تبليغاتX
گلوباليست

  عصر امروز عصر امکانات و ابزارهاست. کافی است از خواسته­ی خود تعریف روشن و مشخصی داشته باشیم چیزی نمی­گذرد که آن را به دست می­آوریم . همچنین است در مورد هنر و استعدادهای هنری یعنی اگر کسی استعداد و هنری داشته باشد، راه برای رشد و پیشرفت او کاملا باز است. بنابراین نتیجه می گیرم که در زمانه­ی معاصر هر کس استعدادی داشته باشد می­تواند راههای شکوفایی آن را نیز بیابد.

باری، من سالهاست سرگرم کار ترجمه، تالیف و انتشار کتاب هستم و با اوضاع و احوال نشر ایران تا حدودی آشنایم. بیش از شش کتاب از من منتشر شده و هم اکنون نیز  چهار کتاب زیر چاپ دارم. چند کتاب نیز در مرحله­ی آماده سازی است. من با هدف کمک به استعدادهای جوان حدود یک سالی است که کتابهایی را به دوستان معرفی و یا ارایه کرده و از این دوستان خواسته­ام تا آن کتاب­ها را ترجمه کنند و بعد مراحل کار ویراستاری و یافتن ناشر را با هم انجام می­دهیم. به این ترتیب، دوستانی که تاکنون کتابی چاپ نکرده­اند با مراحل گوناگون تهیه، ترجمه و نشر کتاب آشنا می­شوند و پس از مدتی کتابی به نام ایشان چاپ و منتشر می­شود.

 این کار چند حسن دارد به شرح زیر:

1.  فردی که دارای استعداد و دانش بالایی در ترجمه است، با روشهای تهیه و نشر کتاب آشنا می­شود.

2. در صورتی که فرد مستعد و با هوشی باشد می­تواند از این طریق هم به شهرت برسد و هم برای خود سرمایه­ای به هم بزند. همچنانکه بسیاری در صنعت نشر ایران چنین کرده­اند و می­کنند.

3. کتابی از او منتشر می­شود و او می­تواند به کار ترجمه­ی کتاب به عنوان یک شغل نگاه کند.

 و ...

اما من اکنون به گسترش کار خود فکر می­کنم یعنی اینکه از همه­ی کسانی که در زندگی خود با رنج­ها و شادی­ها، شکست و موفقیت­های بسیار دست و پنجه نرم کرده­اند، می­خواهم قلم به دست ببرند و داستان زندگی خود را به نگارش درآورند. این تجربیات بکر و تازه منبعی غنی و ارزشمند و دست اول انسانی در عرصه­ی زندگی است و این کار ما نوعی خود زندگی نامه نویسی خواهد بود و به دلیل اینکه این حرفها از دل برمی آید لاجرم بر دلها می­نشیند و به احتمال زیاد خوانندگان فراوانی خواهد داشت.

ممکن است بپرسید: این کار نیاز به قدری توانایی نویسندگی دارد اما ممکن است برخی افراد شناخت درستی از توانایی خود نداشته باشند. آنوقت چه باید بکنند؟

در این صورت می­توانند با من از طریق ای میل تماس بگیرند و چند صفحه یا نمونه­ای از  کارهای خود را برای من ارسال کنند تا به ایشان بگویم که در چه مرحله­ای هستند.

در نظر دارم در حد توان خود به کسانی که در طول زندگی با مرارتها، شکست­ها، ناکامی­ها و یا موفقیت­های بسیار مواجه بوده اند ولی تاکنون برایشان امکان و فرصتی برای ارایه­ی این آثار ـ و یا حتا گفتن مشکلاتشان برای کسی ـ فراهم نیامده کمک کنم تا نوشته­هایشان را به دست چاپ بسپارند.

سوال دیگری که ممکن است به ذهن برسد این است که این افراد نمی­خواهند با انتشار سخنانی که به دلایلی ـ از جمله مسایل انسانی ـ نمی­توانسته­اند آن را برای کسی مطرح کنند برای خود مشکلاتی به وجود بیاورند. در این صورت راه حل چیست؟

جواب من به این سوال این است که می­توان با استفاده از خلاقیت نام قهرمان و شخصیت­های داستان، زمان و مکان وقوع حوادث و ... را تغییر داد. به این ترتیب دیگر در این مورد مشکلی پیش نخواهد آمد و از هر جهت نویسنده به هدف خود رسیده­ است یعنی هم مشکلی را مطرح کرده و پیامش را به بهترین نحو به خواننده رسانده و مساله­ای هم برای او پیش نیامده است.

هدف من از این کار ، کمک به افرادی است که سوژه­ها یا تجربیات ارزشمندی دارند اما نمی­دانند به چه شکلی می توانند این مشکلات را بیان کنند.

با این روش، اینگونه افراد راهی برای بیان دردها و مشکلاتشان می­یابند و از سوی دیگر می­توانند با تغییراتی که در داستان زندگی­شان می­دهند آن اثر را به اثری عام و فراگیر و از نظر داستانی به نوشته­ای ارزشمند برای همه­ی مردم تبدیل کنند.

حسن بزرگی که این کار دارد این است که این افراد با نوشتن داستان زندگی خود با خواسته­ها و توانایی­ها و استعدادهای خود بیشتر آشنا می­شوند و علاوه براین می­توانند با طرح این مشکلات در قالب داستان به تسکین این دردها در خود بپردازند و به دیگرانی که چنین مشکلاتی در زندگی دارند، کمکهای انسانی شایانی بکنند.

طبیعتا مخاطب این پست من نه تنها دوستان معمول و همیشگی ام بلکه تمام کسانی هستند که حرفی برای گفتن دارند و می­خواهند تجارب خود را با دیگران در میان بگذارند.

به نظر من عصر امروز عصر "توزیع قدرت" است. دانش و دانایی نیز به قول الوین تافلر خود قدرت است پس ما باید بکوشیم ادبیات را از انحصار چند نام مشخص و محدود درآوریم و آن را به امکان قدرتی برای همه­ی انسانها تبدیل کنیم و به یکایک انسانها کمک کنیم و این نوید را بدهیم که آنها نیز می­توانند با آموزش و تلاش به شکوفایی توانایی­های نهفته در درون خود بپردازند.

بدین ترتیب هر کس که علاقه و تمایلی به این کار داشته باشد می­تواند دست به کار شود و حرفها، رنج­ها و مرارتهای زندگی خود یا نزدیکان را با دیگران در میان بگذارد.

اگر دوستان آثار خود را برای من ارسال کنند به آنان خواهم گفت که کارشان در چه مرحله­ای است. اگر اثر داستانی­شان از نظر ساختاری قدرتمند باشد، در آن صورت کار ساده است و باید با همفکری با ایشان ناشری را به ایشان معرفی کنم اما اگر اثر از نظر داستانی و یا نگارشی ایراداتی داشته باشد باز هم می­توان به روشهای مختلف برای تصحیح و سپس نشر آن اقدام کرد.

منتظر دریافت نظرات و یا ای میل دوستان در این زمینه هستم. 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 15:46 |

 هیچ فکر کرده اید چقدر اطلاعات در ذهن خود انباشته اید؟ چقدر اطلاعات در باره­ی سینما، ادبیات و شعر و شاعری، علوم سیاسی، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد، زیست شناسی و ... داریم و با جرات و قدرت در این حوزه ها اظهار نظر می کنیم طوری که انگار در آنها مدرک دکترا داریم!

مجموعه­ی اطلاعات ما در زمینه­های مختلف سر به فلک می­کشد.

ما خیلی اطلاعات داریم و هر وقت بشود و بتوانیم مثل آب خوردن در باره­ی مسایل مختلف نظر می­دهیم. خب ممکن است بپرسیم مگر این کار مشکلی دارد؟ اولین مشکل آن این است که ما در این زمینه­ها اطلاعات نصف و نیمه و گاه غلط داریم و با تکرار طوطی وار و بی مسوولیت این اطلاعات باعث گمراهی خود و دیگران می شویم و این یعنی لاقیدی و بی احترامی به ساحت علم و عالمانی است که سالها با بردباری و فروتنی به کار توانفرسای تخصصصی و تجربی در زمینه­ای که ما در باره ی آن نظر می دهیم در حالی که چیزی از آن نمی دانیم، پرداخته اند.

