تبليغاتX
گلوباليست
  

درگذشت داستان نویس و مترجم معاصر، اسماعیل فصیح را به جامعه­ی فرهنگی و ادبی ایران تسلیت می گوییم. باشد که درگذشت او، هشداری شود برای ما تا بیش از این غمخوار و دل نگران حیات هنرمندان زنده ی مرز و بوم خود باشیم .

+ نوشته شده توسط سید حسینی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 10:39 |
 

  بزرگان تنها از آن رو بزرگ به نظر می‌رسند که ما جلوی آن‌ها زانو زده‌ایم، پس بیایید برخیزیم!

 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 12:12 |

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا (2)
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردیها، خدایا (2)
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا (2)
وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جام به خون زد
آه .. دلبرم ز ناشکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خدایا (2)

><><><><><><><><><><><><>

خواننده و آهنگساز : استاد محمد رضا شجریان
اجرا شده در دستگاه ماهور
شاعر : جواد آذر

از اینجا بشنوید

+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 18:29 |

طي چند صد ساله­ي اخير ( که به دوران نشو و نماي انديشه­ي مدرن معروفيت يافته)، علم، هدف خود را به شناسايي، تبيين و تحليل علل و سبب يابي زايش و رويش و چرايي و چگونگي رخدادها محدود کرده است؛ اينکه علت وقوع هر پديده يا رفتاري ( بسته به حوزه و قلمروي مورد بحث و يا دايره­ي فعاليت آن علم) چيست و چه عواملي در پيدايش و زايش فلان عمل يا بهمان رفتار موثر و مقصرند.

اما از آنجا که واقعيت بيش از حد گسترده و پهناور است و عملا امکان شناخت همه­ي هستي براي محقق وجود ندارد، بر اين اساس او حوزه و دامنه­ي تحقيق خود را محدود به تبیین و تحلیل عوامل مشخصي می کند. به همين جهت، محقق ابتدا کار خود را با يک موضوع و چند متغير محدود شروع مي کند.

نمونه­اي از تحقيقات و موضوعات پژوهشي به شرح زير است:

· رابطه­ي عملکرد ضمير ناخودآگاه و رفتار بشر ( فرويد)

· رابطه­ي متغيرهاي اقتصادي ( شيوه­ي توليد ) و کنش­هاي اجتماعي ـ سياسي انسانها ( مارکس)

· رابطه­ي فرهنگ و متغيرهاي فرهنگی و رفتار انسان ( شناخت گرايان ـ روانشناسان اجتماعي ـ جامعه شناسان)

· رابطه­ي محيط مادي و رفتار آزمودني ( رفتارگرايان ـ روانشناسي )

 اما پس از انجام تحقيقات بسيار در حوزه­ي شناخت و فکر ( به خصوص در رشته­ي روانشناسي) محققان به اين نتيجه رسيده­اند که عامل فکر و انديشه و استنباطهاي شخصي و فردي آزمودني­ها در تفسير رخدادها اثرگذار است. يعني، بسته به اينکه آزمودني از رفتارها، آزمايشگران، محيط آزمايش، اهداف آزمايش، شرايط فرهنگي و موقعيتي آزمايش و عوامل ديگر چه شناخت و برداشتي داشته باشد، رفتار خود را تغییر می دهد. بر اين اساس، روانشناسان و جامعه شناسان فرهنگي بر اين نظرند که صرف وجود عوامل و شرايط مشخص آزمايش، تعيين کننده نيست بلکه ذهنيت و انديشه و نوع تفسير آزمودني نیز ، در نتيجه­ي نهايي آزمايش، اثرگذار و تعيين کننده است.

اين نتايج نشان مي­دهد که ما در دوران اخير از برداشت مکانيکي و جبري ذهنیت ها و رفتارها فراتر رفته ايم و انسان را موجودي مقيد و وابسته به محيط و اسیر و ذلیل محدودیتهای محیطی نمي­دانيم.

ما اکنون به اين حقيقت معتقد شده­ايم که انسانها از چنان توانايي برخوردارند که مي­توانند محيط زندگي شان را از اساس دگوگون کنند و شرايط کاملا متفاوت و جديدي بيافرينند.

