، تغییرات ژنتیک، جغرافیایی و مادی امری عجیب و غریب و ناممکن نیست. انسان با استفاده از تواناییهای فکری و با بهره گیری از تکنولوژی به راحتی میتواند همه چیز را به میل خود تغییر دهد.
حال در پاسخ به این سوال که ما چرا اینگونهایم باید بگوییم به این دلیل که از ذهن و تواناییهای عظیم و تقریبا بی نهایت خود به صورتی استفاده کردهایم که نتیجه اش این شده. آیا اکنون میتوانیم از امکانات طور دیگری استفاده کنیم؟ آیا می توانیم نگاه تازه و دوبارهای به همه چیز داشته باشیم؟ آیا میتوانیم تولد دوبارهای داشته باشیم؟ کاملا. آیا تغییر، شدنی است؟ حتما.
راه تغییر همیشه باز است و این چیزها شدنی است تنها لازمهی آن این است که فکرمان را ، برداشتها و تفسیرهایمان را در مورد شرایط و نسبت به واقعیت موجود تغییر دهیم. ما میتوانیم انسانهای موفق، توانا و پیروزی باشیم . میتوانیم عقب مانده نباشیم، میشود به پیشرفت فردی و اجتماعی دست پیدا کنیم و ... همهی اینها در گروی این امر است که خود بخواهیم و نگاهمان را نسبت به همه چیز تغییر دهیم.
از خود بپرسیم:
چرا عقب ماندهایم؟
چرا دچار مشکلات اقتصادی هستیم؟
چرا فقر و مسکنت در جامعهی ما چشمگیر ، کلافه کننده و دردناک است؟
چرا از نظر اقتصادی وابسته ایم آیا راه رهایی هست؟
چرا آموزش و پرورش ما تنها کارش تحویل دادن تعدادی دیپلمه شده ؟
چرا تحصیلات عالی و دانشگاهی در جامعه غنای کافی را ندارد
چرا به استبداد و دیکتاتوری مبتلاییم؟
چرا ....
آیا می توانیم از همهی این خلاصی یابیم؟
بی تردید می توانیم. تنها شرط آن این است که به این حقیقت برسیم که " فکر و باورهای ذهنی ما " این شرایط را برای ما اینگونه ساختهاند و ما با تفکر و تغییر این تفکر میتوانیم مجموعهی شرایط را تغییر دهیم و هیچ قدرتی نمیتواند جلو دار ما باشد.
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من به آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
واقعیت این است که تاکنون نخواستهایم و یا به اندازهی کافی نخواسته ایم.
خب ، حال سوال این است که چگونه باید فکر را تغییر داد؟
جواب در خود سوال است. با شک کردن به همه چیز. کتابها و منابعی بخوانیم که به ما تردید و شک را بیاموزند. از آموزههای یقینی خسته ایم اکنون باید نگاه تازهای به هم چیز داشته باشیم و وقتی انسانی چیز تازه خواست و نگاه تازه داشت، بی تردید، در برابرش راههای تازه گشوده خواهد شد.
طبیعتا وقتی نگاه و نظر تازه داشتیم در پدیدههای کهنه نیز میتوانیم چیزهای تازه بیابیم. بدین ترتیب میتوانیم از گذشته کنده شویم و سر در راهی نو و تازه بگذاریم و سرنوشت را آنگونه که خود بخواهیم بسازیم.
اما از پیش باید بدانیم که این راه راهی هموار و بی نشیب نیست. در هر قدم این راه مصائب و مشکلات وجود دارد اما در این صورت و تنها در این صورت است که می توانیم بگوییم : " ما هستیم و داریم زندگی میکنیم."
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
برای موفقیت در هر عرصه ای، ناگزیر از داشتن هدفهای عینی و مشخص هستیم. بدون هدف عینی، امکان موفقیت ناممکن است.
اما هدفها هم باید عینی و قابل درک و ملموس باشند. در غیر این صورت، به ناگزیر با هزینه کردن های بسیار و بی نتیجه مواجه خواهیم بود.
پیروزی امری کاملا نسبی است و مرحله به مرحله. برخی دوستان را می بینم که در شرایط کنونی بسیار ناامید شده اند. به نظر راقم جای هیچ نومیدی نیست به دلیل اینکه :
الف : هر حرکتی اجتماعی مستلزم همراه کردن تعداد زیادی از افراد یک جامعه بزرگ است که در شرایط موجود کار دشوار است اما موفقیت حاصل شده.