اگر چنین نکنیم و از شنونده یا پرسنده بخواهیم در پی اطلاعات موثق از متخصص آن رشته باشد، هم به خود، هم به علم و هم به متخصصان و صاحب نظران واقعی احترام گذاشته ایم. اگر این روند را ادامه دهیم به تدریج در جامعه­ی ما علم و عالم متخصص جایگاه خود را پیدا می کند ولی الآن چنین نیست و مسوولش خود ما ـ از جمله من و شما که ادعای عالم بودن در زمینه ای که توانایی تخصصی کافی نداریم ـ هستیم.

جایی، از کسی در حد معلومات محدودمان، چیزی شنیده ایم و بدون اینکه در مورد درستی و میزان علمی بودن آن سوال و تحقیقی کرده باشیم، همان حرفها را برای دیگران تکرار می­کنیم. این را می­گویند اعتماد به اطلاعات شفاهی و به همین دلیل به ما ـ با اجازه ی دوستان ـ می گویند ملت " فرهنگ شفاهی"! یعنی ملتی که با کتاب و آثار مکتوب و موثق بیگانه است.

خب، منظور؟

منظور اینکه ما به این صورت به جایی نمی­رسیم. داشتن اطلاعات ناقص و دست و پا شکسته نه تنها کمکی به ما نمی­کند بلکه باعث سردرگمی شنونده می شود.

گاه ممکن است وضعیت دیگری پیش آید یعنی اینکه طرف مقابل ما در آن زمینه اطلاعات درست و موثق و تخصصی داشته باشد و حتا در هنگام سخنرانی ما چیزی هم نگوید، ولی آیا درست است جلوی توپچی ترقه در کنیم و بگوییم خیلی بلدیم؟

این چه فرهنگ غلطی است که ما داریم؟

کی می­خواهیم از این رفتار غلط و نامعقول دست برداریم؟

البته این عادتی است که خود من هم به آن مبتلایم و قصدم ـ زبانم لال ـ توهین کردن به کسی نیست.

نظرم این است که همه ی ما از جمله خودم باید انضباط فکری داشته باشیم و تنها برای وقت گذرانی و یا خوش آمد دیگران و یا اظهار لحیه و تفاخر به علم، با اطلاعات بی مبنا و غلط خود ـ که می توان با صراحت به آن نام "خرافه " داد ـ دیگران را گمراه نکنیم.

به صرف خواندن مقاله ای، یا شنیدن سخنی از کسی، در باره­ی موضوعی داد سخن می­دهیم و اصلا فکر نمی­کنیم که برای اظهار نظر در هر زمینه ای باید در آن رشته اطلاعات جامع و تخصصی داشته باشیم و با رعایت حقوق دیگران و آشنایی کامل با آن رشته­ی علمی سخنرانی کنیم.

در غیر این صورت، به قول معروف، اقیانوسی خواهیم شد با یک بند آب!

خوب است وقتی در باره ی مبحثی اظهار نظر می­کنیم ضمن رعایت جوانب احتیاط، موضوع را با اطلاعات کافی بررسی کنیم و بعد به اظهار نظر در باره­ی آن بپردازیم.

در غیر این صورت هم به خود و هم به علم و هم به دیگران توهین کرده ایم و جای متخصصان و کارشناسان واقعی را به ناحق اشغال کرده ایم.     

 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 9:35 |

 

 برای روشنفکر شدن در زیر برخی روشهای کاربردی و موثر که می توان ظرف مدت ده دقیقه و یا کمتر آن را اجرایی کرد، جهت تنویر افکار ارایه می گردد:

 ۱. همیشه کتابی زیر بغل و یا در کیف داشته باشید. توضیح اینکه این کتاب باید دو ویژگی داشته باشد:

 الف: نباید این کتاب را خوانده باشید.

ب: کتاب باید قطور باشد چون قطر هر کتابی با میزان اطلاعات و ارزش و اعتبار آن رابطه­ی مستقیم دارد. با این توصیف چقدر خوب بود که می توانستید مجموعه ی دوازده جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت یا مجموعه آثار فلاسفه ـ جدید باشند بهتر است ـ را همیشه همراه داشته باشید. 

۲. در مورد کتابها و آثاری که نخوانده اید و یا هر مقوله ای که در مورد آن هیچ اطلاعی ندارید، نظر بدهید. این کار تاثیر بالایی دارد . از نظر امکان مچ گیری هم  خیالتان راحت چون انجام این کار تضمینی است دلیل آن هم این است که طرف مقابل شما هم به احتمال صد در صد کتاب نمی خواند و از محتوای آثار مورد اشاره­ی شما اطلاعی ندارد. به همین دلیل شما پیروزید!

۳. توهین و ناسزاگویی به مخالفان فکری خود را فراموش نکنید. تحقیر آنان هم کار خوبی است و نتیجه­ی چشمگیری دارد. در توضیح این مورد هم بیان چند جمله از نویسنده­ی مورد نظر کافی است تا دلیل مخالفت­تان مشخص شود و به خوبی نشان دهد که در مخالفت با او کاملا حق به جانب شماست.

۴. همیشه بگویید که با ژورنالیسم مخالفید اما هیچ وقت نگویید روزنامه نمی خوانید ( البته در عمل سالهاست که هیچ روزنامه ای نخریده و نخوانده اید). مانعی ندارد چون معمولا کسی نمی داند که تهیه و انتشار روزنامه، کار ژورنالیست ها است. به خصوص اینکه روزنامه نگاری کاری متعهدانه و خوب است اما ژورنالیسم خوب نیست و شما به آن علاقه ای ندارید!

۵. این نکته را به خاطر داشته باشید که مخالف فکری شما انسان عقب مانده­ای است چون با شما مخالف است! ولی اگر روزی نظرات شما را تایید کرد، نشان می دهد که توبه کرده و به راه راست هدایت شده است.

۶. یادتان نرود که همیشه باید چند اصطلاح خارجی ـ فعلا زبان انگلیسی تو بورس است ـ بلد باشید و همیشه و در زمان مناسب آنها را تکرار کنید . به این وسیله می توانید سواد خود را به رخ شنونده بکشید.

۷. همیشه نق بزنید و از شرایط موجود بنالید. با این روش نشان می­دهید که انسان آگاه و روشنی هستید و نسبت به شرایط موجود " نقد" دارید.

۸. همیشه این سخن ولتر را که می گوید: " من حاضرم جانم را بدهم تا تو آزادانه حرفت را بزنی " تکرار کنید طوری که تکیه کلامتان باشد اما در عمل اجازه ی بیان سخن و اظهار نظر به مخالفتان ندهید. به خصوص اگر مسوول یک مجله­ی ادبی هستید ـ که دیگر محشر است! ـ در این صورت، به هیچ وجه نگذارید دیدگاه کسی حتا به صورت یک جمله عقیده­ی مخالف شما در مجله تان منتشر شود. چه معنا دارد کسی در مجله­ی من ساز مخالف بزند!؟

۹. همیشه بگویید کتاب یا فیلم جدیدی ـ به زبان اصلی، یادتان نرود بگویید زبان اصلی! تاثیر عجیبی دارد! ـ  دیده یا خوانده اید. با این ترفند موثر عملا طرف مقابل را خلع سلاح می کنید و به او گوشزد می کنید که زبان بلدید. آن هم در حد درک متن و مکالمه!