محققان معاصر به اين نتيجه رسيده­اند که انسانها ، موجوداتي وابسته به شرايط محيطي نيستند و در صورتي که بخواهند ـ يعني عميقا بخواهند ـ مي­توانند شرايط زندگي ديگري ـ و البته نه لزوما بهتري ـ داشته باشند.

انسانها ـ به دليل داشتن توانايي ذهني خارق العاده و قدرت خلاقيت شگفت انگیز ـ مي­توانند جهنم را به بهشت و يا بهشت را به جهنم تبديل کنند و البته تنها شرط آن هم اين است که خود بخواهند.

بشر، زماني به دليل ضعف فکري و علمي، وابسته و اسير محيط زيستي و شرايط جبري اقتصادي، اجتماعي، جغرافيايي و فرهنگي خود بود. اما امروزه اينگونه نيست و مي­تواند در دل آتشفشانی ِ کوير و يا يخبندان منجمد قطب، به راحتي و آسودگي زندگي کند.

بشر ، روز به روز بيشتر و بيشتر، کوشيده و توانسته که محيط خود را به طور کامل تغيير دهد. اين تغيير درست بوده يا غلط کاري نداريم، اما او توانسته هر روز محدودیت های فرهنگی و زیستی را بشکند و به خواسته­هاي خود دست پيدا کند.

دستاوردهاي فني، علمي و ذهنی و فرهنگی، هر روز نمودها و جلوه­هاي تازه تري مي­يابد و امکانات بيشتري را در اختيار انسان قرار مي­دهد.

اختراع ابزارهایی چون راديو، تلويزيون، موبايل، تلفن، سيستم هاي پیچیده ی مخابراتي، هواپيما ، ناوها و کشتي­ها و ... خلاصه انبوه پایان ناپذیر اختراعات و اکتشافات، همه و همه محصول تعامل سه عامل ذهن ـ نياز ـ محيط بوده است و اگر اين رابطه وجود داشته باشد، انسان به محض احساس نياز مي تواند به آنچه مي­خواهد دست پيدا کند.

از اين روي ، نوميدي در گستره­ي زندگي بشر امروز معنايي ندارد و بنابراين اگر "مشکلات" را صرفا "مساله" بدانيم، بايد بگوييم براي هر مساله­اي راه حلي هست.

 شاملو گفته است:

 ما مهره نيستيم

  خانه ها ......

خانه خانه ها...........

مردمي

و فريادي از فراز

- شهر شطرنجي                     شهر شطرنجي

دو ديوار

و دهليز سکوت

و آنگاه..........

سايه اي از زوال آفتاب دم مي زند

مردمي

و فريادي از اعماق

- ما مهره نيستيم

                             ما مهره نيستيم.

 و اين سخن ادامه دارد ....

+ نوشته شده توسط سید حسینی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 18:32 |

رنج مقدس، مفهومی است که در ادبیات مسیحی و به طور عام در نوشته های دینی بسیار به آن پرداخته شده است. مشخصا در انجیل از ناتوانی بدن مسیح در برابر شداید سخن به میان می­آید. رنج ، در مسیحیت تقدس می­یابد و مومن مسیحی برای رهایی از بار گناهان و پاک شدن باید مراحل مختلف شکنجه شدن و پالایش را طی کند. در مسیحیت، شخص مسیح خود نماد رنج و در پی آن، رستگاری است.

بدین ترتیب، رنج کشیدن و تحمل مصایب خود نوعی عبادت است که بنده­ی خاطی را از شر وساوس شیطانی نجات می­دهد و روحش را به درگاه ملکوت آسمانی نزدیک می­سازد . ریاضت، در اصطلاحات و ادبیات عرفانی راهی است برای دستیابی به مدارج عالی معنویت و تقرب به خداوند و پاک کردن نفس از بدیها . 

