چند سال پیش انتشارات رسا کتابی ترجمه و چاپ کرده بود و در خط به خط آن کتاب با سند و مدرک ادعا کرده بود که عامل پیدایش و پیروزی انقلاب شوروی خود غرب بوده است! نویسنده در آن کتاب که اکنون نامش را از یاد برده ام از هزینه کردن میلیونها دلار سرمایه از سوی غرب برای پیروزی انقلاب شوروی به رهبری لنین سخن گفته بود.
همانگونه که گفتم الان نام آن کتاب و نویسنده ی آن را به یاد نمی آورم ولی مفهوم کلی کتاب را هنوز به خاطر دارم و آن همان است که گفتم.
به نظر من برای طالبان و القاعده و دیگر حکومتهای دیکتاتور هم باید چنین کتابهایی نوشته شود تا مشخص شود که سیاستمداران غربی چگونه خواسته یا ناخواسته زمینه ساز گرمی بازار و تداوم حیات این گروهها و حکومتها شده اند.
باری، اما چرا این مطلب را نوشته ام و چرا ادعا کرده ام که شوروی محصول غرب بود؟
برای این ادعای خود چند دلیل دارم:
-
مارکسیسم که رهبران انقلاب از آن دم می زدند و خود را طرفداران پروپا قرص آن می دانستند یک مکتب جامعه شناختی، اقتصادی و فلسفی بود که به وسیله ی کارل مارکس فیلسوف برای تحلیل و بررسی نابهنجاریهای صنعتی، اقتصادی و اجتماعی غرب به خصوص آلمان و انگلیس صورت بندی و تدوین شده بود. جامعه ی روسیه در 1917 جامعه ای به شدت روستایی و فقیر بود. جمعیت قلیل کارگر و صنعتی روسیه عمدتا در چند شهر از جمله مسکو ، سن پترزبورگ و ... متمرکز شده بود که با توجه به سیمای کلی اقتصادی و بافت جمعیت روستانشین و فئودالی روسیه، اصولا قابل بحث نبود.
-
جامعه ی روسیه در آن حد که رهبران انقلاب اکتبر در نظر داشتند جامعه ای انقلابی نبود و اگر هم بود اصولا تصویر درستی از صنعت و پیشرفت مدرن اروپایی نداشت. نهایت پیشرفتی که دهقانان در نظر داشتند بهره مندی بهتر از زمین و رونق اقتصاد محدود معیشتی بود.
-
بخش عمده ی روشنفکران روسیه با انقلاب، آن هم از نوع لنینی و استالینی آن موافق نبودند و در ادامه و پس از پیروزی انقلاب نیز مخالفت خود را با آن اعلام کردند که البته سزایش را با شکنجه، اعدام ، اردوگاههای کار اجباری و تفتیش عقاید دیدند.
-
آنچه را که رهبران انقلاب، مخالفت با اهداف کارگری و انقلابی می نامیدند در حقیقت پیام واقعگرایانه ی خرد جمعی بود که با آنان به مبارزه و مخالفت برخاسته بود. مردم روسیه نیز مثل تمام مردم جهان از جنگ، خونریزی، اعدام، قتل عام قحطی بیزار و منزجر بودند ولی انقلاب شوروی از همان روز اول شعارهایش را به شکل اعلام جنگ با نظام سرمایه داری، قتل و کشتار بی رحمانه ی مخالفان دولت سوسیالیستی و اعدام به اصطلاح بوژوراها اعلام کرد.
برای سرخ شدن روسیه و نیمی از جهان آن زمان می توان دلایل بسیاری آورد. اما نظر من از طرح این یادداشت این است که نظام شوروی که بر عرصه ی سیاسی، فرهنگی و فکری جهان قبل و پس از جنگ جهانی تاثیرات بسیاری داشت زاییده ی سیاست بازیهای غرب بود به دلیل اینکه غرب با گفت و گو، مفاهمه، دوری از جنگ و ستیز، دوری از جنگ سرد و باز کردن درهای خود به سوی مردمان ساکن در آن سرزمین سرد میتوانست به نوعی مردم در اسارت مانده ی آن کشور را به جهان آزاد پیوند دهد و به تدریج جامعه ی روسیه را به سمت و سوی دیگری بکشاند.
اما در اثر ندانم کاریهای سیاستمداران غرب، شوروی تبدیل به غولی شد که نابودی اش نیز جز در اثر فداکاری شبانه روزی روشنفکران روسی و اروپای شرقی و مجاهدت قابل ستایش میلیون ها انسان امکان پذیر نگردید. دستگاه دگم و پوسیده ی سیاسی و فکری روسیه در نبرد ایثارگرانهی روشنفکران بزرگ روسیه از درون پوسید و متلاشی و نابود شد اما این شکست و نابودی می توانست بسیار زودتر و به سادگی ـ حتا به نظر من در همان سالهای 1930 ـ انجام پذیرد.