۱۰.  اگر به کار فیلم و مستند سازی علاقه مندید بد نیست بگویید اخیرا با یک شرکت معروف بین المللی قرارداد کار بسته اید و قرار است اثر شما پس از تولید در بازار جهانی عرضه شود. این مورد هم تضمینی است و اعتبار شما را در نزد مخاطب بالا می برد. مخاطبان هم چون حافظه و هوش و حواس درست و حسابی ندارند پس از مدتی فراموش می کنند اما شما به هدف رسیده و در لحظه او را میخکوب حرفهای خود کرده اید.

 به خاطر داشته باشید که این نکات کاملا تضمینی است و پس از چندی شما را به یک " روشنفکر " قهار تبدیل می کند. فقط کافی است امتحان کنید!

تا یادم نرفته بگویم که موارد بالا به صورت نظری و عملی به تایید مراجع رسمی روشنفکری رسیده است. بنابراین هیچگاه با خلاقیت و نوآوری و از این حرفها سعی نکنید مطلبی به موارد بالا اضافه یا از آن کم کنید. در این صورت دست خود را در برابر رقیب رو خواهید کرد!  

+ نوشته شده توسط سید حسینی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 12:28 |

  

 احتمالا در مطبوعات و رسانه ها خوانده اید که روپرت مرداک اقدام به راه اندازی یک شبکه ی ماهواره ای کرده است.

" به گزارش "الف"، شبکه ی فارسی 1، که توسط کمپانی استار متعلق به نیوزکورپریشن اداره می‌شود، چند روزی است که با آغاز پخش برنامه‌های خود به زبان فارسی، وارد نبرد با برنامه‌های فرهنگی ساخت ایران شده است. این شبکه تولیدات هالیود را با زیر نویس فارسی پخش می کند.

نظر این بنده که چندین سالی است با نشر کتاب آشنا هستم و کم و بیش نگاهی به سلایق مخاطبان داشته ام، با اینکه در مورد گسترش تعداد رسانه ها حرفهای فراوانی برای گفتن هست اما تنها به چند نکته اشاره می کنم و از طرح و توضیح مبسوط بحث می گذرم. در صورتی که رسانه ها از اصول مدیریت رسانه آشنا باشند اثرگذاری شان قابل توجه خواهد بود.

 در این باره نکات مورد نظر من به شرح زیر است:

 ۱. افزایش تعداد رسانه ها امکان انتخاب مخاطبان را افزایش می دهد و در عوض فرصت دخالت دولتها را کاهش.

۲. قدرت سانسور کم می شود.

۳. سیاست محدود سازی نتیجه ی عکس دارد و این نتیجه در این شرایط با وجود گزینه های ارتباطی و رسانه­ای چندین برابر می شود.

۴. ایده­ی دهکده­ی جهانی مارشال مک لوهان یک قدم به تحقق خود نزدیکتر می­شود.

۵.سرمایه گذاران فرهنگی هر چه بیشتر ترغیب می شوند به مخاطبان جهانی فکر کنند.

۶. حاکمیت ایدئولوژی ها کم رنگتر می شود.

و ...

 

اما موفقیت این رسانه ها چقدر خواهد بود؟

در شرایط فعلی و با توجه توانایی علمی اندک تعداد محدودی ( و در مقابل بلاهت مفرطی که اکثریت) مدیران رسانه های داخلی و خارجی در مورد فرهنگها و روشهای عقلانی و منطقی مواجهه و اثرگذاری بر آنها دارند تا مدتها این رسانه ها چندان تاثیر شگرفی بر ساحت زندگی روزمره­ی جوامع نخواهند داشت. نمونه­ی آن عملکرد خود صدا و سیماست که بعد از سی سال فعالیت شبانه روزی و تبلیغات همه جانبه، بی وقفه و انحصاری قادر به اثرگذاری قابل توجه بر مردم و سلایق آنها نبوده است. شک دارم بر اساس برنامه­ی آشپزی تلویزیون ایران تعداد قابل توجهی از مردم برای خانواده­ی خود غذایی تهیه کنند! جومونگ و برره استثناست!

شبکه های ماهواره­ای هم به دلیل بی سوادی مفرط ، فرهنگ گفتاری نامناسب و بی اطلاعی کلافه کننده نسبت به فرهنگ مردم ایران و ناتوانی در برقراری ارتباط مناسب با مردم حرفی برای گفتن ندارند. برنامه ساز در آن شبکه ها کسی است که به زمین و زمان ناسزا می گوید و در برابر صفحه­ی ساکت دوربین تنها بی سوادی خود را به رخ دیگران می­کشد. در این شبکه ها برای زنگ تفریح نیز ترانه یا آگهی تبلیغاتی پخش می­شود.

دو شبکه­ی بی بی سی و صدای امریکا نیز به رغم صرف هزینه های بیش از 50 میلیون دلاری ـ  که برخی به غلط در داخل آنها را بسیار قدرتمند می دانند ـ به دلیل باندبازی­های ابلهانه و مدیریت غیرعلمی و نامناسب و فقدان دانش کافی در زمینه­ی روشهای ارتباط معقول با بطن جامعه ی ایران و اصول اداره­ی رسانه و برنامه سازی تاثیر چندانی بر مردم ندارند.  

 چه باید کرد؟

ارباب رسانه برای افزایش چشم گیر تعداد مخاطبین و نتیجتا موفقیت حرفه ای می­توانند از تعدادی متخصص با تجربه به شرح زیر استفاده کنند. در غیر این صورت تلاششان کم اثر و گاه حتا باید گفت دارای تاثیرات سوء خواهد بود:

  1. متخصصان امور فرهنگی، ارتباطات و رسانه­های جمعی
  2. جامعه شناسان تا ابعاد اجتماعی جوامع را بررسی کرده و بر اساس آن دستور به برنامه سازی دهند.
  3. مردمشناسان تا سلایق و اولویت های فرهنگی جوامع را بازشناسی کرده و برای مدیران رسانه ها توضیح دهند و برنامه ها و فیلم ها را بر اساس آنها بسازند.
  4. روانشناسان تا در مورد تاثیر روانی فیلم ها و برنامه ها نظر دهند.

 اما تقریبا با قاطعیت می توانم بگویم در شرایط فعلی هیچ کدام از شبکه­های ماهواره ای و حتا شبکه­های صدا و سیما از جامعه شناس، روانشناس و مردم شناس در تهیه و تولید برنامه های خود استفاده نمی کنند. نتیجه این شده است که به رغم صرف هزینه های گزاف میلیون دلاری برنامه های مفید علمی، آموزشی ، فرهنگی ، سیاسی و حتا تبلیغاتی در کل شبکه های داخلی و خارجی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد.

البته با توجه شرایط موجود هم امیدی ندارم که برای رفع این مشکل در سپهر رسانه های ایرانی، گوش شنوایی وجود داشته باشد.  

+ نوشته شده توسط سید حسینی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 10:19 |

علت پربیننده یا پرخواننده بودن برخی آثار دیداری یا نوشتاری چیست؟ چرا برخی آثار می توانند مخاطب  را به سوی خود بکشند و برخی دیگر به رغم هزینه های بسیار و ادعاهای فراوان در این کار ناکام می مانند؟

گروهی در پاسخ به این سوال از کلماتی چون ابتذال، سطحی بودن اثر و ... استفاده کرده و خیال خود را راحت می کنند: این آثار مبتذل است ، سطحی است و .... بعضی مردم هم که بله!

اما به نظر راقم این روش ساده کردن مساله است و ساده سازی یک مساله آن مساله را نه حل می کند و نه از پیچیدگی اش می کاهد.

برای نمونه در شرایط کنونی نشر، تیراژ کتابهای به اصطلاح جدی و تخصصی از رقم دو هزار بالاتر نمی رود اما کتابهای عامه پسند چندین بار در سال تجدید چاپ می شوند در حالی که همچنان در مورد فروششان اطمینان کامل وجود دارد.