اما مفهومی که طی 300 سال گذشته ـ شاید به نوعی در پیوند و تداوم رنج مقدس ـ مورد توجه برخی روشنفکران قرار گرفته، همنوایی با رنجدیدگان و دفاع از حقوق آنان است. البته، کسان دیگری هم در برابر این جریان فکری قرار داشتند و به مخالفت با آن می­پرداختند. بدین ترتیب در این عرصه، دو جریان فکری کاملا مخالف یکدیگر پدید آمد که یکی مدافع ستمدیدگان و دیگری مدافع قدرتمندان بود. نمایندگان برجسته­ی نحله­ی نخست، سوسیالیست­ها و برابری طلبان ( پرودون، سن سیمون، فوریه و مارکس و ... ) و نمایندگان گروه دوم، اسپنسر و نیچه هستند.

اسپنسر، داروین و نیچه در حوزه­ی فلسفه، جامعه شناسی و علوم طبیعی با دفاع سوسیالیستها و مارکسیستها از ستمدیدگان مخالفت می­کردند. داروین، پس از انجام تحقیقات گسترده در علوم طبیعی به اصل تنازع بقا معتقد شده و اعلام می­دارد که جهان هستی دوره هایی از تکامل را طی کرده و مطابق با اصل تنازع بقای طبیعی تنها انواع قوی­تر موجودات، امکان ادامه­ی حیات یافته­اند. داروین این مفهوم را اصلاح طبیعی انواع نامید و اعلام داشت بر اساس این اصل، طبیعت طی تکامل چندین میلیون ساله از موجودات تک سلولی به گونه­های پرسلولی رسیده و هر یک از آنان، در سیر تکاملی خود، مراحل متعدد پیشرفت را با توجه به قدرت و توانایی سازگار شدن شان با تحولات طبیعت طی کرده و با عبور از این مراحل به انواع برتر و قوی تری تبدیل شده اند.

هربرت اسپنسر جامعه شناس و فیلسوف انگلیسی با ارایه­ی نظریه­ی داروینیسم اجتماعی درصدد تعمیم نظریه­ی تنازع بقای طبیعی داروین در سطح جامعه­ی انسانی بود به همین دلیل دخالت دولت در امور جاری جامعه را برنمی­تابید و آن را امری خلاف رشد بهنجار و سالم آن می­دانست.

فریدریش نیچه نیز دفاع از ضعیفان و ضعف نفس را نشانه­ی انحطاط اخلاقی بر می­شمرد: " در روم قدیم ترحم به دیگری از اخلاق نبود بلکه ماورای اخلاق بود. نیچه در جامعه­ی اروپای عصر خود دو عامل ترس و ترحم را می­بیند که شکل دهنده­ی آن روز اروپا بود. سوسیالیسم و ادعای جامعه­ی آزاد در نظر نیچه یک گرایش بیمارگونه است که مردم را با ضعف روحی بار می­آورد و ترحم را در آنها برمی انگیزد. چنین جامعه ای از نظر او رو به تباهی ست و فیلسوفان آینده باید چاره ای برای آن پیدا کنند." (http://philosophers.atspace.com/t_neitzsche.htm)

 اسپنسر در «اصول جامعه شناسي» (۱۸۷۴) مي­نويسد: «كمك به تكثير بدها عملاً مثل آن است كه براي فرزندانمان مغرضانه انبوهي از دشمن فراهم كنيم.» ( http://edris67.blogfa.com/ )

سوسیالیست­ها اما در جبهه­ی مقابل بودند و وظیفه­ی خود می­دانستند که از ناتوانان، تهیدستان و ستمدیدگان در برابر قدرتمندان دفاع کنند. به همین دلیل، در نظر اکثر سوسیالیست­ها مالکیت، که نظام سرمایه­داری آن را امری " مشروع " می­دانست، "دزدی" قلمداد می­شد.

سوسیالیست­ها و مارکسیست­ها به دلیل اینکه مالکیت را دزدی می­دانستند، طبیعتا پس از کسب قدرت به مصادره­ی اموال پرداخته و سرمایه­ها را در اختیار دستگاه بزرگی به نام دولت قرار می­دادند.