ب : در این مسیر مشکلات و موانع بسیار است.
ج : پیشرفت تدریجی، مرحله به مرحله و محدود است .
با این توصیف و به رغم وجود مشکلات، باید قدردان موقعیتها و موفقیتهای به دست آمده بود.
بر اساس موارد بالا و با توجه به " دستاوردها " اتفاقا باید امیدوار بود.
به دلیل اینکه :
هم اکنون منابع و امکانات فراوانی در اختیار است که می تواند کمک کننده باشد. حتا ممکن است بتوان از امکانات موجود استفاده های تازه ای کرد( آشنایی زدایی ). به نظر شما از چه چیزهایی در جهت پیشبرد اهداف می توان استفاده کرد؟
اگر خیلی پست مدرن نباشیم و رویداهای اجتماعی را بی مبدا و بی دلیل ندانیم باید بگوییم که جنبش های سیاسی ـ اجتماعی نیز از منطق خاصی پیروی می کنند. این منطق را می توان به شرح زیر مورد بررسی و تحلیل قرار داد:
الف: آموزش اعضا
ب: آموزش به مردم
در صورت انجام موارد بالا و غنابخشی علمی و افزایش سطح آگاهی، با توجه به فرهنگ حاکم بر جامعه و علایق و گرایشهای رفتاری و فکری عامهی مردم امکان رشد و گسترش و اقبال مردم به جنبش افزایش می یابد.

الف : محدود بودن جمعیت کارگران
ب : نبود اتحادیه های کارگری
ج: ناآگاهی مفرط کارگران از خواسته های شغلی و سندیکایی خود
د: غلبه ی کامل فرهنگ پیشامدرن بر جامعه و طبیعتا کارگران و گذران زندگی با ایده های قضا و قدری و اعتقاد به نوعی جبر و نتیجتا احساس بی نیازی نسبت به مبارزه ی تشکیلاتی، حزبی و سازمانی
هـ : بی خبری روشنفکران مارکسیست نسبت به نیازهای روانی و علایق و روحیات کارگران بومی
جریانهای مارکسیستی به جای کمک به رشد جامعه، به انحای مختلف، در برابر نیروهای پیشرو جبهه گرفته و در روند مدرن شدن جامعه ممانعت ایجاد کرده اند. ( نمونه های آن مخالفت مارکسیست ها با نهضت ملی و رهبری دکتر مصدق و نیز جنگهای چریکی که سازمانهای مارکسیست مبدع آن بودند که همین گونه رفتارها جامعه را به سمت قطبی شدن و صف بندی جناحهای حاکم و محکوم در جامعه ی ایران قبل از انقلاب کشاند.)
برای از میان برداشتن نیروهای طبقات متوسط و احزاب پیشرو و نیز گرایش های لیبرال و آزادیخواهانه، جریانات چپ، به خدمت حاکمیت درمی آیند و یا در صورت عدم حمایت جناح حاکم با لایه های سنتی اجتماع همدست می شوند.
احزاب چپ بلافاصله پس از کسب قدرت در کشورهای پیرامونی ( روسیه ، اروپای شرقی، کوبا و ...) با برقراری دیکتاتوری مطلقه در جامعه و حذف منفذهای اطلاعاتی و ارتباطی و با استفاده از روشهای تروریستی و با حیله ها و بهانه های مختلف، به سرکوب آزادیخواهان و نیروی مستقل فکری و منابع سرمایه ای جامعه پرداخته اند. در این مورد، شاید نمونه ی حاکمیت دانیل اورتگا در نیکاراگوئه را بتوان نمونه ای خلاف دانست که البته او هم به اعتقاد بسیاری از مارکسیست ها اصول چپ نیست! ولی به نظر من ویروس مارکسیسم در هر صورت ویرانگر است و از درون، نیروهای مولد فکری، انسانی، سرمایه ای جامعه را با شدیدترین وجهی نابود می کند. نمونه ها کوبا، کره ی شمالی، چین است که نیازی به توضیح ندارد.
دوستان مرا عفو کنند که بحث بسیار آشفته مطرح شد.
امیدوارم بتوانم در آینده این بحث را بیشتر و بهتر ادامه دهم.