سینما، نشر کتاب و اصولا تولیدات هنری در غرب شکل صنعت به خود گرفته اند و کار و سرمایه گذاری در این عرصه ها امری با ضریب اطمینان بالا است. هر چند در غرب نیز گاه برخی آثار جدی تیراژ محدودی دارند اما در آنجا این مساله کاملا حل شده و تقریبا هیچ سوء تفاهمی در مورد آن به وجود نمی آید و توهین و ناسزا حواله ی کسی نمی شود. اما در ایران مساله طور دیگری است. هنوزبه  ذبیح الله منصوری از سوی برخی مترجمان برجسته و صاحب نام اهانت می شود و این در حالی است که این برجستگان خود را طرفدار دموکراسی و آزادی بیان می دانند!

اگر کتابی یا فیلمی در کشور ما پرفروش شد، گروهی بدون مطالعه و بررسی اثر شروع به نواختن ساز گوش خراش خود می کنند که این آثار مبتذل است و چه و چه . و "این سخن، چه قدیمی است!"

باری، چند سالی است که مسوولان ما به دلایلی که تقریبا بر همه آشکار است رو به سوی شرق کرده و محصولات صنعتی و هنری آن دیار را خریداری و روانه ی بازار می کنند. بعضی از این آثار ( مشخصا تصویری) مخاطب معمول و طبیعی خود را می یابند ولی برخی با چنان سطح و اندازه ای از مخاطب مواجه می شوند که مساله تعجب برانگیز می شود. نمونه ی آن سریال جومونگ است که به دلیل علاقه ی عجیب مخاطب ایرانی در نوع خود به یک پدیده تبدیل شده.

طبیعتا ما را با کسانی که همیشه حرف خود را می زنند و این آثار را مبتذل می خوانند کاری نیست. سخن با کسانی است که این آثار و عوارض را از منظر روانشناسی فردی و اجتماعی و جامعه شناسی مردم ایران، موضوعی قابل تحقیق و مطالعه می داند.

به نظر بنده اگر اینگونه موضوعات فراگیر از نظر مخاطب را کنار هم بگذاریم و دست به تحقیقی گسترده  بزنیم آنگاه می توانیم لایه های گوناگون روحیات جامعه ی ایرانی را بشناسیم. برای نمونه در حوزه ی نشر کتاب سالیان اخیر برخی آثار در ایران مخاطبان زیادی داشته اند که تعدادی از آنها به شرح زیرند :

۱. مجموعه داستانهای هری پاتر ( جی . کی . رولینگ)

۲. کیمیاگر نوشته ی پائلو کوییلو نویسنده ی برزیلی

۳. مجموعه آثار اوشو عارف و نویسنده ی هندی

۶. آثار جبران خلیل جبران

و ...

مقاله ی زیر که از ایسکانیوز گرفته شده، به بررسی ابعاد گوناگون پر مخاطب شدن سریال جومونگ پرداخته است.      

در سریال «جومونگ» شاهد پرداختن به تاریخ و ادبیات و سنت های کشور کره هستیم. کشوری که توانسته با ساختن سریال های خانوادگی با چاشنی اکشن و هنرهای رزمی در سراسر جهان تماشاگرانی برای خود دست و پا کند.



سریال « افسانه جومونگ» ساخت کشور کره جنوبی است. داستان این سریال درباره «جومونگ» بنیانگذار پادشاهی «گوگوریو» در 37 سال قبل از میلاد مسیح است. «جومونگ» پسر ژنرال «هه موسو» و بانو «یوهوا» است. وبا حمایت وزیر نظر پادشاه و امپراطور «گیوم وا» بزرگ می شود. «سوسانا» دخترتاجری است که به «جومونگ» علاقمند می شود. در ابتدا آنها نمی توانند با همدیگر ازدواج کنند اما بعد در ادامه سریال «سوسانا» به «جومونگ» در ساختن کشور جدید همراه با پناهندگان «بویو» کمک می کند و با او ازدواج می کنند. ساختن کشور جدید با وجود «تسو» و برادرش کار سختی است اما «جومونگ» نهایت تلاش خود را با کار می گیرد تا در این راه موفق شود سریال 81 قسمتی «افسانه جومونگ» مثل اغلب سریال های خارجی این چند سال اخیر کشور کره محصول شبکه ام بی سی است که در سال 2005 تولید و در سال 2006 تا 2007 از این شبکه پخش شده است. سریالی که توانسته در کشورهای دیگر نیز طرفداران خاص خود را پیدا کند. این روزها هر کس در مواجهه با سریال «افسانه جومونگ» نظر خاص خود را دارد. عده ای با وجود مقاومت در برابر دیدن این سریال به خیل عظیم بینندگان این سریال ملحق می شوند و شیفته تاریخ امپراطوری کره، شخصیت جومونگ،عشق سوسانا، معماری قصرها، طبیعت زیبا ، رنگ های شاد و لباس های مختلف بازیگران این سریال می شود. سریال «جومونگ» باعث شده تا خیابان ها در موقع پخش این سریال خلوتر شوند. وقتی از جلوی مغازه های کنارخیابان عبور می کنیم می بینیم که همه در حال تماشای این سریال هستند. از همه خانه ها صدای جومونک شنیده می شود به راستی دلیل این همه استقبال ایرانیان به خصوص قشر عامی از این سریال چیست؟ چه چیزی باعث می شود که عید نوروز به تسخیر «افسانه جومونگ» در آید؟ چرامردم در ساعات پخش این سریال به دید و بازدید نمی رفتند و در عوض درخانه مانده و شاهد این سریال می شدند.؟ در گذشته سریال های ژاپنی مثل «اوشین» در دهه 60 مخاطبان زیادی برای خود پیدا کرده بود بعدها سریال هایی کانادایی از راه رسیدند سریال هایی مثل «قصه جزیره»، «رودخانه وحشی» و« آنشرلی با موهای قرمز» و بعد از آن از دهه 80 به بعد ناگهان سر و کله سریال های کره ای به تلویزیون ایران باز شد. سریال «جواهری در قصر» با همه غذاهای خوشمزه و طبابتی که «یانگوم» درقصرداشت ازراه رسید. بعد سریال «تاجر پولسان» و تجارت جی سینگ و بعد از آن «امپراتور دریا» که تلفیقی از هنرهای نمایشی و رزمی به همراه داستان هایی عاشقانه بود. که دل مردم راتوانست تسخیر کند و حالا هم سریال «افسانه جومونگ» به کارگردانی «لی جوهوان» و از قضاگویا این سریال در کشورهای شرقی هم طرفداران خود را پیدا کرده است. به راستی راز پربیننده شدن «جومونگ» در چیست؟ دلایل و موارد زیادی را می توان نام برد که نشان دهنده گرایش مخاطب ایرانی به این سریال شده است. وقتی به مجموعه های شرقی پرمخاطب توجه می کنیم، متوجه این نکته می شویم که سوژه این گونه آثار بسیار عام و کلیشه ای است اما همین عامل باعث جذابیت و تازگی برای مخاطب می شود. چرا که برای مخاطب قابل باور و جذابند. حتی بازی ها ، گریم و لباس های اغراق آمیز این گونه سریالها از دید مخاطبین نادیده گرفته می شوند اما در مقابل وقتی به مجموعه های خودی نگاه می کنیم با سریال هایی به شدت تکراری، غلو آمیز و غیر قابل باور طرف هستیم که همچنان در قهر و آشتی عروس و داماد، اختلافات خانوادگی، خواستگاری، خیانت ،عاشق شدن مرد به زن و بالعکس سرگردانند و مخاطب ایرانی حق دارد که خسته و دلسرد و ملول از این گونه سریال ها و مجموعه های وطنی شده وآنها راپس بزند. به نظر می رسد سریال سازان ایرانی باید در نوع نگاه به مجموعه های خود بازنگری اساسی داشته باشند. چرا که اغلب نویسندگان ایرانی حوصله ندارند تا وقت و زمان کافی برای نگارش آثارشان صرف کنند و همین عامل مهم دلیلی بر ضعف اکثرمجموعه های تلویزیونی است. اما برای سریال «افسانه جومونگ» وقت کافی صرف شده است وآشکارا مشخص است که فیلم نامه نویس در این سریال توانسته به بیش از صد شخصیت پرداخته وآنها را پرورش دهد و هر کدام از این شخصیت ها در روند قصه «جومونگ» دخیل هستند. در حالی که به غیر از چند مجموعه مذهبی و تاریخی اکثر سریال های ایرانی بیشتر از ده شخصیت نمایشی ندارند. این شخصیت ها یا دائم در حال جر و بحث و دعوا در خانه اند یا در داخل ماشین و خیابان با همدیگر در حین رانندگی صحبت می کنند. در سریال های ایرانی تنوع لوکیشن ،لباس بازیگران و چیدمان دکور و صحنه آرای آنچنانی وجود ندارد. تنوع دررنگ ها جای خود را به رنگهای سیاه و سفید داده است. بازیگران شیک پوش و اتو کشیده اند وبه بیشتر این سریالها به دور از واقعیت جامعه وزندگی مردم هستند. همین دلایل باعث شده تا مخاطب ایرانی خسته شده و به دنبال تنوع باشد و به سریالی مثل «افسانه جومونگ» علاقمند شود. ما در سینما و تلوزیون با کمبود فیلم نامه نویس حرفه ای و اهل تحقیق و پژوهش طرف هستیم. چرا که در ادبیات کهن و معاصر، داستان ها و حکایت های بسیاری در فرهنگ و تاریخ ایران زمین وجود دارد که می توان مخاطب ایرانی را جذب خود کند.اما در نبود یک برگردان و فیلم نامه نویسی که بتواند این داستانها را به زبان سینمایی تبدیل کنداحساس می شود. اگر نویسنده ای هم وجود دارد به دلیل تحت تاثیر بودن در شرایط اجتماعی، سیاسی جامعه حوصله پرداختن به آنها را ندارد. وقتی در تمدن و فرهنگمان «تخت جمشید»، «پاسارگاد»، «نقش رستم»، داریم حیف نیست وقت و زمان مخاطبین را برای سریال های محصور در چهاردیواری و خسته کننده هدر دهیم .سریالهای که به جای آموزنده بودن، یکسری اصطلاحات عامیانه زشت وناپسند را به خورد مخاطبین می دهند. 