از درون گفته­های سوسیالیست­ها و مارکسیست­ها بوی "پوپولیسم" غلیظی به مشام می­رسید که از کاهلان و تنبلان دلربایی می­کرد! "از هر کس به اندازه­ی توانش و به هر کس به اندازه­ی نیازش!"

به رغم کوشش­های فراوان فکری کسانی چون نیچه، اسپنسر و دیگران، پی­گیری عملی این جریان فکری در قرن بیستم، با راه اندازی انقلاب­های کارگری و تلاش برای برکشیدن طبقات پایین جامعه به مراتب بالا و دفاع از حقوق تهیدستان و زحمتکشان ادامه یافت و جالب اینکه به محض به قدرت رسیدن این جریانها، توانایان، دانایان، دانشمندان و فرزانگان و خلاصه "سرمایه" داران از هر نوعش، مورد حمله قرار گرفتند و بسیاری­شان با بروز انقلابات کارگری و دهقانی، به اتهام دشمنی با زحمتکشان، به جوخه­های بزرگ اعدام سپرده شدند! 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 23:33 |

 فقر در ادبیات اقتصادی معانی مشخصی دارد؛ فقدان منابع اولیه برای زندگی، نبود سرمایه­ی لازم برای تولید و اشتغال و ... اما از منظر روانشناسی، فقر را به گونه­ی دیگری باید دید: فقیر معتقد است شیوه­ی زندگی او تنها شیوه­ی ممکن است و اصولا به شکل دیگری نباید یا نمی­توان زیست ، چاره­ای نیست ، همین است که هست.

در این حالت، باید به سراغ ذهن گوینده­ی این سخنان رفت. چنین کسی از نظر ذهنی علیل و فقیر است . نمونه­ی عینی این ادعا مردم کشورهای افریقایی­اند که در پیرامونشان جهانی از زر و گنج وجود دارد ولی هر لحظه، مرگ خود و دیگران را انتظار می­کشند!

انسان فقیر انسانی است دست بسته ی یک فرهنگ ، یک شیوه­ی رفتاری قاهر و مسلط. شیوه ای که می­گوید راه فراری نیست. همه چیز تعریف شده و مشخص است و " پرده­، در لحظه­ی معین فرو خواهد افتاد." امکان " فرار" وجود ندارد. آری، فقیر خود را به طور خودخواسته در چنین زندانی محبوس کرده است.

 یکایک ما انسانها نمونه­ای متعالی و بی نظیر از قدرت و توانایی هستیم اما عجبا که همواره از بیکاری ، رکود، معضلات اقتصادی، بیماریهای روانی، آشفتگی های فردی و اجتماعی می­نالیم و به زعم خودمان در این بین تنها کسی که مقصر نیست، خود ما هستیم!

اما برخی دگر مدعی اند که اتفاقا عکس این مساله درست است :

عامل فقر، تنگدستی ، عقب ماندگی فکری ـ فرهنگی فردی و اجتماعی ، توسعه نیافتگی ، انحطاط فرهنگی و ... خود ما هستیم . مایی که در شرایط زیستی خود جا خوش کرده ایم و به سختی تکان می­خوریم.

برخی مان دنبال بهانه می­گردیم، دیگران را مقصر می­شماریم و می­خواهیم یقه­ی کس دیگر را بگیریم.

همه­ی این کارها شدنی است یعنی اینکه می­توان برای آسودگی وجدان، دیگران را مقصر دانست . خیلی راحت می­توان دلایل محکمه پسند و منطقی برای همه­ی این مشکلات جور کرد. می­توان کوهی از منابع جامعه شناسی، اقتصادی فلسفی، تاریخی، اجتماعی و ... جمع و جور کرد و بر سر مخالفان کوبید. همه­ی این کارها را می­توان انجام داد. اما با این روش به رفاه، پیشرفت، استقلال ، رشد و توسعه نخواهیم رسید همانگونه که دیگران هم نرسیدند.

رشد و توسعه­ی اقتصادی محصول افکار نو و بدیع است و ما باید از خود شروع کنیم.