اما غرب با "تحریم " و " مرزبندی فکری و فرهنگی " با نظام سیاسی شوروی عملا مردم بی پناه آن کشور را در نبرد با نظامی که این اواخر به بمب اتم نیز مسلح شده بود تنها گذاشت و بدین ترتیب هرچه را که دلسوزان جامعه می رشتند غرب دانسته یا ندانسته در سوی دیگر جهان پنبه می کرد و هر روز به عقیده ی خود تعریف روشن تری از " شوروی " به عنوان دشمن سرمایه داری و جهان آزاد، به جهان ارایه می داد. ( و حقيقتا چرا جهان ليبرال اينچنين ديوانه وار دنبال دشمن می گردد؟)
غرب شعار دموکراسی، آزادی و حق مالکیت خصوصی می داد اما این شعارها تنها در حوزه ی استحفاظی غرب شنونده داشت به خاطر اینکه تقریبا نیمی از جهان مستقیما در جهنم سوسیالیستی میسوختند و وسیله ای برای بیان دردها و فریادهای خود نداشتند و آن بقیه هم که دستی از دور بر آتش داشتند در اثر تبلیغات از اساس نادرست و احمقانه ی رسانه های غربی، بدشان نمی آمد استالین با آن قدرت مهیب بر ایشان حکومت کند!
غرب با قطع ارتباط با مردم جوامع تحت نظام سوسیالیستی و بریدن شوروی از جهان آزاد، عملا امکان نقد آزادنه، رودر رو و شفاف از سیاستهای سیاستگران شوروی و سوسیالیسم روسی و به تبع آن آرمانهای سوسیالیستی را گرفت و به این ترتیب، با پرتاب کردن جامعه ی شوروی به سیاهچال تباهی، دست کم پنجاه سال تحول سیاسی و فکری جهان را عقب انداخت.
اگر کشورهای غربی با شوروی و دیگر جوامع سوسیالیستی رابطهای پویا و رویارو میداشتند، بی تردید فاتحه ی حکومت دیوانگانی چون لنین و استالین از همان اول خوانده شده بود و شوروی ـ با وجود رسانه های آزاد و شهروندان آگاه ـ نمی توانست هر کاری که خواست بکند. یک نمونه ی این کارها قتل عام پنج میلیون مخالف در شوروی بود که بعدها اسناد و مدارکش به جهان آزاد رسید که طبیعتا دیگر برای کشته شدگان سودی نداشت!
آمار قتل عام ها در چین، ویتنام ، کره ی شمالی، کوبا و اروپای شرقی را هم به این عدد میلیونی اضافه کنید!
اما غرب، شوروی و بلوک شرق را تحریم کرد یا کمک کرد که شوروی و بلوک شرق زودتر به این نتیجه ی خودخواسته برسند که تحریم شوند و بدین ترتیب مردم بی پناه آن کشورها چاره ای به جز تحمل عذاب سوسیالیسم و زندانها و اردوگاههای کار اجباری نداشتند.
هنر غرب این بود که هر از گاهی به یک نویسنده ی ناراضی یا یک فیلمساز تبعیدی چون سولژنیتسین، ساخاراف یا تارکوفسکی جایزه ای بدهد و خود را دموکرات و مدافع حقوق بشر بداند اما این نوع رفتار برای مادران و داغدیدگانی که عزیزان خود را در زندانهای سیاه استالین از دست داده بودند نشانه ی حماقت مفرط و ناتوانی فکری سیستم های غربی در تحلیل عوارض دیکتاتوری در این گونه جوامع بود. حال، سیاستگران شوروی فرصتی یافته بودند تا در سرسرای طاعونی خود حقوق بشر، علوم فضایی، روانشناسی، جامعه شناسی، فلسفه و تمام تحولات فکری و علمی کشورهای دیگر و عمدتا غرب را مشتی رطب و یابس بنامند و به ریش کشورهای دیگر بخندند. به عنوان نمونه شوروی تحقیقات روانشناسی در حوزه ی مکتب روانکاوی را سوغات بوژوازی نامیده بود و آن ها را مشتی چرند می دانست و جامع ترین مکتب در روانشناسی را همچنان "رفتارگرایی پاولفی" می نامید.
با توجه به مقدمه ای که آمد باید گفت اکنون نیز طالبان و القاعده و دیگر حکومتهای مستبد محصول سیاستهای نادرست و احمقانه ی غرب ـ یعنی اروپا و امریکا ـ هستند.
سیاست اخیر حزب دموکرات امریکا در برقراری ارتباط با اینگونه گروهها و حکومتها اقدامی شایسته و موثر است به دلیل اینکه سردمداران این گروهها را خلع سلاح کرده و سیاست شان را بی تاثیر میسازد. با این همه این سیاست هنوز به اندازه ی کافی اثرگذار نیست و جالب تر اینکه این دیدگاه در امریکا دشمنان پروپاقرصی هم دارد!
+ نوشته شده توسط سید حسینی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت
16:30 |