مگر ما همان هایی نیستیم که در دوران «کوروش کبیر» از اکثر غریب به اتفاق از کشورهای دیگر به لحاظ پیشرفت و قدرت سرتر و بالاتر بودیم و هزاران نفر وسرباز چون «جومونگ»،« تسو» و دیگران دست به سینه مطیع ما بودند. مگر ما شاعر و عارف در فرهنگ ادب پارسی چون« مولانا»، «فردوسی»، «سعدی»، «ناصر خسرو» و یا مفاخر مذهبی، دینی و ملی کم داریم. کشورمان نسبت به دیگر کشورها، شخصیت ها و آدم های بزرگ علمی ودانشمند بیشتر دارد. مشکل ما داستان خوب نیست، مشکل در مدیریت است که از سریال ها فاخر و جذاب حمایت نمی کند. داستان های ایرانی کافی است تا با مدیریت صحیح به فیلم یا سریال برگردانده شوند و با پژوهش و تحقیق و صرف زمان بتوان اثری در خور توجه خلق کرد. در زمینه افسانه های ایرانی کاری نساخته ایم . پرداختن به فرهنگ تاریخ و ادبیات کهن و گران سنگ ایرانی باید از نخستین رسالت ها و وظیفه های رسانه ملی باشد ولی متاسفانه در رسانه ای مثل تلویزیون، برخی از اسم های ایرانی تحقیر می شوند. «خشایار»، «فولاد» «کوروش»، «داریوش»، «خسرو» و «سیاوش» که بارها در مجموعه های سیما تحقیر می شوند.

نام هایی که نمی توان به سادگی از کنار آن ها گذشت یا شاهد استفاده از این اسامی در نقش های منفی و پلید هستیم، به عنوان مثال با نام هایی چون «جمشید»، «اسفندیار»، «ارسلان»، «بهرام» و«پرویز» در صورتی که کمتر کسی می داند «جمشید» پادشاه اسطوره ای ایران زمین پس از شکست دیوها نوروز را بنا نهاد. پس می بینیم که بی خود نیست تماشاگر ایرانی سراغ سریال «افسانه جومونگ» می رود. در سریال «جومونگ» کارگردان و فیلم نامه نویسان به خوبی توانسته اند تکه ای از تاریخ کشور کره را نشان دهند و به بازسازی دوران حکم رانی «جومونگ» بپردازند. در چند سال اخیر کشور کره سرمایه گذاری عظیمی بر روی پروژه های اصیل و ملی و تاریخی خود انجام داده و توانسته علاوه بر تامین خوراک رسانه های داخلی، بازاریابی خوبی هم برای تولیدات خود داشته باشد به گونه ای که چندین کشور مختلف حق کپی رایت تولیدات این کشور را خریده اند. «جواهری در قصر»، «امپراطور دریا» و «جومونگ»، سریال هایی بودند که علاوه بر آسیا در اروپا و حتی آمریکا برای خود طرفدارانی دست و پا کردند. این یعنی رونق اقتصادی، فرهنگی و ملی برای کشوری چون کره که به لحاظ قدمت، تاریخ و فرهنگ، سال ها از کشور ما عقب است.

از دیگر دلایل استقبال مردم از سریال «جومونگ» را می توان به ساختار خوب و جذابیت داستان آن اشاره کرد. ریتم و روال سریع داستان و غیر قابل پیش بینی بودن حوادث سریال و این که تماشاگر نمی تواند حس بزند چه اتفاقی در ادامه قرار است بیفتد. عامل جذابیت این سریال برای مردم شده است. در کنار آن پرداختن به مسائلی چون محبت، عشق، خشم، قدرت، جنگ، هنرهای رزمی نیزدر تحریک حس علاقمندی و جذابیت و پیگیری سریال در نزد مردم تاثیر به سزایی دارد. در کنار این مسائل باید از دوبله این سریال نیز یاد می کرد. سریال «جومونگ» به مدیر دوبلاژی «علی رضا باشکندی» توانسته دوبله خوب و درستی را برای مخاطبین خود ارائه دهد.



البته سینک نبودن دیالوگ ها در بعضی از قسمت ها را باید به دید قوت دوبلاژ در دیگر قسمت های سریال گذاشت. وقت آن رسیده تا با برنامه ریزی و پژوهش ما نیز دست به ساخت سریال های عظیم تاریخی بنزیم .سریال هایی که به دور از غلو آمیز بودن ، قابل باورباشند.تا ما نیز بتوانیم گوشه ای ازعظمت تاریخ ، فرهنگ و سنت های مردمان ایران زمین را به رخ جهانیان بکشیم. کاری که «جومونگ» با تسخیر تاریخ و ادبیات و سنت های خود می کند. سریال «افسانه جومونگ» به راحتی تاریخ، ادبیات و سنت های خود به خورد جهانیان می دهد. پس باید از قافله عقب نمانیم.چرا که کالای فرهنگی می تواند بهترین سفیر برای معرفی فرهنگ،تاریخ،سنتهاومردمان یک کشور باشد. چه چیزی از این بالاتر که جهانیان بدانند ما از برترین وبهترین نژاد جهانیم .ماآریایی وایرانی هستیم.پس به جای طرد کردن تاریخ گذشته ،کاری کنیم که همه درقدمت وعظمت ایران سرتعظیم فرود آورندوسوال آخر این که: آیا پخش صحنه های درگیری وخشن این سریال همراه با خون وخونریزی ، آموزش خشونت نیست؟ چرا که خود کشور کره این سریال را برای افراد زیر 13 سال ممنوع اعلام کرده است.در صورتی که این روزها از یک بچه 5 ساله تا یک پیر مرد 70 ساله هر هفته با اشتیاق و عشقی وصف ناشدنی به جومونگ چشم می دوزند. 