و اگر از خود شروع کنیم، هیچ عاملی نمی­تواند مانع پیشرفت باشد.

می­پرسند برای پیشرفت اقتصادی، فرهنگی ، علمی و ... چه می­توان کرد؟

جواب ساده است : نسل جوان ما باید شبانه روز کتاب بخواند و از نظر علمی و آموزشی به غنا و توانایی فکری و علمی برسد. پس از این مرحله ـ که اگر اراده­ی قدرتمندی پشت آن باشد، نتایج خوبی به همراه خواهد داشت ـ پیشرفت در سایر زمینه ها نیز نمود خواهد یافت.

به عنوان نمونه، برای نابودی استبداد چه می­توان کرد؟

من که مترجمم، معتقدم برای نابودی استبداد و دیکتاتوری در جامعه، ما نویسندگان و مترجمان باید هر روز در باره­ی آزادی، فرهنگ رهایی ، جنبه های منفی فرهنگ استبدادی و قیم مآبی ، مصایب فرهنگ شبان رمگی، عوارض مثبت دموکراسی، آزادگی و حقوق بشر و ... کتاب بخوانیم و ترجمه کنیم.

اگر این اندیشه تبدیل به یک جریان و نهضت فکری شود، به تدریج اثرات مثبت آن را در زندگی خود خواهیم دید. تنها امید من این است حرکت نوین جامعه­ی ایرانی به صورت حساب شده، به یک حرکت پیشرو و مداوم تبدیل شود.

دوستان یاری­ کنید! امیدوارم شما نیز از فعالیت­های خود در این عرصه بگویید و بدین طریق و با یاری همدیگر بتوانیم یک جنبش فکری علمی، استوار و فراگیر راه بیاندازیم. 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 20:46 |

وقتی در احوال و آثار خود و جامعه مان نگاه می کنیم، وقتی در اسناد تاریخی دقیق می شویم، وقتی سرگذشت تاریخی، اقتصادی ، فرهنگی و خلاصه مجموعه­ی مختصات اجتماعی جامعه­ای به نام ایران را مطالعه می­کنیم ، وقتی ... لابد این سوال در ذهن­مان ایجاد می­شود که چرا ما اینگونه ایم یا به قول آن نویسنده­ی معرف "ما چگونه ما شدیم؟ " یعنی چه شد که این طور شدیم؟ و اگر از وضعیت امروز خود راضی نیستیم چه باید بکنیم؟

سوال در عین سادگی و صاف و ساده بودن، بسیار پیچیده است و حتا شاید بتوان گفت جواب دادن به آن نیاز به عمری تحقیق و مطالعه و تفحص دارد.

اما به نظر راقم اگر بخواهیم یک پاسخ کلی به آن بدهیم احتمالا باید بگوییم مشکل ما ایرانیان و یا عوامل سازنده­ی روحیه­ی قومی فردی و اجتماعی ما ایرانیان با یک عامل خاص و منحصر به فرد قابل توضیح نیست . عده ای به خصوص مارکسیست­ها آمده اند و بر اساس شیوه­ی تولید اقتصادی به تحلیل و تبیین " ما " پرداخته اند، گروهی دیگر عامل فرهنگ را عمده کرده­اند، گروه بعدی عامل جغرافیا را بیشتر مورد توجه قرار داده و روحیه­ی ما را بررسی و به نوعی کالبدشکافی کرده اند .

هر چند همه­ی این بحث­ها و روش ها در جای خود ارزشمند و جالب توجه اند اما من حرف ویلیام جیمز را تکرار می کنم که وقتی از او پرسیدند نظرتان در مورد اعتقاد به خدا و مسایل معنوی در یک جامعه چیست؟ او گفت ببینید مذهب و امور معنوی در آن جامعه چه تاثیری دارد. اگر این مسایل در جامعه خوب یا بد اثرگذار است پس خدا هست و اگر اثری ندارد پس در این جامعه خدا نیست.

من تکیه را بر عوامل فکری و ذهنی می­گذارم و می­گویم بشر با اندیشه و توانایی­های فکری و ذهنی خود می­تواند شرایط را تغییر دهد. امروز، تغییرات ژنتیک، جغرافیایی و مادی امری عجیب و غریب و ناممکن نیست. انسان با استفاده از توانایی­های فکری و با بهره گیری از تکنولوژی به راحتی می­تواند همه چیز را به میل خود تغییر دهد.

حال در پاسخ به این سوال که ما چرا اینگونه­ایم باید بگوییم به این دلیل که از ذهن و توانایی­های عظیم و تقریبا بی نهایت خود به صورتی استفاده کرده­ایم که نتیجه اش این شده. آیا اکنون می­توانیم از امکانات طور دیگری استفاده کنیم؟ آیا می توانیم نگاه تازه و دوباره­ای به همه چیز داشته باشیم؟ آیا می­توانیم تولد دوباره­ای داشته باشیم؟ کاملا. آیا تغییر، شدنی است؟ حتما.

راه تغییر همیشه باز است و این چیزها شدنی است تنها لازمه­ی آن این است که فکرمان را ، برداشتها و تفسیرهایمان را در مورد شرایط و نسبت به واقعیت موجود تغییر دهیم. ما می­توانیم انسانهای موفق، توانا و پیروزی باشیم . ­می­توانیم عقب مانده نباشیم، می­شود به پیشرفت فردی و اجتماعی دست پیدا کنیم و ... همه­ی اینها در گروی این امر است که خود بخواهیم و نگاهمان را نسبت به همه چیز تغییر دهیم.

از خود بپرسیم:

چرا عقب مانده­ایم؟

چرا دچار مشکلات اقتصادی هستیم؟

چرا فقر و مسکنت در جامعه­ی ما چشمگیر ، کلافه کننده و دردناک است؟

چرا از نظر اقتصادی وابسته ایم آیا راه رهایی هست؟

چرا آموزش و پرورش ما تنها کارش تحویل دادن تعدادی دیپلمه شده ؟

چرا تحصیلات عالی و دانشگاهی در جامعه غنای کافی را ندارد

چرا به استبداد و دیکتاتوری مبتلاییم؟

چرا ....

آیا می توانیم از همه­ی این خلاصی یابیم؟

بی تردید می­ توانیم. تنها شرط آن این است که به این حقیقت برسیم که " فکر و باورهای ذهنی ما " این شرایط را برای ما اینگونه ساخته­اند و ما با تفکر و تغییر این تفکر می­توانیم مجموعه­ی شرایط را تغییر دهیم و هیچ قدرتی نمی­تواند جلو دار ما باشد.

        چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد             من به آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 

واقعیت این است که تاکنون نخواسته­ایم و یا به اندازه­ی کافی نخواسته ایم.

خب ، حال سوال این است که چگونه باید فکر را تغییر داد؟

جواب در خود سوال است. با شک کردن به همه چیز. کتابها و منابعی بخوانیم که به ما  تردید و شک را بیاموزند. از آموزه­های یقینی خسته ایم اکنون باید نگاه تازه­ای به هم چیز داشته باشیم و وقتی انسانی چیز تازه خواست و نگاه تازه داشت، بی تردید، در برابرش راههای تازه گشوده خواهد شد.

طبیعتا وقتی نگاه و نظر تازه داشتیم در پدیده­های کهنه نیز می­توانیم چیزهای تازه بیابیم. بدین ترتیب می­توانیم از گذشته کنده شویم و سر در راهی نو و تازه بگذاریم و سرنوشت را آنگونه که خود بخواهیم بسازیم.

اما از پیش باید بدانیم که این راه راهی هموار و بی نشیب نیست. در هر قدم این راه مصائب و مشکلات وجود دارد اما در این صورت و تنها در این صورت است که می توانیم بگوییم : " ما هستیم و داریم زندگی می­کنیم."

اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال                خيز ازين خانه برو رخت ببر هيچ مگو 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 22:5 |

برای موفقیت در هر عرصه ای، ناگزیر از داشتن هدفهای عینی و مشخص هستیم. بدون هدف عینی، امکان موفقیت ناممکن است.