منبع: ایسکانیوز
+ نوشته شده توسط سید حسینی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 23:2 |

کم نیستند در میان شاعران گذشته­ی ما که در چنته­ی شعری خود " هجونامه " نیز دارند. در ادبیات معاصر ظاهرا فرصتی برای نوشتن هجونامه نیست به همین دلیل، چهره­های برجسته بدون اتلاف وقت، مستقیما به هدف می­زنند و طرف مقابل را با سخیف­ترین توهین­ها به خاک می­نشانند!

هیچوقت نمی­توانم فراموش کنم که شاعر محبوبم احمد شاملو چه توهین­هایی نثار خواننده­ای کرد که شعرهای او را به زیبایی تمام اجرا کرده بود. او ( داریوش اقبالی ) تا آنجا که من اطلاع دارم، بزرگوارانه سکوت کرد و چیزی نگفت و من چقدر سوختم، هم از ناسزاهایی که او گفت و هم او سکوتی که آن عزیز کرد.

شاملو برای من و ما که به ادبیات ایران دلبستگی داریم، شاعر بزرگی بود و هست و خواهد بود. اما همین شاعر بزرگ، گاه که ظاهرا سرحال می­آمد و یا از حال می­رفت (!) ناسزاهای عجیب و غریبی نثار مخالفان فکری اش می­کرد ( از فردوسی گرفته تا مهدی حمیدی[1] و داریوش و دیگران) که ما دوستدارانش شرمسار و سرافکنده می­شدیم و گاه که به محافلی وارد می­شدیم که سخن از شاملو و ناسزاهای او بود باید دندان بر جگر می­نهادیم و تحمل می­کردیم.

یادم است زمانی از اخوان ثالث در باره­ی فرآیند تحول شعر پرسیده بودند، او بی تامل گفته بود شعر معاصر چند تا قله داشت که ما فتح کردیم و خلاص!

اقتدار که گاه با اعتماد به نفس عجیبی نیز همراه است، اگر سویه­ی انساندوستانه نداشته باشد، غریزه می­پرورد و به فربه سازی آن می­پردازد.

نظرم این است که عرصه­ی سیاسی و فضای گفتمانی حاکم بر ادبیات با یکدیگر پیوندی وثیق دارند و وقتی شرایط فضاحت بار فکری و گفتمانی در حوزه ی اندیشمندان و هنرمندان تغییر نکند، چگونه می توان انتظار داشت در عرصه­های دیگر تغییر و دگرگونی انسانی حاصل شود.

توهین، ناسزا و بدزبانی با خود سنت ناپسند حذف را به دنبال دارد و اگر گوینده، حائز قدرت و اقتداری باشد، کار به خودسانسوری و دروغ و ریا و در شکل بیرونی اش به ترور و حذف فیزیکی می­انجامد.

وقتی شخص مقتدری ( اعم از شاعر، منتقد یا سیاست ورز) به خود حق می­دهد که در جایگاه قاضی نشسته و در باره­ی دیگران ـ بدون اینکه محاکمه­ای برگزار شده باشد ـ نه با منطق و در فضایی سالم، بلکه پرخاشجویانه و با زبانی نامناسب، به خطاب و عتاب و توهین و افترا بپردازد، طرف مقابل او که به ابزار و رسانه­ای مجهز نیست، چه باید بکند؟

گاه این شرایط ناجوانمردانه تشدید می­شود و طرف مقابل که از سوی فرد مقتدر از هر رسانه­ای محروم شده نمی­تواند سخن خود را به گوش دیگران برساند و در این موقعیت، سوالی که جان را می­گزد این است که چه کسی درست می­گوید و چه کس نادرست؟ آیا آنکه ابزاری برای بیان حرف خود ندارد، همیشه ناروا می­گوید؟

کم نیستند کسانی که در دوران حکمرانی خود فرصت ندادند تا مخالفانشان حرف خود را بیان کنند اما مدتی گذشت و شرایط تغییر کرد و همه دانستند که چه کسی راست می­گوید.

نظرم این است که می­توانیم و باید، فضای ناسزا را به فضای منطق و گفت و گو و احترام تغییر دهیم. اگر در این مسیر جهدی نکنیم فضای آلوده­ی کنونی همچنان ادامه خواهد یافت و در این فضا نیز از هنر نه چیزی می­توان گفت و نه چیزی شنید.

در این باره، نمونه و شاهد بسیار است و مکرر نمی­کنم تنها هدفم در این پست، اشاره بود که گفته­اند در خانه اگر کس است ...      


[1] . آقای شاملو در "شعری که زندگی است "، مهدی حمیدی را دار زده است! لابد  او که دستش نمی رسید حمیدی  را به خاطر گرایشش به ادبیات کلاسیک و مخالفتش با شعر نو دادگاهی و اعدام کند ولی در شعر خود به هدفش رسید و او را اعدام کرد! خب، حال با این وضعیت می خواهید شرایط سیاسی کشورمان بهتر از اینی که هست باشد؟

+ نوشته شده توسط سید حسینی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 9:18 |

  * . دوستان هنرمند فراوانی دارم که به رغم دارا بودن استعداد بسیار در چاپ و انتشار و پخش آثار خود با مشکلات بسیاری مواجهند. سوال من این است که چه مشکلی هست که خواننده به خرید و مطالعه ی این آثار رغبتی ندارد.

کلیشه همان پیشداوری است و پیشداوری یعنی داشتن باورهای قالب بندی شده و معین، پیش از مشاهده­ی پدیده. به همین دلیل، در پیشداوری تفکر غائب است. چنین به نظر می­رسد که نیازی به تفکر و نقد و وارسی پدیده­ی مورد مشاهده نیست.

ذهن غیر انتقادی و مطیع، سوالی ندارد. پرسش نمی کند. آرام و آسوده با دیدی قالب بندی شده از کنار "پدیده ها" می گذرد، بی سوال، بی تردید. دیگران دیده اند و گفته اند که چه کنیم، پس دیگر نیازی به دیدن دوباره و بازاندیشی نیست! گفته اند خوب نیست! گفته اند چنین است و چنان. پس من چرا خود را گرفتار قال و مقال کنم؟ و بدین ترتیب، به سادگی فاتحه ی نقد و تفکر در ذهنیت کلیشه ای خوانده می شود.

کلیشه و ایدئولوژی با هم قرابتهای فراوانی دارند. در ایدئولوژی نیز اندیشه های برتران بر ذهنیت پیروان مقدم است و بر آن فرمانروایی می کند. پیرو اجازه­ی پرسشگری، کشف، بازاندیشی، تجدید نظر، کنجکاوی و رد و ناباوری ندارد.

ایدئولوژی، قاتل تفکر خلاق و انتقادی است . خلاقیت در ساحت ایدئولوژی معنا ندارد و بدین ترتیب، پیروان به موجوداتی رام و بی پرسش بدل می شوند.

"پیروان " به ذهن خود اجازه ی طرح سوال نمی دهند سهل است حتا فکر سوال و انتقاد نیز کفرآمیز است. در عرصه­ی گفتمان ایدئولوژیک همیشه رهبران و ایدئولوگ ها بیشتر و بهتر از خیل پیروان می فهمند. حتا اگر پیرو به شکل دیگری بفهمد، در نهایت امر این پیرو است که باید فهم خود را عوض کند و نه فرد برتر یا رهبر .

در اندیشه­ی قالبی ـ کلیشه ای رهبران موجوداتی برگزیده اند که زودتر، بهتر و درست تر از بقیه می فهمند و پیروان، از اینکه سخنان گهربار و رهنمودهای زندگی بخش رهبران در اختیارشان قرار می­گیرد، باید همیشه از اینکه به لیاقت پیروی دست یافته اند از رهبران خود شاکر باشند و مجیز آنان را بگویند...