اما هدفها هم باید عینی و قابل درک و ملموس باشند. در غیر این صورت، به ناگزیر با هزینه کردن های بسیار و بی نتیجه مواجه خواهیم بود.

پیروزی امری کاملا نسبی است و مرحله به مرحله. برخی دوستان را می بینم که در شرایط کنونی بسیار ناامید شده اند. به نظر راقم جای هیچ نومیدی نیست به دلیل اینکه :

الف : هر حرکتی اجتماعی مستلزم همراه کردن تعداد زیادی از افراد یک جامعه بزرگ است که در شرایط موجود کار دشوار است اما موفقیت حاصل شده.

ب : در این مسیر مشکلات و موانع بسیار است.

ج : پیشرفت تدریجی، مرحله به مرحله و محدود است .

با این توصیف و به رغم وجود مشکلات، باید قدردان موقعیت­ها و موفقیت­های به دست آمده بود.

بر اساس موارد بالا و با توجه به " دستاوردها " اتفاقا باید امیدوار بود.

به دلیل اینکه :

هم اکنون منابع و امکانات فراوانی در اختیار است که می تواند کمک کننده باشد. حتا ممکن است بتوان از امکانات موجود استفاده های تازه ای کرد( آشنایی زدایی ). به نظر شما از چه چیزهایی در جهت پیشبرد اهداف می توان استفاده کرد؟

+ نوشته شده توسط سید حسینی در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 22:46 |

اگر خیلی پست مدرن نباشیم و رویداهای اجتماعی را بی مبدا و بی دلیل ندانیم باید بگوییم که جنبش های سیاسی ـ اجتماعی نیز از منطق خاصی پیروی می کنند. این منطق را می توان به شرح زیر مورد بررسی و تحلیل قرار داد:

  1. هر جنبش اجتماعی برای فراگیر شدن خواسته ها و شعارهای خود، نیازمند زمینه های اجتماعی مناسب و موافق است. در صورتی که خواسته های یک جنبش در گستره ی اجتماعی فراگیر و مورد قبول همه نباشد، انجام دو کار بسیار حیاتی است:

الف: آموزش اعضا

ب: آموزش به مردم

در صورت انجام موارد بالا و غنابخشی علمی و افزایش سطح آگاهی، با توجه به فرهنگ حاکم بر جامعه و علایق و گرایشهای رفتاری و فکری عامه­ی مردم امکان رشد و گسترش و اقبال مردم به جنبش افزایش می یابد.

  1. یک جنبش اجتماعی ابتدا باید خواسته های مشخص و روشنی داشته باشد به طوری که این خواسته ها در چند کلمه قابل بیان باشند مانند موارد زیر : حق رای برای زنان، نان مسکن آزادی، آزادی و ...
  2. اگر اعضای جنبش شعارهای روشن و واضحی نداشته باشند، امکان موفقیت بسیار پایین است به دلیل اینکه مجموعه ی شعارهای یک جنبش کلید ورود به جهان بینی آن است. در صورت مبهم بودن این شعارها مردم به دلیل احساس بیگانگی نسبت به آن، تمایلی به دستیابی و همنوایی با اهداف آن نشان نخواهند داد.
  3. آموزش مناسب اعضا از هزینه دادن و تجربه کردن بیهوده و خسته کننده پیشگیری می کند. به همین دلیل عامل اصلی در فراگیری گفتمان یک جنبش اجتماعی غنای تئوریک و توانایی فکری آن است . به همین لحاظ مطالعه ی دقیق کتابها و منابع علمی راهی برای شناخت خود و جامعه و شناسایی راههای دستیابی به اهداف است. فقر اطلاعاتی و علمی موجب بروز دو یا چند دستگی، رشد فضای عدم تفاهم در بین اعضا و ناتوانی در ارتباط با عناصر فکری و طبقات روشنفکری و متوسط جامعه می شود. اتفاقا باید گفت از جمله علل عقب ماندگی و ناتوانی احزاب سیاسی در کشورهای پیرامونی فقر اطلاعاتی، تعصبات فکری، بی اعتنایی به علوم انسانی به ویژه علوم اجتماعی، سیاسی و روانشناسی است. این عوامل دست به دست هم داده باعث افزایش هزینه ی فعالیت جمعی و سیاسی و موجب بروز و ظهور رفتارهای بی منطق و انحراف فکری شده است .
  4. شناخت کامل از جامعه و عناصر و طبقات موجود در آن.
  5. شناسایی مولفه های فرهنگی و انسان شناسی جامعه .
  6. بی توجهی به فرهنگ جامعه که موجب می شود سازمان یا جنبش از مردم عقب بماند و راه انحطاط بپوید و یا به پوپولیسم گرایش یابد. برای مثال جنبش های مارکسیستی بیش از 150 سال است که ظاهرا از طبقه ی کارگر و منافع آن دفاع می کنند. در مورد جامعه ی اروپا به ویژه آلمان، فرانسه و انگلیس به دلیل ستبری و قدرتمندی صنایع مولد و به تبع آن، طبقه ی کارگر و نیز سازمانهایی که خود کارگران اولین بانیان آن بوده اند، این نوع جهت گیری کاملا طبیعی و قابل درک است اما در کشورهای پیرامونی به دلیل