 باری، سخن در باره­ی این نوع تفکر و عارضه ی اجتماعی و رفتاری بسیار است اما من می خواهم سخنم را به عرصه ی ادبیات و مشخصا چیزی که با هدف توهین و تحقیر از سوی برخی، "ادبیات عامه پسند" نامیده می شود، بکشانم و بگویم که ما به عنوان دست اندرکاران نوشتن و خواندن وظیفه داریم از این عرصه آشنایی زدایی کنیم و آن را به شکل دیگری ببینیم. نگوییم چون فلان شاعر یا بهمان نویسنده گفته است ادبیات عامه پسند مبتذل است پس دیگر نباید به سویش رفت. نگوییم چون فلان منتقد معتقد است " ادبیات عامه پسند" نماد ابتذال است پس دیگر نباید به این نوع ادبیات گرایشی داشته باشیم.

 متاسفانه فقر مالی و اقتصادی از جمله مشکلات عمده­ی هنرمندان ماست. در حالی که به نظر من آنان شایسته­ی شرایط اقتصادی بسیار عالی هستند. این فقر نه زاییده ی ناتوانی آنان بلکه حاصل نوع نگاهی است که ما به گروه مخاطبان داریم.

هنرمند باید از نظر مالی بهترین شرایط را داشته باشد و این به دست نمی آید مگر اینکه در جامعه­ به دنبال مخاطبان بالقوه باشد. وظیفه­ی هنرمند در این راستا این است که ابتدا این مخاطبان را کشف کند، با زبانشان آشنا شود و به سبکی هنرآفرینی کند که نیاز آنان را مورد خطاب قرار دهد و این کار جز از طریق جهت گیری فکری جدید و کشف مخاطبان تازه امکان پذیر نیست.

بسیاری از نویسندگان، مترجمان و هنرمندان ما به ناگزیر برای گذران زندگی، شغلی دولتی و یا غیر دولتی ناسازگار با سلایق و هنر خود دارند و ساعات فراغت را با مشکلات و مصائب بسیار اقدام به هنرآفرینی می کنند. این هنرمندان بزرگوار و عزیز در مشاغل خود با مسایل بسیار مواجهند، فضایی بیگانه با دانسته ها و هنر آنان؛ شرایط کشنده و نابود کننده ی خلاقیت و استعداد هنری .آیا نباید کاری کرد و چاره ای اندیشید؟ 

اما به نظر من ما می توانیم هنر خود را به عنوان شغل اول خود در نظر بگیریم به شرط آنکه گستره­ی مخاطبان خود را توسعه دهیم و از مخاطب محدود، به مخاطبان چندین میلیونی و حتا جهانی بیاندیشیم و این، امری ناممکن نیست. در این صورت، هنر و پیام هنری ما فراگیری بسیار بیشتری داشته و موجد اثرات بیشتری در سطح ملی و جهانی خواهد بود.

علاوه براین این جهت گیری جدید به اعتبار اجتماعی نویسندگان کمک کرده و جایگاه بالاتری به آنان می دهد.

به نظر من این درست نیست که فکر کنیم یک اثر نوشتاری مثل آثار باربارا آنجلیز، برایان تریسی ( در حوزه ی روانشناسی) ، دشیل همت ( ادبیات پلیسی) که آثار این آخری را احمد میر علایی مترجم برجسته ی معاصر ترجمه کرده، آثار  مبتذل و بی ارزشی هستند.

نظر راقم این است که " بگذاریم که احساس و خرد و منطق مان هوایی بخورد." چه مانعی دارد ما به عنوان انسانهایی عاقل و بالغ، نسبت به عرصه ها و حوزه های گوناگون، نگاه و تجربه ی فردی خود را داشته باشیم؟

 می گویند:

ادبیات عامه پسند،

  1. سطحی است.
  2. مبتذل و عامیانه است.
  3. ساختار داستانی ضعیفی دارد.
  4. سرگرم کننده است و داستان جدی نباید هدفش منحصرا سرگرم کنندگی باشد.
  5. پرفروش است!
  6. داستان عامه پسند، ساختار منطقی ندارد.
  7. روال بروز حوادث و اتفاقات در آن قابل قبول نیست.   
  8. شخصیت پردازی سطحی و پیش پا افتاده است.

 با این توصیف، آنچه ادبیات عامه پسند خوانده می شود در تقابل با مقوله­ای که ادبیات جدی نامیده می شود، قرار می گیرد. اما به نظر من نقایص بالا در صورتی که نویسنده هوش متوسطی داشته باشد قابل حل است و او می تواند این موارد را به راحتی با چرخشی در شخصیت پردازی و شکل و محتوای داستان حل کند و علاوه بر هنری بودن، مخاطبان فراوانی نیز داشته باشد.

البته چیزی که برخی به اصطلاح طرفداران ادبیات جدی به شدت از آن می نالند کم خواننده بودن ادبیات جدی و در عین حال پرخواننده بودن نوشته های عامه پسند است. اما به نظر من پرفروش بودن یک اثر هنری نشاندهنده ی این است که این اثر ـ به هر حال ـ توانسته نیازی را از مخاطبان خود برطرف کند؛ چیزی که اثر بی مخاطب قادر به انجام آن نیست.

به نظر من هنرمندان ( اعم از نویسنده، شاعر، نقاش، کارگردان و مترجم ) ایرانی آنقدر باهوش هستند که بتوانند اثر هنری قوی بیافرینند و در اثر خود به نیازهای اصیل و واقعی مخاطبان بپردازند.

رفتن به سوی خیل عظیم مردم نه در سطح ملی بلکه در حد و اندازه­ی جهانی، هنوز در عرصه ی هنر ایران تابو است. اما واقعیت این است که تا جامعه­ای نسبت به یک مکتب یا سبک هنری و یا حتا جریان فکری احساس نیاز نکند تلاش آثار کم مخاطب به رغم ارزشمندی، فقدان تاثیر اجتماعی خواهد بود.

اثر هنری اثرگذار اثری است که بتواند با لایه های اجتماعی ارتباطی پویا و قوی برقرار کند و در هنرمندان ما این توانایی هست که با استفاده از مضامین تازه رو به مخاطب کنند و زبان گویای او باشند.

کلیشه ها را بشکنیم و به بازخوانی ارتباط هنرمند و جامعه بپردازیم. بی تردید با ارایه ی چنین آثاری سطح سلیقه ی مخاطب را نیز بالاتر خواهیم برد.  

من به عنوان یک مترجم در نظر دارم در کنار آثار به اصطلاح جدی فلسفی و جامعه شناسی کتابهای پرفروش نیز ترجمه کنم. هر چند که پیشتر نیز چنین می کردم که ترجمه ی کتابهای اوشو، جبران خلیل جبران و جان آساراف از نمونه های آنند و این، از جمله راههای ارتباط با قشرها و لایه های جامعه است. اکنون نیز می خواهم کتابی از جوی فیلدینگ رمان نویس انگلیسی زبان و پرفروش ترجمه کنم.

در پایان جسارت ورزیده می خواهم چند پیشنهاد به دوستان هنرمند خود بدهم:

  1. از آثار "عامه پسند" در هر رشته­ای تابوزدایی کنیم و آنها را آثار زشت و شوم ننامیم.
  2. برای انتخاب مخاطب این گونه آثار احترام قایل باشیم.
  3. فهرستی از آثار پرمخاطب تهیه کنیم و به روانشناسی و جامعه شناسی این گونه آثار بپردازیم.
  4.  نیازهای طبقات و لایه­های اجتماعی را مورد مطالعه قرار دهیم.
  5. مخاطبان این آثار را شناسایی کنیم.
  6. ببینیم چه عاملی در این آثار به اصطلاح عامه پسند وجود دارد که آنها را پرفروش و پرمخاطب می کند.
  7. تلاش کنیم خود اثری پرمخاطب بیافرینیم و مشکلات خلق اینگونه آثار را تجربه کنیم.
+ نوشته شده توسط سید حسینی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 10:43 |
تصنیف بسیار زیبای "فریاد" از استاد محمدرضا شجریان

مُشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم آی
با شما هستم آی
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب باغی ـ سر کوهی - دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم برسد
من هواری را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند
فریدون مشیرى

دانلود کنید

+ نوشته شده توسط سید حسینی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 14:1 |

همه چیزمان تکراری، مبتذل ، منحط و عقب مانده شده. در هیچ کاری، کاری "کارستان" نمی کنیم. میان مایه شده ایم. وبلاگ نویسی مان هم مثل بقیه ی چیزهایمان است؛ به درد نخور. کم تاثیر. چیز می نویسیم انگار داریم انجام وظیفه می کنیم. " آپم!" یعنی تشریف بیاورید آخرین افاضات بی خاصیت بنده را تحویل بگیرید! کسی به دل نگیرد. خودم هم جزو  همین گروهم. میان مایه. اگر هم کسی به دل گرفت چه بهتر! حداقل دست به یک کاری می زنیم!