الف : محدود بودن جمعیت کارگران

ب : نبود اتحادیه های کارگری

ج: ناآگاهی مفرط کارگران از خواسته های شغلی و سندیکایی خود

د: غلبه ی کامل فرهنگ پیشامدرن بر جامعه و طبیعتا کارگران و گذران زندگی با ایده های قضا و قدری و اعتقاد به نوعی جبر و نتیجتا احساس بی نیازی نسبت به مبارزه ی تشکیلاتی، حزبی و سازمانی

هـ : بی خبری روشنفکران مارکسیست نسبت به نیازهای روانی و علایق و روحیات کارگران بومی

جریانهای مارکسیستی به جای کمک به رشد جامعه، به انحای مختلف، در برابر نیروهای پیشرو جبهه گرفته و در روند مدرن شدن جامعه ممانعت ایجاد کرده اند. ( نمونه های آن مخالفت مارکسیست ها با نهضت ملی و رهبری دکتر مصدق و نیز جنگهای چریکی که سازمانهای مارکسیست مبدع آن بودند که همین گونه رفتارها جامعه را به سمت قطبی شدن و صف بندی جناحهای حاکم و محکوم در جامعه ی ایران قبل از انقلاب کشاند.)

برای از میان برداشتن نیروهای طبقات متوسط و احزاب پیشرو و نیز گرایش های لیبرال و آزادیخواهانه، جریانات چپ، به خدمت حاکمیت درمی آیند و یا در صورت عدم حمایت جناح حاکم با لایه های سنتی اجتماع همدست می شوند.

احزاب چپ بلافاصله پس از کسب قدرت در کشورهای پیرامونی ( روسیه ، اروپای شرقی، کوبا و ...) با برقراری دیکتاتوری مطلقه در جامعه و حذف منفذهای اطلاعاتی و ارتباطی و با استفاده از روشهای تروریستی و با حیله ها و بهانه های مختلف، به سرکوب آزادیخواهان و نیروی مستقل فکری و منابع سرمایه ای جامعه پرداخته اند. در این مورد، شاید نمونه ی حاکمیت دانیل اورتگا در نیکاراگوئه را بتوان نمونه ای خلاف دانست که البته او هم به اعتقاد بسیاری از مارکسیست ها اصول چپ نیست! ولی به نظر من ویروس مارکسیسم در هر صورت ویرانگر است و از درون، نیروهای مولد فکری، انسانی، سرمایه ای جامعه را با شدیدترین وجهی نابود می کند. نمونه ها کوبا، کره ی شمالی، چین است که نیازی به توضیح ندارد.

دوستان مرا عفو کنند که بحث بسیار آشفته مطرح شد.

امیدوارم بتوانم در آینده این بحث را بیشتر و بهتر ادامه دهم.

+ نوشته شده توسط سید حسینی در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 20:51 |