ما ملتِ هیچیم!

مرده ایم برای مصادره ی به مطلوب کردن همه چیز و زحمات دیگران را به نام خود نوشتن. از کورش و داریوش بگیر و بیا تا امروز. خوب بلدیم همه را یک جوری به ایران و ایرانی وصل کنیم. مادر یانی ایرانی است . شهردار نیویورک هم بله! مگر نمی دانی مادر بزرگ پتر کبیر سمنانی بوده؟ چرا گراهام بل اختراعش را از ایرانی ها کپی کرده. ای ناکس!

نویسنده مان بی سواد است. کارگردانمان هنر نمی شناسد. مترجممان به کلی شوت است؛ در به در نه زبان مبدا را می شناسد نه مقصد را. شاعر پست مدرن مان، چیزی می نویسد که به قول ما گیلانی ها نه کر را شفا می دهد و  نه عصایی به دست کور! 

فقط ادعاییم. یک کلام اینکه بد شده ایم!

الان می فهمیم که در این برهوت بی هنری، هنرمند و کاردان و نکته سنج چه قدر و قیمتی دارد. تشنه ی هنریم الان‌ اما از هنر اصیل خبری نیست.

عمری از ذبیح اله منصوری بد گفتیم و با این کارمان نه تنها کسی بهتر از او تربیت نکردیم بلکه حتا جلوی استعداد ذبیح الله منصوری شدن در دیگران را هم گرفتیم.

هر جا نشستیم رو به رو یا پشت سر علی حاتمی بد گفتیم . سینمایش را "قجری" خواندیم. او از دست ما هنرنشناسان دق کرد. مرد. حالا را داشته باشید که عده ای سینماگر آبرویی برای سینمای ایران جمع و جور کرده اند که بیا و ببین!

تقریبا هیچ کاره ایم اما در هر هنری دستی داریم. چند تا جمله ی کلیشه ای هم یاد گرفته ایم که همیشه همانها را تکرار می کنیم. حرف می زنیم اما حرفها حرف خودمان نیست، سرقت ادبی و علمی است از دیگران. نوآوری و کار تازه کردن، دانش و جسارت و تجربه می خواهد که ما نداریم.

انحطاط از سر و کولمان دارد بالا می رود ولی ما " فقط " بلدیم دیگران را مقصر بدانیم. این کرد، آن کرد، فلانی مقصر است، بهمانی کوتاهی کرد و در این هیاهو کسی نیست بپرسد بیچاره پس خودت چه؟

غرب تکلیفش با خودش و بقیه مشخص است. همه چیز در آنجا تعریف مشخصی دارد و هر کسی هم کار خودش را بلد است. به همین دلیل هر کس سر کار خودش است و می داند دارد چه می کند. به همین دلیل تیراژ کتاب آنجا می شود دو میلیون نسخه . روزنامه هایش خوانندگان جهانی دارد. نیویورک تایمز. ما چه؟ من روزنامه نگارم ولی روزنامه نمی خوانم. هر منبع و انرژی و استعدادی را به بدترین شکلش به گه می کشیم و خراب می کنیم. بعضی وقتها خجالت بکشیم بد نیست!

کی می خواهیم یقه ی خودمان را بگیریم و تکانی بخوریم؟ اگر برای خودمان کسی بشویم بد نیست ها! ای کاش حداقل راهنمای خوبی بودیم و دو تا آدم با استعداد را هدایت می کردیم. همین این کار را هم بلد نیستیم. آخر این کار هم علم و معرفتی می خواهد که ما نداریم. با شلوغ بازی نمی شود استعداد تربیت کرد و تحویل جامعه داد.

شاعرمان شعر می گوید، کسی چاپ نمی کند، اگر چاپ کند کسی نمی خرد، اگر بخرد نمی خواند، اگر بخواند می گوید خب که چه؟ شاید خیلی به درد بخور است که کسی نمی فهمد!

رمان نویسمان رمان می نویسد، زور بزند تیراژش می شود 2000  نسخه. در آخر هم ناشرمان را ورشکست می کنیم و می فرستیم گوشه ی زندان! چند ناشر را می شناسم که ورشکست و بعد متواری شده اند و یا در زندان دارند آب خنک می خورند! نویسنده اش با وجدان راحت می گوید به من چه! می خواست چاپ نکند!

مترجممان ( اینجا می خواهم خودمان را شلاق کش کنم) کتاب ترجمه می کند، زبان بد نیست، ترجمه می کند، زبان فارسی بلد نیست، بعد سه تا مخ ادبیات در حد دکترا باید بنشینند ایرادهای حضرت را برطرف کنند! تازه به تریج قبای آقا یا خانم برمی خورد که " کی گفته توی کارای من دست ببرید؟!! "

تلویزیونمان یک برنامه ی درست و حسابی ندارد. تا اینکه جومونگی می آید و کسب و کار این ملت تعطیل می شود و در برابر تلویزیون می نشیند تا دروغهای تاریخی کره ای ها  را تحویل بگیرد و کیفش را ببرد! ای دریغ از این ملت تاریخ نشناس!

نقاش مان نقاشی می کشد، هیچ کس نمی فهمد، نمی بیند، تحویل نمی گیرد، بعد نتیجه این می شود که هنرمندمان همیشه با مشکلات مالی مواجه است و باید با قرض و فقر و نکبت زندگی کند.

پزشکمان تشخیص های عوضی می دهد، آدم سالم را می فرستد بیمارستان توی اتاق عمل، بی خود.

روانشناسمان خودش قرص افسردگی مصرف می کند و بعد برای دیگران کلاس "راز شاد زیستن" برگزار می کند!

کارمندمان به کارش بی علاقه است.

خب حالا سوال این است که ما که بلانسبت ملت خنگی نیستیم پس چرا اینقدر افتضاح؟

خلاصه که اوضاع فضاحت باری است. باید بلند شد و از این میان مایگی دست برداشت و یک کار اساسی کرد. قبول ندارید؟ 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 11:16 |

سکوت چه معانی ای دارد؟ صاحب نظران گفته اند اغلب مردم سکوت را مترادف رضایت می دانند و آن را نشانه­ی رضایت می شمارند اما این سخن سنجیده نیست.

سکوت اگر در زمان مناسب به کار گرفته شود، صدایش از هر فریادی رساتر خواهد بود.

 سکوت به معانی زیر اشاره دارد:

نشانه ی رضایت ، مخالفت و اعتراض ، بی اعتنایی ، بی اطلاعی، فرصت دادن به طرف مقابل برای ابراز نظر،  تحسین و موافقت، لذت، اوج ارجگذاری و سپاس، احترام، بی احترامی، ترغیب دیگران به اعلام موافقت یا مخالفت، زمانی که گوینده سخنان زیادی برای گفتن دارد اما محدودیت ها امکان سخن گفتن نمی دهد و ....

 بنابراین هیچگاه نباید سکوت را تک بعدی تصور و تفسیر کنیم. 

+ نوشته شده توسط سید حسینی در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 13:52 |